فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
بال فرشته
تو كتاب سرنوشت خدا قصه اي نوشت قصه ي دو تا فرشته تو كتاب بي نوشته قصه ي دو تا فرشته كه يه بال رو شونشون بود همه آرزوي اونا رسيدن به خونشون بود اما پرواز و پريدن با يه بال خيلي محال بود واسه اين دو تا پرنده پر زدن خواب و خيال بود اما تقدير الهي اونا رو قسمت هم كرد بال پرواز اوناروخداوند نعمت هم كرد ... سطر آخر تو كتاب سر نوشت خدا اينگونه نوشت: شما قادريد كه پرواز كنيد نغمه ي عاشقي آواز كنيد.
من و تو فرشته ي تك باليم با يه بال حسرت پرواز داريم اگه در كنار هم به عشق هم پر بزنيم ميشيم يك فرشته و دو بال پرواز داريم.
اگه بياي به ديدنم سر به ستاره مي زنم... هر چي ترانه س مي خونم هر چي سكوته ميشكنم. تو اين هواي بيكسي با اين همه دلواپسي... ميميرمو جون مي كنم اگه به دادم نرسي. بايد بدوني اين دلم اسيرتو دستاي غم ... براي زنده موندنم بايد بياي به ديدنم. اگه بياي به ديدنم ميرم تو شهر قصه ها... واسه تو قصري مي سازم تو سرزمين رويا ها در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…
روز تولدم گذشت روزي كه انتظارشو داشتم و من خدارو صد ها هزار بار شكر مي كنم. ديشب با خداي خودم عهد كردم كه بيشتر از سابق كمكم كنه تا بتونم خوب باشم خوب زندگي كنم . از خدا خواستم منو از هر چيزي كه باعث دوري خودمو خودش ميشه دور كنه و چنان نفرتي از گناه در وجودم بذاره كه در كنار گناه باشم اما گناه نكنم كه اين يعني ايمان واقعي داشتن و من مي خوام ايمان و ارادم و اعتقادمو به معبودم زياد كنم
يه شاخه گل رز تقديم به كساني كه دوستم دارند و نمي دانم دوستشان دارمو نمي دانند ... تقديم به دل عاشق و شيدا... اين دلي كه خداوند به من ... به تو ... به ما بخشيد. من اين متن و قبل اينكه روز تولدم باشه مي نويسم چراكه اميد و شوق ديدن اين روز منو زنده نگه مي داره و دعا مي كنم كه اين روزو با همه ي كساني كه عاشقانه دوستشان دارم و دوستم دارن ببينم و جشن بگيرم. برام دعا كن . 14 دي ماه روز تولد مه روزي كه خداوند خواست و خواسته او شد وجودي از من مني كه همه وجودم خداست. روزيكه سالگرد تولد مه . فرصت دوباره براي خوب شدن و خوب موندن در اين روز من از نو ساخته ميشم مثل23 سال پيش. روزيكه بزرگترين جشن در دل من بر پاس چراكه من دوباره نفس مي كشم و در كنارم عزيزانم را مي بينم و ديدن آنها در سلامت و سعادت بهترين هديه براي اين جشن زيباس. من چشم انتظار خداوند م و نگاهم خيره به خداس كه او چه هديه اي به ساخته خويش اين بنده حقير مي بخشد؟؟؟ من كه از خدا عشق و محبت مي خوام رضايت بي انتهاشو مي خوام... خداكنه كه همين هديه نصيب قلب شكسته ام بشه. و اما تو.... هيچ چيز ازت نمي خوام جز اينكه هميشه خوب باشي و خوب بموني ديدن آئينه قلبت در حالي كه هيچ خال سياهي روش نباشه زيباترين و با ارزشترين هديه اي خواهد بود كه تو به اين دل شكسته ميدي.. گفتي تولدت مبارك اما شنيدم گفتي تولدم مبارك. چرا كه فردا ي تولدم يك بار ديگر هر دوي ما متولد ميشيم اما اين بار زيبا تر و بهتر چرا كه جشن مارو كسي بر پا خواهد كرد كه اسم ما رو يكروز جدا از هم خوند همونكه دعوتمون كرد تا مهمان سراي ملكوتيش شيم و فرداي تولدم سالگرد همون روزه كه من و تو در پيشگاه امام رضا متولد شديم. تنها و جدا از هم اما با هم !!! چرا كه من و تو هر دو اسم همديگرو به امام رضا داديم وگفتيم يا امام رضا تا ابد حافظ اين اسم باش. و خدا همه ي آنچه گذشت ديدو گفت : تولدتون مبارك.
دلم تنگه براي اونهمه عشق و محبت واسه اون روزا كه با هم آشناي تازه بوديم. اون روزا كه هيچ حرفي رو دلمون سنگيني نمي كرد اون روزا كه همراز همديگه بوديم. ديدي دست تقدير چه كارا بلده كه ما ازون بي اطلاع هستيم؟! اگرچه دلم از همه كس و همه چيز گرفته اگرچه از ديده ام به جاي اشك خون مي چكه و دلم خونه كه چرا بعد اينهمه صداقت و يه رنگي اينهمه عشقو پاكي بينمون فاصله افتاد!!!!!!!!!!!!! اما يه صدائي ته قلبم فرياد مي زنه كه اينا همه يه آزمون واسه اثبات همه اونچه كه فكر ميكنيم هستيم. خيلي وقتافكر مي كردم شدم عين فرشته ها يهو ديدم نه من كجا فرشته كجا ... و انقدر افسرده و غمگين ميشم كه فكر مي كنم همه چي رو سرم آوار شده. اينا يعني هنوز اطمينان ندارم عاشق واقعيم و هنوز بايد براي اين عشق تلاش كنم براي پاكيش و صداقتش... دعا مي كنم كه همه يه عشق پاك و جاودانه داشته باشن تا اگه ترديدي باقيست به لطف خدا از بين بره و به مصلحت خدا قلبهاي عاشق مال همديگه بشن.
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…


