فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
سال نو مبارک
از صمیم قلبم سال نورو به همه دوستان و عزیزانی که در تمام این مدت منو با نظراتشون سرافراز کردن وبرام قوت قلب بودن تبریک میگم امیدوارم سال جدید برای تک تک شما گلای باغ زندگی سالی پر از رحمت و نعمت باشه. سالی پر از شادی و سلامتی برای شما. از خدا میخوام در این سال جدید هیچکس رنگ غم و ناراحتی نبینه و هر کس هر آرزوئی کنج خونه قلبش داره به حق مهر و مهربونی خدا بهش برسه و هیچکس در حسرت هیچ چیز نباشه و فضای قلب همه آدما عطرآگین عشق و محبت باشه. در آخردلاتون شاد و لباتون خندون باشه. برام دعا کنید. قسمت آخر از داستان قسمي كه شكست (خدایا شکرت ) دختر از شبي كه اون حرفو به پسر زده بود آرامش نداشت و در تنهائي و خلوت اشك ميريخت و گريه ميكرد . دختر داشت با خدا حرف ميزد و از حال پسر ميپرسيد آخه هميشه اينجوري از پسر باخبر ميشد ميگفت خدايا حرفامو به گوش دلش برسون اما اينبار دل دختر يه حالو هواي ديگه اي داشت دلش از پسر گرفته بود و اشك ميريختو با خدا حرف ميزد اما به خدا نمي گفت كه دلش گرفته مثل همون گذشته ها پسرو دعا ميكرد بين هق هق گريه هاش بود كه يه نامه از پسر به دستش ميرسه. دختر در حاليكه چشماش پر از اشك ميشه نامه رو ميخونه: پسر نوشته بود پيغامتو خوندم و از خودم شرمم شد چراكه من مي خواستم حرف نزنم تا ناراحت نشي اما اشتباه كردم منم ميدونم كه تو قسمتو نشكستيو....باور دارم وهمه چيو ميدونم ميدونم كه خدا از دلامون آگاهه... پسردر نامه ش متني از يه افسانه قديميو نوشته بود كه وقتي دختراونو خوند به قدر تموم عمر اشك ريخت و گريه كرد افسانه اي كه همه ما شايد خونده ويا كارتونيشو ديده باشيم اما خوندن اين افسانه دل دخترو اروم كرد ميخوام كه شما هم همراه دختر خط به خط اين افسانه رو با دقت بخونين و خسته نشين بخونين تا بفهمين چرا دل دختر اروم شد. دختر شروع ميكنه به خوندن افسانه: پسر فقيري بود به نام توشيشان كه پدر نداشت اما مادرش زنده بود ولي اسير يه آدم خونخوار بود توشيشان كه دوست داشت مادرشو از دست اون مرد نجات بده خيلي ميخواست تلاش كنه يه روز كه خيلي ناراحت بود ميره دم دروازه شهرميشينه و توي فكر بوده كه يه پير مرد ريش سفيد كه لباس سفيدي تنش بود و ميبينه پيرمرد به پسر ميگه 3 تا از آرزوهاتو برآورده ميكنم پسره كه فقير بود و بدبختي زيادي كشيده بود گفت ثروت ميخوام. پيرمرد بهش يه جائيو نشون ميده و ميگه اينجارو بكن پسر هم اينكارو ميكنه و وقتي ميكنه ميبينه كه يه عالمه طلاس! خيلي خوشحال ميشه و فكر ميكنه كه همه چي تمومه چون پول داره و بهش احترام ميذارن. اما چندي نميگذره كه پولاش تموم ميشه و دوباره فقير ميشه دوباره ميره دروازه شهر باز پيرمردو ميبينه و داستانو تعريف ميكنه و به پيرمرد ميگه ايندفعه قدرت ميخوام. پيرمرد بازهم بهش يه جائيو نشون ميده ميگه بكن و اينبار پسر بعد از كندن زمين ميبينه كلاه خود و زره اونجاست خلاصه پسر به كمك كلاه خود و زره قدرت پيدا ميكنه و به درجات عالي ميرسه حتي مردي كه مادرشو اسير كرده بود ميكشه و مادرشو نجات ميده اما بعد از اين پيروزيها به خودش مغرور ميشه و به كلاه خود و زره ميگه به شما احتياج ندارم در همون لحظه كلاه خود و زره محو ميشن همون موقع سربازا ميان و دستگيرش ميكنن و پرتش ميكنن بيرون. توشيشان باز ناراحت به سمت دروازه شهر ميره مادرش مريض شده بود و سخت حالش بد بود مادر توشيشان يه گل سر خيلي زيبائي داشت به شكل گل رز ... توشيشان ميره سمت دروازه شهر منتظر پيرمرد ميشه تا پير مرد مياد و بازهم داستانو براش ميگه پيرمرد ميگه ايندفعه چي ميخوائي ميگه كه ميخوام دوباره مادرم خوب بشه و برگرده و پيشش باشم پيرمرد ميگه چيزيو خواستي كه امتحانش خيلي سخته توشيشان ميگه هر چي باشه قبوله پيرمرد بهش ميگه تو يه جاهائيو ميبيني كه تا حالا نديدي و شرط اينكه از اين امتحان سربلند بيرون بياي اينه كه توي ماموريت نبايد هيچ حرفي بزني حتي يك كلمه توشيشان قبول ميكنه پيرمرد پسرو باخودش ميبره بالاي يه بلندی و محو ميشه توشيشان كه به خاطر مادرش اومده قول داده بود كه هيچ حرف نزنه همينطور كه منتظر بود ميبينه يه مار بزرگ اومد سمتش مار ميخواست وادارش كنه كه حرف بزنه اما موفق نشد بعد از مار رفت يه جائي كه يهسري شيطونك كوچولو بود كه اونا هم به نحوي مي خواستن اونا وادار كنن حرف بزنه به سمت در خروجي كه نزديك ميشد يه اسبي و ديد كه اومده تا اونو از در رد كنه شيطونكا هم بدنبال پسر بودن. اين اسب سفيد يه گل سر به سرش بود كه توشيشان فهميد اون مادرشه در داشت بسته ميشد كه اسب خودشو انداخت بين در تا در بسته نشه تا پسرش بتونه فرار كنه توشيشان كه داشت گريه ميكرد با يه صداي بلند گفت مادر و از اونجا اومد بيرون اون اصلا نميدونست كه اين حرفو زده يعني اصلا حواسش نبود فكر ميكرد كه نتونسته از امتحانش سربلند بياد بيرون پيرمرد گفت كه چرا اينقدر ناراحتي و گريه ميكني ؟ گفت كه من نتونستم از اين ماموريت سربلند بيان بيرون و الان مادرمو ديگه از دست دادم چون زير قولم زدم پيرمرد بهش خنديدو گفت تو قبول شدي تو اسم كسي و اوردي كه واقعا دوسش داري يعني مادرتو حالا برو خونه توشيشان وقتي ميره خونه ميبينه كه مادرش سالمه و سلامته از خوشحالي نمي دونست چي كار كنه. میدونم که خیلی خسته شدین اما حالا فهمیدین چرا دل دختر آروم شد؟ نامه که تموم شد دختر به پهنای صورت اشک ریخته بود و صورتش خیس اشکائی بود که با خوندن نامه پسر و جواب خدا گرفته بود. دختر دوست داشت بدونه آخر داستان خودش و پسر چه جور تموم میشه وآیا اونا بعد اینهمه امتحان ... اما سکوت میکنه و میگه خدایا توکل به تو و دوباره اشکاش سرازیرمیشه. دختر اشکاشو پاک میکنه و با صدای بلند میگه خدایا شکرت ادامه داستان قسمی که شکست. ( خدایا چرا؟ ) دختر دیگه حرف نزد چراکه چیزیو گفته بود که خودشم باور نمی کرد گفته باشه اما مطمئن بود که اراده خودش نبود یه چیزی بود که نمی تونست به زبون بیاره. اما دختر میدونه هیچ کس حرفشو باور نمیکنه حتی پسر. دختر دلش میخواست پسر بعد اونهمه شناخت باور کنه که این حرفو دخترنزده و اونشب بدون خواست دختر اتفاق افتاد اما دختر میدونه که هیچکس باور نمیکنه . به خودش لعنت میفرسته ... دختر دلش میخواست به پسر بگه اگه تمام ناباوریهائی که براشون بوده باور داره باور کنه که دختر راست میگه که اراده خودش نبود. اما میترسید از سکوتش که بگه از خجالته از حرف زدنش که بگه توجیح اشتباهشه. کسی جز خدا نمی دونه دختر چی تو دلش میگذره. دختر پسرو دوست داشت برای همین هیچوقت نمی خواست به زبون بیاره تا پسر دخترو فراموش کنه و زندگی کنه برای همینم گفتن این جمله داغونش کرد آخه آدمائی بودن که فکر می کردن دختر نمی ذاره پسر زندگی کنه پس گذاشت و رفت تا دیگه مانع زندگی پسر نباشه اما کی باور میکنه. ... دختر با خودش میگه اگه پسر باورم کرده بود حرفی میزد و میگفت که میدونه اون رو قسمش بوده اما اونم باور کرد که دختر قسمشو شکسته. هیچکس جز خدا نمی دونه اون شب چی شد . دختر دلش از همه گرفته حتی از پسر. دختر میره از زندگی پسر و پیغام میذاره : باورم نکردی که رو قسمم بودم باورم نکردی که هیچیو جز علاقمواز کسی مخفی نکردم باورم نکردی که هر رد پائی واست بود بی اجازه نبود. باورم نکردی و گفتی قسمتو شکستی. ... دختر گریه میکنه و تو دلش به پسر میگه وقتی تو حرفمو باور نداری به کی بگم که باور کنه اونشب اراده من نبود بعد در حالیکه اشک میریزه از زندگی پسر میره تا باور کنه نمی خواسته با گفتن اون جمله اونو اسیر خودش کنه میره تا ثابت کنه اراده خودش نبود اما پسر شاید باور نکنه. دختر اشک میریزه و این شعرو میخونه: دل من ديگه خطا نكن... با غريبه ها وفا نكن زندگي و باختي دل من ... مردمو شناختي دل من. تا به كي سراپا حفيفتي ...تا به كي خرابه محبتي همنشين اينو اون ميشي ... خسته و پريشون خو ميشي. دشت بخت تو كوير ميشه... مرغ آرزوت اسير ميشه روبه روت سراب ... پشت سر خراب. ساكت و صبوري دل من... ... دل من ديگه خطا نكن .. با غريبه ها وفا نكن زندگي و باختي دل من مردمو شناختي دل من توي خون نشستي دل من بيصدا شكستي دل من. ... دعا کنید خدا یا چرا؟ دختر قسم خورده بود حرف نزنه رو لباش مهر سكوت زده بود. تعهد داشت به خودش به قلبش به همه... كه ديگه با پسر حرف نزنه. شايد يه دنيا حرف داشت كه بزنه اما بايد سكوت مي كرد چون قسم خورده بود. دختر رو حرفش بود. خدا مي دونه كه رو حرفش بود. اون قسمشو هيچوقت نشكوند. ... دختر خودشو نمي بخشه داره گريه مي كنه چون قسمش شكسته شد اما اون نمي خواست بشكنه اون اصلا نفهميد قسمش شكسته شد. پسر داشت با دختر حرف ميزد و مي گفت و مي گفت اما دختر در سكوت گوش ميداد. اما تو دلش داشت به پسر جواب ميداد. تو دلش به پسر گفت دوستت دارم بفهم كه يهو به خودش اومد اين حرفو تو دلش نزده بود . دختر داغون شد گريه امونشو بريد آخه نمي خواست با پسر حرف بزنه هيچوقت نمي خواست بگه كه اونو دوست داره. اما اينو گفته بود . نمي دونست چيكار كنه دعا دعا ميكرد كه پسر نشنيده باشه گريه مي كردو خدا رو صدا مي كرد كه پسر نشنيده باشه آخه اون نمي خواست قسمش شكسته شه. كه يهو پسر گفت: منم تو رو خيلي دوست دارم. ديگه دختر داغون شد چرا كه پسر شنيده بود دختر چي گفته. دختر لرزش گرفته و اشك مي ريزه خودشو نمي بخشه . چون واسه اولين بار مطمئن بود كه نمي خواست جواب پسرو بده اما اين جمله چرا گفته شد و چرا پسر شنيد چرا شنيد چرا شنيد. چرا شنيد...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون داشت مي گفت اما گفته هاشو پاك ميكرد تا به گوش پسر نرسه اما چرا اين جمله پاك نشد و به پسر رسيد دختر مطمئن بود كه نمي خواست نمي خواست نمي خواست اينو بگه گريه مي كنه و ميلرزه و آرزو مي كنه فردارو نبينه و بميره چون دختر قسمش شكسته شد پس از خدا مي خواد كه بميره. دختربا گریه و التماس این شعرو میخونه: خدايم... آه اي خدايم... صدايت ميزنم بشنو صدايم. شكنجه گاه امشب روزگارم به جرم حرف زدن اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم منوبگذار با اين ماجرايم نمي پرسم چرا اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم ... خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت ميزنم با گريه هايم. صدايت ميزنم بشنو صدايم. الهي در شب قبرم بسوزان. شكستم من سكوتم را خدايا الهي كيفرم را مي پذيرم نمي دانم چرا گفتم خدايا خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت ميزنم با گريه هايم. صدايت ميزنم بشنو صدايم. دعا کنید خوابي كه به حقيقت پيوست پسر جوان در حالي كه چشم به آسمان دوخته بود با خود مي گفت: روزها از پس شبها و شبها از پس روزها مي آيند اما ما هنوز از هم دوريم. دل پسر هر وقت براي دختر تنگ ميشد نامه هائي كه براش نوشته بود مي خوند و به چهره مهربون دختر در عكس خيره مي شد انقدر نگاه ميكرد كه چشماش خسته ميشد و بي اختيار از چشماش اشك مي باريد. هيچ وقت اون روزها و لحظه هائي كه با دختر سپري كرده بود از ياد نمي برد. ... يادش مياد روزائي روكه به قدر نصفه روزم طاقت دوري و بي خبري ازدخترو نداشت اما حالا مدتهاست كه ازش بي خبره اما مي دونه كه دل دختر غوغاي حرفه اما محكوم به سكوته. چراكه دلاشون بهم نزديكه. ... يادش مياد شبي ر و كه از هم جدا شدن شبي كه فكر مي كردن شب وصاله اما نبود شبي كه جداشون كردن. ياد گريه هاشون ميافته از همون شب عهد كردن كه به خدا توكل كنن. ياد شب احيا ميافته كه قسم خورده بود هيچوقت تا عمر داره به دختر دروغ نگه و صداقت داشته باشه. صداقت ابدي ياد خواباشون ميافته كه همش تعبير ميشد جواب قرآن سفر شون به مشهد و روز تولدشون. نماز پنج تني كه درست شب اخر خوندن و نذر كردن به هم برسن اما... اين شد كه الان بين باور و ترديد اميد و نا اميدي حيرانن. ... يادش مياد اون روز پائيزيو يادش مياد جائي بدون قرار وقتي بدون تنظيم.... اره ديدارشون كه چقدر اتفاقي بود. اما كي باور مي كنه همه چي از يه خواب شروع شد. ... یادش میاد که به دختر قول ده بود سر آغاز بهار سال پیش با گلهای رز به دیدنش میاد اما نرفت بهار زمستان شد بازم نرفت. ... یادش میاد فرصت خواست که با دست پر بر گرده اما هنوز بر نگشته يه صدائي ميشنوه ياد اون صدائي ميافته كه دختر در خواب و بيداري شنيده بود. همونكه ياداور گريه شوقشون بود صدائي كه ملكوتي بود... ... يهو يادش مياد كه خودشم يه خواب تعبير شده است اينكه از خواب دختر بيرون اومد و شد عين حقيقت اما كي باور ميكنه همه چي از يه خواب شروع شد ... ياد ش مياد خواب گل رزي كه دختر ديده بود همون خوابي كه خودش تعبير كرد آخه اولين باربود كه خوابيو تعبير ميكرد ياد تعبيرش كه ميافته ميبينه رنگ حقيقت گرفته پسر به دختر گفته بود : تعبير خوابت اينه كه آرزوئي داري كه ازش نا اميد ميشي اما با يك معجزه آرزوي دلت براورده ميشه. قطره اشكي از چشمان پسر فرو ميريزد و دل آسمان ميشكند و آسمان هم اشك ميريزد ... يادش مياد كه دختر گفته بود هر وقت بارون مياد دعا كنه چراكه خدا دعاشو مستجاب ميكنه. پسر چشمانش را مي بندد و دعا ميكند. .... آه خداي من عجب داستاني بود درست مثل قصه ها عجيب ولي زيبا. اما كي باور مي كنه كه اين قصه نبود يه حقيقت از يه خواب بود خوابي كه به حقيقت پيوست. دعا كنيد يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر مانند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود. هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند. او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟" مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست " آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي" مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟" " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه اونها دعاهاي ديگران هست براي ما واما دعای من برای تو همیشه برایت دعا می کنم تا رنگ غم نبینی. دردی نکشی عذابی نداشته باشی که بخواهی به خاطرش غصه بخوری. دعا می کنم شاد باشی و سلامت موفق باشی و سر بلند. دیدن تو بر قله آرزوهات بزرگترین دعای منه برای تو دعا می کنم اگه دردی داری خدا اونو به من بده تا تو آسوده باشی. اینو از ته قلبم گفتم و در آخر غصه نخور غذا بخور پژواک زندگی
زندگی آیینه اعمال و کارهای توست . اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری بده .اگر مهربانی بیشتری می خواهی بیشتر مهربان باش . اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبر وادب داشته باش . این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می شود. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای خود. دوستان بنا به درخواست شما عزیزان که خواسته بودین زندگینامه شعرای معاصر و کهن و براتون بذارم. به دیده منت این کارو انجام دادم و براتون زندگینامه چند شاعرو گذاشتم. دسته گل روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

زندگی هر چه که بدهی به تو بر می گرداند .


