تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

نشاني بگذار بدانم هنوز عاشقم هستي،بدانم هنوز دستان و بازوانت قدرت دارند تا سنگها را از ميان راه بردارند.

بدانم هنوز در قلبت اميد سو سو ميزند و من برايت انگيزه زندگاني و دوام ان هستم.

نشاني بگذار تا بدانم دست از تلاش برنداشته اي و هنوز گاهگاهي براي ديدنم حتي از پشت پنجره هاي دور ميائي.

بدانم از اينكه يكروز با تو خنديدم با تو گريستم پشيمان نيستي و به دنبالم همچون سايه اي از خودم هستي.

نشاني بگذار بدانم خاطراتم در تو زنده و جاويد است بدانم بيهوده دل در گرو قلبت نداده ام.

بدانم اگر دعايت ميكنم و از خدا ميخواهم صدايم به گوشت برسد تو پيغامم را دريافت  ميكني.

بدانم ميداني كجا هستم چه ميكنم و در چه حالي هستم.

نشاني بگذار تا بدانم به ديدارم مي ائي.

اگر زنگها بيصداس اگر كوچه از قدم تو خاليست اگر همه دنيا فرياد بزند تو عاشق نيستي به همه دنيا خواهم گفت تو عاشق تريني.

اما نشاني بگذار بدانم اي عاشق ترين در دنيا، ايا تو عاشق من هستي؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:32 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

هيچوقت دستانش را به روي كسي دراز نكرده بود هيچگاه از كسي كمك نخواسته بود حتي از خدا.

اما او مغرور نبود او شرمسار بود .خجالت ميكشيد از خدا چيزي بخواهد وقتي با خدا تنها ميشد با انكه نيازمندش بود تا دستش را بگيرد و كمكش كند اما دم نميزد و سكوت ميكرد و فقط ميگفت چگونه از تو چيزي بخواهم كه نه قابلم و نه لايق و نه روي اين را دارم كه حتي در ذهن با تو سخن بگويم و انقدر خود را سرزنش ميكرد كه بي اختيار اشك ميريخت و خود را محاكمه ميكرد و حكم سكوت و بي صدا بودن براي خود صادر ميكرد.

او وجودي يكتا نبود او وجودي از هر وجودي بود كه براي خود هزارگونه مشكلات تعريف شده يا مبهم مانده داشت  او كسي بود كه خداوند به او حرمت بخشيده بود و با انكه نه علمي داشت كه اورا عالم بدانند و نه ثروتي كه او را اشراف زاده و نه كس خاصي كه امتيازاتش زيادتر از ديگران باشد اما نگاهش قدمهايش عظيم بود چون خداوند اين عظمت را به اوداده بود .

ارزوهاي زيادي داشت دوست داشت معروف و مشهور باشد غني از علم و غني از مال باشد و تمام دنيارو ببيند محدوديت نداشته باشد بخواهد و به ارزوهايش برسد اما گذشت زمان او را از خامي و ناپختگي و حسرت ها جدا كرد بزرگ شد و ديگر برايش هيچ چيز جز خدارا داشتن مهم نبود.

او خدارو كم كم احساس كرد داشتنش را در تمام لحظات زندگي، او كم كم داشت ميفهميد كه خداوند  ازخيلي قبل با او بوده اما اين او بوده كه هيچگاه اين همراهي را احساس نكرده و غافل بوده است.

خيلي دلش ميخواست با خدا راحت حرف بزند ازش عذر خواهي كند و التماس كند تا او را به خاطر همه بلند پروازيها و ناديده گرفتنها و ناسپاسيهايش ببخشد و بخواهد دستش را بگيرد و از زمين بلندش كند اما شرم نميگذاشت او حرف بزند چون انقدر عهد بسته بود قول داده بود و نتوانسته بود وفادار بماند ميترسيد حتي از اينكه دستش را به سوي خدا دراز كند ميترسيد خدا رو دستش بزند و ازش رو برگرداند و بگويد ديگر نميخواهم ببينمت.

اين بدترين مجازاتي بود كه براي خودش تصور ميكرد.اما خداوند چون اورا دوست داشت و نميخواست اميد او نااميد شود وقتي ديد چقدر نيازمند دستگيريست پس به دستان او ندا داد به سويم بلند شويد و به قلبش الهام كرد به رحمتم اميد داشته باش و به زبانش گفت بگو خدايا دستم را بگير.

او به خودش امد و ديد دستش در دست خداست و قلبش در اغوش خداوند ارام گرفته است.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 6:0 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

خداوند قصه اي نوشت و آنرا طوماري كرد و انرا گستراند تا هر كس انرا بخواند و آنگونه كه خود ميخواهد آنرا روايت سازد و سپس طومار را در هم خواهد پيچاند و انرا برخواهد چيد.

نام اين طومار دنيا و نام اين قصه زندگيست.

و ما  خوانندگان و راويان اين قصه بندگان مخلوقات و افريده هاي خداوند بوده و هستيم و خواهيم بود چراكه ما نباشيم نسلهاي بعد از ما هستند و هر رفته اي جايگزيني به دنبال داشته و دارد.

هر كي در اين داستان خود قهرمان قصه ميشود و با غولهاي ان بايد بجنگد و هفت خوان كه نه بلكه هفت ها خوان بايد بگذراند تا به سر منزل مقصود دست يابد و ان جائي نيست جز منزل رضايتمندي خداوند.

قهرمان قصه ميشويم و در اين راه خداوند براي ما هر آنچه بخواهيم فراهم ميكند تا ما آنگونه كه ميخواهيم به قصه خود پيچ و خم بدهيم و آنرا انگونه كه خود ميخواهيم بسازيم و خداوند به ما ياري ميرساند اما در ابتدا توضيحي ميدهد كه برايمان ابهامي باقي نماند و آن اينست كه  اگر دلخوش اين طومار شوي هر چه براي ساختن و پردازشش بخواهي  ميدهم  اما كتاب حقيقي زندگيت و جاودانه زيستت را نخواهي يافتو ترديد نداشته باش كه اين طومار به زودي بسته خواهد شد و هميشه گسترده نخواهد بود و تو نيز هميشه قهرمانش نخواهي بود.

اما اگر به دنبال كتاب واقعي هستي ميگردي  شايد هر چه بخواهي به تو ندهم و سختيهاي زيادي براي ساختن و ويرايش داستانت متحمل شوي اما بي ترديد تو را ياري ميرسانم تا در زير نظر من به آن  منزل برسي و تو را از كاستيهاي طومار باخبر ميكنم و نميگذارم دلبسته ان شوي و تو را به شوق اصلي ترين كتاب زندگي جاودان هدايت خواهم كرد.

ودر راهت نشانه هائي ميگذارم كه اگر به انه دقت كني به من خواهي رسيد.

كساني دوست تو ميشوند كه با حرفهايشان من را به تو بيشتر معرفي ميكنند و تورا به رسيدن به زندگي جاودان هدايت ميكنند.

حال اين تو هستي كه دلخوش طومار موقت باشي يا اشتياق يافتن كتاب هستي بخش و زندگي جاودان را داشته باشي.

لذت  بي دوام دنيا را بخواهي يا لذت جاودان آخرت را.

خداوند هر آنچه بايد بدانيم ميگويد اما افسوس كه فراموشكار ميشويم افسوس كه ديدن زيبائيهاي اين داستان مجازي اين حواشي دروغين اين طومار كه به آن زينت بخشيده ما را چنان فريب ميدهد كه گمان ميكنيم هميشگي خواهد بود و خود نيز هميشگي قهرمان ان خواهيم بود.

اما به قول يك دوست يك همراه و به قول يك نشانه از نشانه هاي پروردگار:

اين دنيا جاي عمله و بايد بنده خالص خداوند بود.

كمتر بگيم و بيشتر عمل كنيم.

هر چه در گذشته شد ديگه شده از حالا در صدد جبران برائيم و نااميد نشويم كه نااميد از رحمت خداوند با كافر بودن برابراست.

پس بگيم الهي به اميد تو و ازش بخواهيم از شر وسوسه هاي نفس اماره كه همواره ادمي را به بدي سوق ميدهد و از شر شيطان رانده شده كه ادمي را وعده دروغ ميدهد به پناهگاه امن خداونديش پناه دهد .

 

از همه دوستان عزيز و از همه شما نشانه هاي خداوند كه سبب شدين اين افكار به رشته تحرير در ايد سپاسگذارم.

به خصوص از كسي كه خيلي مديون محبت هاي خالصانه اش هستم .

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:59 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :
 
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
 " هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
 
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
 
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.
 
 
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
 
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
 
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي  ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
 
عبادت عشقيست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول  است که به اوج تماميت رسيده باشي.

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 6:26 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

در انهنگام كه ديگر تواني در وجودش نبود و همه هستيش را از دست داده بود خداوند به او اب حيات بخشيد و اورا كه فقط يك زمين موات و بي جان بود جاني دوباره داد

در سينه تاريك خاك قلب دانه اي ضربان گرفت و تپيد و شكافته شد تا خداوند هستيش را نمايان سازد.

شاخسار خشكيده و بيرنگ  را رنگ جواني و شادابي بخشيد و لباس مندرس انهارا گرفتو ديباي سبز تازگي و طراوت هديه داد.

شانه بر سرشان كشيد و شكوفه را زينت موهاي افشانشان كرد.

و اين بود معجزه خداوند كه زمين را پس از موات شدنش زنده كرد همانگونه كه انسان را پس از موات حيات ميدهد .

مائده اي از پاكي گسترده ايم تا نعمتهاي خداوند را همچون سمبلي در آن بگذاريم تا با ديدن هر يك يه راز افرينش و حكمت خداوند پي برده و او را هر لحظه شاكر باشيم.

خداوندي را كه خدائيش را در حق ما كامل كرده و ما بندگي خود را نصفه نيمه عرضه ميكنيم.

هر يك در اين نمايش خلقت نقشي ايفا ميكنند كه مارا به خداوند ميرساند و هريك حرفهائي براي گفتن دارند كه مارا به راز هستي ميرسانند و چون چراغي براي روشني زندگي تاريك ما ميباشند.

اب و ايينه كه روشني دل و ديده هستند .

دانه اي كه از شكافته شدن قلبش تا به سامان رسيدن عشقش را ميبينيم.

خورا كيها و نوشيدنيها  و نعمتهائي كه خدا از براي شفاي دل دردمند ادميزاد انهارا آفريد.

چون شيريي كه تلخي را دوا ميكند .

و نيز نمايش  زندگي يك ماهي كوچك درون تنگي از آب كه او را به اين باور ميرساند كه دنيا به همان كوچكي و تنگي تنگ اب است.

كه ماهي با انكه در اب است اما باز اب ميخواهد اين به ان معناس كه تو خداوند را داري اما خداوند را صدا ميزني و او را هر لحظه ميخواني چرا كه تنگي تنگ دنيا حضور خداوند و داشتنش را براي تو محدود ساخته و اورا در بيكران ميخواهي نه در تنگي  تنگ دنيا .

و اين است معجزه خداوند تا تو را با پاي خودت به منزل برساند.

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:12 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

قلبم ميگفت توئي!

هيچكس اونجور كه ميخواستم نبود هيچكس برام مثل تو نبود.

هيچكس پاكي تورو نداشت هيچكس مهربوني تو رو نداشت.

وقتي قلبم كف دستم بود وقتي عاشقت بودم تو خواستي كه جدا شي.

راست ميگفتي كه چراا تورو ميخوام؟ مگه ازتو چي ديده بودم؟

چرا هنوزم هرجا ميرم هر جا هستم تو با مني؟

چرا حتي وقتي ميخوام كس ديگه جاتو بگيره نميتونم؟

 اخه آغوش قلبم قد احساس تو هست  قد اغوش دل توست

هيچكسي جز تو تو قلبم نميشينه.

چرا هنوزم چشم من دنبال تو ميگرده؟ بين آدما حس ميكنه تو رو ميبينه؟

وقتي نگاهش پشت شيشه دلم و به لرزه انداخت قلبم خودشو به درو ديوار سينه ميكوبيد و ميگفت توئي

خيلي خواستم كه فقط يه بار ازت بپرسم كه قلبم راست ميگه؟

اما ياد خواهش تو كه گفتي بهتره از هم جدا شيم  ، اينكه گفتي حتي بهتره بي صدا شيم

 رو دلم پامو گذاشتم صداشو در نياره منو وسوسه نكنه من چطور ميتونم حرفتو گوش نكنم؟

تو از من هيچوقت چيزي نخواستي چرا يكبار كه خواستي دلتو شاد نكنم؟ چرا حرفتو گوش نكنم؟

فقط هر شب يه دوسته كه از توهر چي به دل دارم ميگم به اين اميد كه اون به تو برسونه.

بذار اسمشو بگم اسم اون به زبون من و تو فقط خداست.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 5:50 توسط مهرنوش کیانی شاد| |