تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

یک گل رز تقدیم به تو .

برای اینکه بدونی از خوشحالیت خوشحالم  کلیک کن .

تقدیر

روز سختي بود از صبح تا الان كه ساعت مرز تموم شدن امشبو نشون ميده تو خيابونا حيرون و سر گردون بودم.

ديگه واقعا خسته شدم به هر كس و نا كسي كه يگي رو زدم اما همه مي گن كار نيست كه نيست خيلي جاها هم رفتم فرم پر كردم گفتن باهاتون تماس مي گيريم اما مي دونم كه اينا همش حرف مفته و مثل قبل هيچكس از هيچ جا باهام تماس نمي گيره.

هميشه دلم مي خواسته شغل خوبي داشته باشم تا مادرم راضي بشه و بفهمه پسرش براي خودش كسي شده.

اما الان من...

با اينكه بي كار نيستم اما اصلا از خودم  راضي نيستم.

كسي كه من براش كار مي كنم واقعا آدم خوب و جوانمرديه و اصلا اينطور به نظر نمياد كه منو براي سرايداري منزلش استخدام كرده باشه چون خودم چنين احساسيو از كارم ندارم اما نمي دونم دلم مي خواد آقاي خودم باشم براي همين هم در به در كوي و خيانونا شدم.

هوا خيلي سرده با اينكه اصولا آدم سرمائي نيستم اما تمام بدنم به لرزه افتاده شايدم هوا خيلي سرد نباشه و اين منم كه قدرتمو از دست دادم چون الان مدتهاس كه من شب و روز دنبال كار مي گردم و كوچه و خيابونا رو با قدم هاي خستم متر مي كنم.

فكر كنم قيافم براي همه آدما تكراري شده چون ديگه اصلا بهم اهميتي نمي دن و بي تفاوت به نيازم به احساسم از كنارم مي گذرن.

دستام از سرما يخ بسته دستمو جلوي دهانم مي گيرم و با ها كردن به دستم سعي مي كنم گرمشون كنم اما فايده نداره دستمو به هم مي مالم و زير پهلوهام ميگيرم گاهي هم در جيبم مي كنم.

اصلا نمي خواستم به خونه برگردم شايد  دلم مي خواست انقدربيرون بمانم تا از سرما بميرم.

مثل آدمائي شده بودم كه هم  مي خوان بميرن هم جونشونو خيلي دوست دارن چون كابشنمو تنها چيزي كه كمي گرم نگهم داشته بود به خودم مي پيچوندم تا گرماش زيادتر بشه اما فايدهاي نداشت .

پارك خلوت و بي صدا بود به قولي پرنده پر نمي زد.

چراغاي پارك روشن بود و فضاي پارك واقعا زيبا بود اما هيچ چيز منو از فكرو خيالم جدا نمي كرد فكر بي پولي و بي كاري داشت ديوونم مي كردآرزوها و روياهامو از دست داده مي ديدم.

تنها لرزش بدنم منو از خيالات جدا مي كرد اما دوباره اين افكار به روحم حمله ور مي شدن و نمي ذاشتن آرامش داشته باشم.

كمي در پارك قدم زدم نمي دونستم چرا اما هدفي نداشتم فقط مي خواستم اون شب به خونه بر نگردم.

سرم داخل يقه كابشنم كرده بودم و دستامو تو جيب كابشنم و همين جور مي رفتم به نا كجا باد.

خودمو  تنها و غريب احساس مي كردم و با خودم مي گفتم ميبيني هيچكس مثل تو انقدر بد بخت نيست كه اين موقع اونم تو اين سرما كه سوز برف تا مغز و استخونت مي رفت تو پارك قدم بزنه.

تو اين فكرا بودم كه از دور احساس كردم كسي رو نيمكت پارك نشسته.

اول فكر كردم خيالاتي شدم اما جلو تر رفتم و ديدم نه واقعا كسي او نجا نشسته.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 8:31 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

 

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه .

 

اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.

 

 آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که " بله " رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:29 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

عاشورا

امسال عاشورا با همه سالها فرق داشت آسمون هم اشک می ریخت و بی امان گریه می کرد یادمه هر سال چنان آفتابی می شد که صورتم از شدت تابش آفتاب می سوخت اما امسال نه فرق می کرد

همه دسته ها مثل هر سال اومدنو عذاداری کردن اما عذاداری یه هیات خیلی به دلم نشست و دلمو بدجوری آتیش زد مثل آتیشی که به خیمه ها زدن دل منم سوخت.

برات دعا کردم و خواستم حاجت دلتو خدا بده.

اسم امام حسینو صدا زدیم عباس و رقیه

جات حسابی خالی بود شاید امسال بهترین عاشورای حسینی و دیدم دلم خیلی لرزید می دونم تو هم بودی مثل من میشدی

میدونم همه با یه دنیا حاجت میان دم خونه آقا منم حاجت دارم اما هیچی نگفتم نمی دونستم باید چی بگم فقط خدا کنه دعامو قبول کرده باشه.

واسه همه و همه سلامتیو دل خوش خواستم.

از امروز هر چی بگم کم گفتم یه روز عجیبی بود فقط بگم من مثل هزاران نفر دیگه دعوت شدم به مجلس امام حسین و سفره طعامش.

الان چند ساعتی از اون مجلس میگذره گفتم با یه دنیا احساس پاکی که این مجلس به من داده بیام باهات حرف بزنم.

نمی دونی چقدر سبک شدم.

تو کداری اینو می خونی می دونم تو هم یه جائی مثل من دعوت بودی شایدم بیشتر مورد عنایت آقا قرار گرفته باشی خداکنه تو هم  برای من دعا کرده باشی.

اگه می گم تو واسه اینه که مطمئن باشی منظورم خود توئی که داری حرفامو می خونی.

در ادامه مطلب مختصری از زندگینامه امام حسین هست که امیدوارم بخونیش

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 17:57 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

عکس امام علی همراه با شعر

دوستان روی نوشته "عکس امام علی همراه با شعر" که در بالا هست کلیک کنید و عکس امام علی و شعر همراهشو که سروده خودمه ببینید من این عکسو درست کردم و تقدیمش می کنم به همه عاشقان علی  ( ع ) و اهل بیت پیغمبر (ص).

عکس امام حسین

عکس امام حسین 2

امیدوارم ار طراحی این عکس خوشتون بیاد.

عکسائی که در زیر هستن اینارو دوستان خوبم برام فرستادن خواستم شما هم ببینید.

ناله عاشورا

تشنه لب کربلا

کوچک ترین شهید کربلا

عکس حضرت عباس (ع)

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:33 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

سلام به دوستان خوبم که با نظرات و پیشنهاداتشون منو سر افراز کردن .

برخی از شما عزیزان برام مطالب جالبی ارسال کردید که تعدادیشو گذاشتم تاهمه بخونن و لذت ببرن.

برای خوندن این مطالب به قسمت "ارسالی از طرف شما"مراجعه کنید.

در اینجا لازم است به دوستانی که گفتند چرا دیر به دیر می نویسم باید عرض کنم اوایل اینجوری نبود اما دیدم متاسفانه دوستان کم لطفی می کنن و به مطالب آرشیو سر نمی زنن و فقط صفحه اولو می خونن

نکته دیگه اینکه دوست داشتید تا از زندگینامه شاعران و... براتون مطلب بنویسم. چشم به روی چشم حتما اینکارو میکنم البته با کمک خوتون.

نکته دیگه که اشاره کرده بودین این بود که چرا زمینه سیاهه... عزیزان سیاه همیشه دلیل غم نیست و به خاطر غم زمینه کارمو سیاه نکردم. باید بگم اینگونه مطالب از دید من در این زمینه بیشتر به دل می شینه در ثانی عکسا در زمینه مشکی زیباتر هستن البته نظر شما برام قابل احترامه و شاید در اینده یه قالب دیگه گذاشتم.

خوب دوستان خوبم اینم توضیحی که خواسته بودین . بازم منتظر نظرات و پیشنهادات خوبتون هستم.

 

دوستدار شما: مهرنوش

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:23 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:33 توسط مهرنوش کیانی شاد| |