تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

 گل قشنگم با خدا باش

 

 اي گل قشنگم براي تو مي نويسم تو كه قلبت به وسعت آسمانست و به زيبائي و زلالي دريا.

براي تو مي نويسم كه قلبي چون آئينه داري.

...

آزرده دل نباش كه غم گلبرگاي لطيف دلت  را كه مثل گل رز زيبا و عاشق هست مي ازارد .

ميدانم كه هيچ كس قدر تو را نمي داند و هميشه جواب مهربونيهايت چيزي غير آن بوده كه انتظارش را داشتي.

اما نازنين گل باغم اي رز زيباي قلبو روحم در مقابل آئينه ي دل خودت مهربوني كن تا مهربوني را به چشم خويش ببيني و گمان بري در حقت مهرباني كردن.

اگرچه وهم است اما سبب ميشود كه از خلق دنيا آزرده خاطر نشوي و قلب پاك و روشنت مكدراز غم نشود.

گل قشنگم چيزي كه گفتم به حقيقت  وهم  نيست  چرا كه انكه را كه تو در آئينه مي بيني خداوند است.

پس جواب مهر و محبت را از خدا جوياشو بدان خداوند مهربان ترين مهربانان است هزاران هزار بيشتر از تو.

از خلق خدا هيچ مخواه هر چه خواهي از خدا بخواه

گداي محبتي ؟ باش  اما فقط از خدا گدائي كن .

هيچكس محرم شكستن و خورد شدن و گريستن تو نيست  جز خدا.

حقير شدن براي خدا افتخاريست بيكران.

گل نازم به قول يه شاعر:

با خدا باش پادشاهي كن بي خدا باش هر چه خواهي كن.

گل زيباي من تو لايق پادشاهي هستي پس با خدا باش.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 7:9 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

مي رويم آنجا كه دور است آنجا كه هيچكس جز خدا نيست مي رويم در قصري از بيكران آبي چراقها خاموش هست مي گويند شب است اما نور ملايمي هست چيزي شبيه مه دورمان حلقه مي زند مي گويند ابر است. همه چي براي اجراي زيباترين رقص آماده ست .

خدايا باورم نميشه همه چي شبيه يك روياس

همه چي موزون و زيباس حتي رقصيدن ما ...

احساس زيبائي داريم انگار بر ابرها سواريم و در آسمانها سير مي كنيم.

صدائي نيست سكوت است و زيبائي.

چشم در چشم يكديگر داريم و به قدر تمام آن لحظه ها كه در حسرت ديدن هم بوديم همديگرو مي نگريم آنقدر كه احساس مي كنيم چشمهايمان  يكي شده است.

ناگهان ابري از زير پايمان مي گذرد و ما نگاه از هم بر مي داريم و به پائين  نگاه مي كنيم.

آني مي ترسيم چون مي بينيم كه  به حقيقت در آسمان هستيم و هزاران هزار چشم از زمين مارا كه در بيكران رويا مي رقصيم نظاره مي كنن.

برخي آه مي كشن و حسرت مي خورن و برخي ديگر برايمان آرزو مي كنن اين سعادت ابدي باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 7:3 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

يک روز و هزار سال :

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:31 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 بهترین هدیه دعاست

  لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .

 

زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم

 

جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من

 

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟

 

لوئيز گفت : اينجاست .

 

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

 

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت .

 

خواربارفروش باورش نمي‌شد .

 

مشتري از سر رضايت خنديد .

 

مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي  ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

 

در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

 

كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود

 

 « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

 

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

 

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

 

 بر گرفته از كتاب لبخند خدا

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:21 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

كودك نجوا كرد:خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايي آواز خواند٫ كودك نشنيد

سپس كودك فرياد زد :خدايا با من حرف بزن

رعد در آسمان پيچيد٫ اما كودك گوش نداد

كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت

ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد

كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه اي نشان بده

و يك زندگي متولد شد٫اما كودك نفهميد
.
كودك با ناميدي گريست

خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي

بنابر اين خدا پايين امد و كودك را لمس كرد

ولي كودك ٫ پروانه را كنار زد و رفت
 

 

روزي مردي در زير درخت گردويي نشسته بود و با خود فکر ميکرد چرا خداوند گردويي به اين
 
کوچکي ميوه درختي به اين عظمت است وخربزه را بر بوته اي به آن کوچکي ميروياند که
 
ناگهان گردويي از بالا بر سرش سقوط کرد و مرد از درد به خود پيچيد و گفت خدايا بنازم
 
حکمتت را چرا که اگر به جاي آن گردو خربزه اي بر آن درخت مي بود اکنون از اين تن ناچيز
 
چيزي بر جاي نمانده بود

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:9 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

نواي سوزناك

 

 

رو به آسمان مي كنم مي بينم روي هلال ماه كسي نشسته و ني مي زند... نواي سوزناكي در بر دارد

گوش فرا مي دهم نواي اشنا ئيست !!!!

آري نواي دل شكسته ماست كه اينگونه آسمان را به گريه مي اندازد

فضاي شاعرانه ايست شب مهتابي با بغضي نهفته... نواي ني لبك مسافر... من و يه دل شكسته .

پس قلم و كاغذ را بر مي دارم و مي نويسم:

 

براي تو مي نويسم كه  مدتهاس نيستي .. براي تو مي نويسم كه فراموشم كردي.

زندگي مي گذرد چون عابري از اين گذر اما تو هيچوقت نمي گذري نه از من و نه از خاطر من.

اين را قلبي مي گويد كه تو را با تمام  وجود باور دارد اگرچه همه چي اينگونه هست كه فراموشم كردي اما صدائي از درون از ته قلبم فرياد مي زند كه هر نفس تو به اسم من هست و اين نفس توست كه مرا زنده نگه داشته ...

بر هر صفحه از قلبم نام تورا مي نويسم و فرياد مي زنم هميشه به ياد تو خواهم بود حتي اگه گمان كني از يادم رفتي هيچ نمي گويم زيرا كه خدا آگاهست و من به خدا اميدوار.

سكوت مي كنم اما درونم غوغائيست نا فرجام... بي تفاوتم مي پنداري اما خبر نداري كه آواره در پيت مي گردم و به هر دري مي زنم كه بگويد تو سالمي و خوشحال .. كه ابن براي من بس است.

برايت دعا مي كنم آن هنگام كه همه در خوابن وا خد وند است كه هميشه بيدار مي ماند.

قلبم را با اين نواي سوزناك سوار بر تك ستاره زندگيم مي كنم و با بغض و گريه مي گويم مقصد گوشه قلب تو

 

 

هميشه برايت دعا مي كنم ... هميشه با ماه و ستارگان از تو سخن مي گويم ... هميشه از خدا مي خواهم كه مراقبت باشد... هيشه دلم را با يك عالم شبنم اشك كه به روي گلبرگهاي اين گل سرخ نشسته برايت مي فرستم...

هميشه در دلم از تو سخن مي گويم... هميشه برايت پيغام مي فرستم كه" دوستت دارم".

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 6:31 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

زيباترين قلب

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:15 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

به گل رز این نماد عاشقی باید قسمها بخورم تا همه فکر تو از نا باوری های دلم بشه رها

به گل عشقم همین زیبا رز عالم قسمها می خورم جز تو در فکرم خیال هیچکسی تصویر نمی گرده

به گل عشقم همون شاخه گل زیبای رویاهام قسم اسم تو تنها کلام قلبمه 

کاش میشد با دادن این شاخه رز ثابت کنم که همه عشق و محبت اونهمه مهر و صداقت از دلم هرگز نخواهد شد جدا.

ای همیشه باور من باورم کن مثل اون خواب گل رز ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:1 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

ايستگاه خدا



 قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 11:39 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

سفر بخیر عزیزم

سلام عزیز مهربونم ... می خوام برات بخونم :

سفر بخیر عزیزم خدا نگهدار تو

دور بشه هر بلائی دلم نگهدارتو

خیال نکن عزیزم تنهائی میری سفر!

تو خلوتت به قلبت یه نیم نگاه کن نظر

خودم که اینجا هستم دلم باهات راهیه

نفس نفس می زنم که هر نفس آهیه

تیک تیک ساعت عشق تاب تاب این دلمه

ذکر مدام اسمت همدم این لبمه

لحظه بی تو بودن ساعت پر آهیه

ساعت با تو بودن لحظه کوتاهیه

لحظه با تو بودن دلم می خواد نگذره

بی تو همه لحظه ها دلم می خواد بگذره

وقتی که گفتی میری بغض گلوم سنگ شده

از شب رفتن تو دلم برات تنگ شده

به دل هفت آسمون به دل صد ستاره

گفتم مواظبت باشن....

به قلب تاریک شب به قلب روشن ماه

گفتم مراقبت باشن....

...

وقتی کنار دریا رو ماسه ها نشستی

وقتی به تیر انگشت قلب اونو شکستی

اسممو رو ماسه ها بنویس کنار اسمت

بدون که قلب مهرنوش مهتابیه به مهرت

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 11:27 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

خوابي كه به حقيقت پيوست

 

روزها از پس شبها و شبها از پس روزها مي آين اما پس چرا تو نمي آئي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر وقت دلم برات تنگ ميشه نامه هائي كه برام نوشته بودي مي خونم و به چهره مهربونت در عكس خيره مي شم انقدر نگات مي كنم كه چشمام خسته ميشه و بي اختيار از چشمام اشك مي باره.

هيچ وقت اون روزها و لحظه هائي كه با تو سپري ميشد از ياد نمي برم.

يادته حتي به قدر نصفه روزم طاقت دوري از همو نداشتيم اما حالا مدتهاست كه از هم دوريم و محكوم به سكوتيم

اون شب كه اخرين شبمون بود يادته گريه هامون يادته از همون شب عهد كرديم كه به خدا توكل كنيم.

شب احيا يادته قسم تو براي صداقت ابدي .....

خوابامون كه همش تعبير ميشد جواب قرآن سفر مون به مشهد و روز تولدمون.

نماز پنج تن درست شب اخر خوندم و بعد اين شد كه الان بين باور و ترديد اميد و نا اميدي حيرانيم.

اما نه حيران نيستيم من و تو تو آزمون خدا شركت كرديم ما داريم امتحان ميشيم به صبر به ايمان به اعتقاد به خداو... و به عشق.

گل رز يادته همون خوابي كه تعبيرش كردي .

تو خودت خوابي تعبير شده بودي يادته كه از خواب من بيرون اومدي و شدي عين حقيقت؟

كي باور مي كنه همه چي از يه خواب شروع شد.

اوه يادته اون روز پائيزي جائي بدون قرار وقتي بدون تنظيم.... اره ديدارمونو ميگم كه چقدر اتفاقي بود.

آخه كي باور مي كنه اينا همش از يه خواب شروع شد.

اون صدا همون كه تو خواب و بيداري صدام زد همونكه ياداور گريه شوقمون شد صدائي كه ملكوتي بود...

آه خداي من عجب داستاني بود درست مثل قصه ها عجيب ولي زيبا.

اما كي باور مي كنه كه اين قصه نبود يه حقيقت از يه خواب بود خوابي كه تعبيرش تو بودي.

حالا از هم دوريم اما دلامون پيش همه و من اينجا و تو اونجا خدا رو صدا مي زنيم و قسمش ميديم به عشق.

چون مي خوائيم عشق جاودان داشته باشيم.

دعا مي كنيم و انتظار معجزه از عشق ما رو اميدوار مي كنه كه خدا بهتر مي دونه و ما جز به رضاي خدا قدم بر هيچ جاده اي نمي ذاريم حتي اگه اسم اون جاده عشق باشه و آخرش كلبه مراد.

پس با هم و هم صدا مي گيم خدا يا  توكل به تو.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 6:25 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

يك E- MAIL   از خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 6:5 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

ساعت شني قلب

 

 

براي تو مي نويسم كه بدوني چقدر دوست دارم و هميشه به يادتم اما تو شايد خبر نداري چون هيچوقت نگفتم كه تورا با تمام وجودم دوست دارم.

تو را به خاط قلبت روحت عظمت پاكيت دوست دارم .

نگاه تو ائينه ايست كه خود را به وضوح مي بينم من عاشق لبخند تو در اوج گريه هات هستم .

من اشك ريختنت را حتي در اوج خنده هات مي بينم.

من با بودنت هستم و با رفتنت ديگر نخواهم بود .

اي سراسر خوبي با تو به خدا رسيدم به ديار پاكي جائي كه وطن و زادگاه  پدرمون آدم و مادرمون حوا بود.

تو كه درد هاتو از من پنهون مي كني خبر نداري كه چرا من در بستر بيماري افتاده ام چون تو بيمار شدي و دلم كه هميشه با توست طاقت نياوردو رنجور شد.

من صداي نفسهاي تو را حتي وقتي سكوت مي كني ميشنوم و معنا مي كنم.

تو براي من بهتريني  چون تو منو به خدا رسوندي .

مي خوام بدوني با همه وجودم به انتظار اومدنت از جاده هاي پاك خداوندي هستم .

از همين لحظه ساعت شني قلبم گذشت لحظه هاي بي تو بودن را به تصوير مي كشن تا تو بيائي.

ساعت شني قلب من ساعت قلبهاي كوچكيست كه ميميرد تا فقط يك قلب زنده بماند اونم وقتيست كه تو آمده باشي وگرنه آخرين قلب كوچك ميميرد و قلب بزرگ هرگز به وجود نخواهد آمد.

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:46 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

داستانك گل و باغبان

 

گلي محزون و پژمرده در گوشه باغ گريه مي كرد !

باغبان صداي گريه اش را شنيد و بي تابانه به سراغش رفت.

گفت: چرا گريه مي كني ؟!

گفت : گمان مي كردم فراموشم كردي .

باغبان گفت : چرا اينگونه فكر كردي ؟!

گفت : وقتي گلهاي همجوارمو ديدم كه در شادي بسر مي برن ... سر به آسمان گشوده اند و با تو مي خندن و تو در كنار آنها حضور داري ... به خود نگاه كردم خود را تنها و پژمرده ديدم از اين تنهائي و دوري كه از تو داشتم دلم گرفت و غمگين شدم.

باغبان گفت :

من هيچگاه تو را فراموش نكردم آن گلها كه تو ديدي غنچه هاي نو شكفته اي بودن كه به تازگي سر از بالين خفتگي برداشته بودن و زندگي را با شكوه تازه بودنش جشن گرفته بودن.

من نيز همراهشان بودم تا از تازگي دنيا وحشت زده نباشن و زيبائي زندگي را درك كنن و اينچنين بود كه آنها را خوشحال و شادمان ساختم.

اما تو !!!

مگر فراموش كرده اي آن روزها ئي را كه همچون اين غنچه ها تازه به زندگي سلام گفته بودي ؟!

من نيز با تو همراه بودم و تو را مانند امروز اين غنچه ها شادمان ساخته بودم .

حال اگه مي بيني محزون و پژمرده اي براي اينست كه بايد با زندگي اطرافت خدا خافظي كني و به آغوش من باز گردي.

پس بدان من تو را هميشه دوست داشته و دارم چرا كه مي خواهم تو را در آغوش بگيرم و التيام دردهايت باشم ... پس من تو را فراموش نكرده ام .

حال آمدهام تورا از اين پوسيدگي كه روح لطيفت را آزرده نجات دهم.

من صداي گريه تو را شنيدم و دانستم كه ديگر زندگي دنيا برايت شيرين و خوشايند نيست.

آمدم تا تو را به يك زندگي تازه دعوت كنم !!!

" زندگي ابدي در آغوش من "

وقتي باغبان اين را گفت گل در ميان قطره هاي اشك لبخند زد و باغبان او را از شاخه چيد و كل در دستان پر مهر باغبان آرميد.

و باغبان يك بار ديگر گل را درآغوش گرفت و بو سيد.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:40 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

دلم گرفته

 

وقتي دلم مي گيره دلم مي خواد تنها باشم تا اگه دلم خواست گريه كنم وجود كسي مانع اشك ريختنم نشه. آخه مي دوني آدم بعض وقتا نمي خواد كسي شكستنشو ببينه.

خيلي وقتا براي كساني كه از دست دادم گريه كردم اما خيلي وقتا هم براي كساني كه دارمشون اشك ريختم و به خدا گفتم كه اگه يه روزي كه اميدوارم اون روز مرده باشم تنها بشم چي كار كنم من از اينكه از دستشون بدم مي ترسم واسه همين گريه مي كنم تا خدا بهم رحم كنه.

نمي دوني چه شبهائي سرمو زير پتو كردمو هق هق گريه كردم واسه خودم واسه اينكه بالاخره آخر و عاقبتم چي ميشه.

بعضي وقتا مي گم من هيچ كار خوبي نكردم هر چي فكر مي كنم كار بزرگي تو زندگيم نداشتم.

اما باز مي گم خدا بزرگه و مهربون از سر تقصيراتم مي گذره.

بزرگترين آرزوم اينه منو واقعا دوست داشته باشن نه اينكه جلو روم بگن خيلي دوست داريم اما همينكه رومو بر گردوندم هر چي بديه تو عالم به من نسبتش بدن.

به خدا دلم خونه.

خيلي وقتا به خدا مي گم خدا جون الهي قربونت برم من چي كار كنم كه بهترين بشم.

باورت نميشه اما همين الان گريم گرفته.

يه كوه حرف رو دلم سنگيني مي كنه اما به كي بگم به كي بگم دلم تنگه....

آدما خنده هامو مي بينن كسي از دلم خبر نداره فكر مي كنن كه............

بي خيال خدا مي دونه تو دلم چي مي گذره.

خيلي اشتباهات كردم خيلي توبه ها كردم خيلي قسما خوردم اما ....

به قولي رو سياهمو پروندم سياه شده اما مگه نه اينكه خدا به ما يه قلب داده به شفافيه آئينه ؟!

درسته كه كلي غبار گناه رو قلبم نشسته اما اگه بخوامو خدا كمكم كنه مي تونم گرد گناهو از رو دلم پاك كنم كافيه تصميم بگيرم.

خدا بخواد الان مدتيه دارم تلاش مي كنم نقطه ضعفامو خنثي كنم  مي خوام بشم آدمي كه از وجود خودش لذت مي بره نه آدمي كه ....

مي دونم تو يه فرشته پاك و مهربوني اما اگه تو ام احساس مي كني رو قلبت خال سياهي نشسته سعي كن پاكش كني.

نذار هيچ خال سياهي رو قلبت بيافته.

برام دعا كن .

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:25 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

يك E- MAIL   از خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:6 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

بردن گل واسه گل

 

عزيزم منو ببخش كه دست خالي اومدم

لايق مهر تو من چيزي نديدم بيارم

عزيزم چيزي نگو حرفتو از نگات مي خونم

اينكه ميشد واسه ديدار تو من گل بيارم

بردن گل واسه ديدار يه گل ميگن خطاس

مگه ميشه واسه ديدار تو گل كل بيارم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 17:53 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

نمي دونم حكمت خداس امتحان الهيه چيه؟

چون فكر مي كنم داره امتحانم مي كنه  داره قدرت ايمان و ارادمو مي سنجه .... آخه من هر روزازش مي خوام تا ايمان و اراده و اعتقادمو قوي و استوار كنه.

حالا هم فكر مي كنم دارم آزمون مي دم دارم تو كنكور شركت مي كنم .... بايد به خدا خودم و پدر و مادرم ثابت كنم با وجود اينكه دلم پر ميزنه كه .................اما مي خوام ثابت كنم كه مي تونم به قولم قسمم وفادار باشم.

مي خوام براي يكبارم كه شده امتحان كنم ببينم چقدر مي تونم تو آزمون خدا نمره خوب بگيرم.

حقيقت اينه چند روزه يه جورائي از خودم راضيم از بعضي جهات نه همه جهات كه هنوزخيلي مونده به اين رضايت برسم .

از همين جزئي هم خوشحالم حس مي كنم زمانائي كه اين حس و دارم خدا خيلي خيلي بهم نزديكه و بازم خوشحال مي شم.

نمي دونم خدا از من راضيه يا نه ؟

اما خدا كنه احساسم بهم دروغ نگفته باشه.

 

نمي دونم تا حالا مثل من شدي يا نه؟

شده خدارو با تمام وجودت حس كرده باشي ؟؟؟؟؟

مطمئنم حس كردي

درست وقتي از همه كس و همه چيز نا اميد ميشي وقتي دلت ميشكنه درست اون لحظه س كه

نوري همه وجودتو مي گيره سنگ بغض ميشكنه جام نگاهت پر از اشك مي شه تنت ميلرزه

انگار يكي درونتو كنكاش مي كنه

آره نازنين اون خداس.

ديدي وقتي اينجوري ميشي چقدر احساس پاكي مي كني از خودت راضي هستي و مطمئني كه جوابتو مي گيري

آخه اون لحظه اوني كه پاك مطلقه تو وجودته واسه اينه كه انقدر احساست ناب ميشه.

خدا وقتي به اين نقطه مي رسي كه نااميد ترين شدي و اميدت خداس اون لحظه بي جوابت نميذاره.

همه اينا واسه اينه كه قدر موهبت خدارو بدونيم.

و هيچگاه فراموشمون نشه

 

از خدا مي خوام الان كه پيش منه پيش توا...... كمكمون كنه تا به بهترين و زيباترينها برسيم .

اينو از صميم قلبم ميخوام بگم :

خدا بهترينارو نصيبت كنه چون خودت بهتريني.

و در آخر اينكه غصه نخور غذا بخور .

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:49 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

سنگ صبور

يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود!

زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.

فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.»

دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟»

اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد.

يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.»

بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.

رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.»

فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار.

پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.»

فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.»

و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست.

فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب.

فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند.

فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود.

چه دردسرتان بدهم!

دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.»

در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند.

فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»

سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟»

فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا.

فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.»

بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست.

دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد.

فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند.

دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟»

دختر كولي گفت «آدمي زادم.»

جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟»

دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد.

جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟»

دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.»

جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟»

دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟»

جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز.

فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند.

آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»

خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه.

از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند.

پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد.

چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟»

زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.»

جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.»

فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.»

جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.»

فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.»

سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد.

جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.»

و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست.

دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟»

جوان جواب داد «براي كلفت مان.»

دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.»

جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟»

دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد

سنگ صبور! سنگ صبور!

تو صبوري! من صبور!

يا تو بترك يا من مي تركم.

در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.»

جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش.

پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه.

همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت

«سنگ صبور! سنگ صبور!

تو صبوري! من صبور!

يا تو بترك يا من مي تركم.»

در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.»

سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون.

دختر از شدت هيجان غش كرد.

جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد.

همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.

قصه ما به سر رسيد

كلاغه به خونه ش نرسيد.

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6:58 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

 

عاشقم عاشق يك گل رز...

دل من از عاشقي شده مثل گل رز...

ارزو داشتم بيائي با همون يك شاخه رز...

رفتي اما... ميچيكه خون از دل رز.

 

 

بهترين گلي كه دوست دارم گل رز هست ...

با همه زيبائيش پر از خار ه ... اما چون دوسش دارم خار تيزو برند شم به جون مي خرم.

هر كي دوسم داره تنها گلي كه برام مياره رزه و من هر كيو كه دوسش دارم واسش گل رز ميبرم.

قشنگترين عكس واسه من عكس رزه

و زيباترين تصوير از عشق بازم رزه.

من عاشق رزم

انقدر دوسش دارم كه خوابشو هم ديدم يه گل رز خيلي بزرگ

مي خواي بدوني چقدر بزرگ؟

2 كف دستتو بذار كنار هم ميشه اندازه رزي كه تو خوابم ديدم

انقدر قشنگ بود كه نگو

اين رز از يه رز پژمرده بود اما خدا خواستو اينجوري شد...

وقتي پژمرده بود كه از همه كس و همه چيز نا اميد بودم اما يهو همه چي عوض شد

وخدا جوابمو داد.

اينو گفتم بدوني اوني كه دوسش داري شايد يه وقتا ناراحتت كنه مثل خار رز اما اگه دوسش داري به جون بخر و نا اميد نشو بدون كه گل بي خار خداوند و بس.

و ديگه اينكه هميشه بعد هر غمي شادي بزرگي هست چون هيچ چيز دووم نداره جز خوبي پس تا مي توني خوب باش و به همه بدون چشمداشت خوبي كن.

و نا اميد نشو حتي اگه دلتو شكستن بازم خوبي كن انقدر تا خدارو ببيني.

اونوقت ديگه هيچ چيز و هيچ كس ناراحتت نمي كنن.

ممنونم كه اين متن و خوندي.

 

 

 

يه  روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشك بازي مي كردن تا نوبت به ديوونگي رسيد

ديوونگي همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود!!!

فضولي متوجه شد كه عشق پشت بوته گل سرخ قايم شده و ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يك خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو كرد!

صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراغش رفتند ديدند چشماش كور شده است!!!!

ديوونگي كه خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند.

از اون روز به بعد وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون كوره بديهاي معشوقشو نمي بينه و ديوونگي هم هميشه در كنارشه.

*

عاشقي يعني اسير دل شدن با هزاران درد و غم يكي شدن....

عاشقي يعني طلوع زندگي با صداقت همنشين گل شدن....

عاشقي يعني كه شبها تا سحر غرق در درياي روياها شدن...

عاشقي يعني تحمل انتظار مثل ماه آسمان تنها شدن...

عاشقي يعني دو ديده تا ابد پر ز گوهرهاي دريائي شدن.

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 6:46 توسط مهرنوش کیانی شاد| |