فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
سلام به دوستای گلم. عزیزان من دراین پست می خوام از تک تکتون به خاطر حضور گرمتون در وبلاگم تشکر کنم البته اسم نمیبرم چون می ترسم کسی از قلم بیافته و من شرمنده بشم. واسه همین به طور کلی از شما و نظرات خوبتون تشکر می کنم عزیزان انتقادای شما هم برام کار ساز بود و منو متوجه کم و کاستی های مطالبم میکرد که از این بابت یه دنیا ممنونتونم. هدفم بعد از تشکر اینه تا در این پست همه شما دوستان که لطف کردین منو بین پیونداتون جا دادین و یا قصد دارید اینکارو بکنید برام کامنت بذارید. تا من بدونم بایدچه گلهائی و به وبلاگ ناچیزم پیوند کنم. حقیقت قصور من باعث رنجش بعضی از دوستان شد که احساس کرده بودن دوست ندارم و یا قابل نمی دونمشون. عزیزان شما باعث افتخار من هستین و من به حضورتون میبالم . پس منتظر کامنت های شما هستم. اگرم تمایل داشتین لوگوی این وب سایتو به عنوان رد پائی ازمن داشته باشین کدشو که در زیر لوگو هست در سایت یا وبلاگ خودتون کپی کنید. در ضمن یه خواهشی هم دارم. اگه امکان داره لینک این پست و به همه لیست پیونداتون بفرستید تا همراهانی از وبلاگم که در حقشان کوتاهی کردم با خوندن این پست بیان تا من از خجالتشون در بیام. اگه این لطف بکنید یه دنیا ازتون ممنون میشم. راز گل سرخ یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک بسر بود که هیچ چیز توی دنیا نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا برسید:خدایا این بسر چرا همیشه شاد و راضی ؟ خدا از فرشته ها خواست که هرکدام از آنهادلیلش را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست و گفت: خدایا شما به انسانهاچیزی دادید که به ما ندادید و آن قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است. جبرییل ادامه داد: آری این بسر عاشق است اما معشوقه ی اوکه دختری زیباست به او اهمیت نمی دهدو مغرور است.فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه گلی سرخ تبدیل کرد وآن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب میمیرد .بسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و نگران تا این که با برس و جو به بیابان و گل سرخ رسید.گل سرخ داشت از بی آبی میمرد بسر هر چه گشت آبی بیدا نکرد بس فکری کرد تا دختر را نجات دهد.او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود ازساقه ی گل جدا کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترشد اما دختر باز هم بی توجه از کنار بسر گذشت اما بسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بودو با همان خوشحالی جان داد. صبر كنيد به نظرم اين بي رحميه كه يه دل عاشق اسير يه تيكه سنگ بشه. نا اميد كننده است كه آدم عشق بورزه اما سردي و بي تفاوتي عايدش بشه واسه همين ميخوام آخر داستانو تغيير بدم. وقتي طلسم با خون قلب پسر باطل شد و گل به دختر تبديل شد. پسر لبخندي از رضايت زد اما قلبش زخمي بود و پسر داشت نفساي آخرو مي كشيد. دختر كه تا اون موقع عشق پسر و باور نكرده بود سراسيمه به سمت پسر رفت بالاي سرش نشست. پسر نگاهي پر از عشق و پاكي به دختر انداخت و گفت حالا باور كردي چقدر تو رو دوست دارم. عزيزم من عاشقت بودم اما باورم نكردي. دختر از رفتار سابقش پشيمون شده بود و ديگه نمي خواست پسرو از دست بده اشكاي دختر از چشماي زيباش جاري شدن. دختر ميگريستو به پسر التماس ميكرد كه تنهاش نذاره اما پسر جاني برايش باقي نبود قلب پسر خيلي زخمي بود. حالا دختر غرورش شكسته شده بود و اشك ميريخت و فرياد ميزد كه عاشقتم منو تنها نذار. قطره هاي اشك دختر به قلب پسر رسيد و هر قطره زخمي از قلب پسرو التيام ميداد. دختر آنقدر گريست تا تمام زخماي قلب پسر خوب شد. پسر جاني تازه گرفته بود و در كنار معشوقه ي زيبايش دل داغ كويرو چون دشت سبز ميدانست و آرامش داشت. فرشته ها از اين عشق به شوق آمدن و اشك شوق ريختن آنقدر كه باران آمد و در دل داغ و خشك كويرگل سرخي روئيد. دختر و پسر ميدانستن كه گل سرخ ضعيف است و در كوير دووم نميارد. دختر رفت و از خارهاي گل ظرفي ساخت و در آن آب باران را جمع كرد پسر گل را از دل كوير بيرون آورد و در آب گذاشت. آنها گل سرخ را با خود به خانه اي بردن كه از عشق ساختن. حالا هر دو در كنار هم هستن.و گل سرخ در خانه آنها هر روز زيباتر و شاداب تر ميشود چرا كه آنها عاشقن و گل سرخ از عشق آنها به دنبا آمد. فضاي خانه آنها هر لحظه عطر آگين عطر گل سرخ اين گل عاشقيست. واين بود راز گل سرخ. داستان باران
روزی روزگاری دو معشوق بودند به اسم آب و زمین چنان عاشق که همه می گفتند این دو از هم جدایی ناپذیر هستند زمان به همین منوال میگذشت تا وقتی که پای خورشید به میان آمد . آری خورشید آمده بود آب از خواب بیدار شد ناگهان نگاهش به خورشید افتاد . وای چقدر زیبا او چنین چیزی تا به حال ندیده بود مثل یک رویا وای چه موهای قشنگی ! چه گرمای آرامش بخشی. آب با خودش گفت تا زمین خوابه برم و یه سلامی به اون عرض کنم و بپرسم کیه. رفت پیش خورشید و با کمی خجالت گفت سلام من اب هستم و خوشحال می شم با شما آشنا بشم .راستی شما کی هستین؟ خورشید گفت سلام آب عزیز من خورشیدم گرما دارم تازه به این طرفا رسیدم و تنها هستم خوشحال می شم تو یار من بشی و پیشم بیای. آب کمی فکر کرد ودر حالی که غرور تمام وجودش را گرفته بود با خودش گفت : چه خوب دیگه از دست این زمین پست و پایین راحت می شم میرم اون بالاها پیش خورشید که هم زیبا هست و هم بالاتر از زمین ..... آب حتی به گذشته هم فکر نکرد که زمین عاشقش بود و آب رو تو آغوش خودش میگرفت تا آروم بگیره حتی به این فکر نکرد که زمین بدون اون میمیره و حتی به این موضوع که خودش یه روزی عاشق و دیوونه زمین بود. آب به خورشید گفت: من چطور بیام پیشت ؟ خورشید در جواب گفت من تو رو با گرمای خودم سبک میکنم و بعد میای بالا پیش خودم. آب گفت: بزن بریم .. خورشید هم گرمای خودش رو بیشتر کرد و آب بخار شد و شروع به بالا رفتن کرد . در همین هنگام از گرمای خورشید زمین بیدار شد . وقتی این صحنه رو دید به آب که در حال بالا رفتن بود گفت : آب عزیزم کجا میری ؟ آب گفت : من دارم میرم یه جای بهتر .جایی که خوشبخت بشم و پیش یه نفر که منو بیشتر دوست داره .... زمین فریاد زد نه نه نه .. نرو من بی تو میمیرم من دوست دارم من عاشقتم بدون تو خشک و تباه می شم ... ولی آب گوش نکرد و رفت تا به خورشید برسه در حالی که نمیدونست بین خودش و خورشید زیاد فاصله هست و رسیدن به او محاله ولی خودخواهانه تلاش میکرد. زمین داد زد : من همیشه عاشقانه آغوشمو واسه بازگشتت باز نگه می دارم می دونم یه روزی پشیمون برمیگردی آب بالا و بالا تر رفت تا به جایی رسید که متوقف شد ... آب به خورشید گفت :چی شد چرا دیگه بالا نمیرم ؟ خورشید در جواب گفت من دیگه بیشتر از این توان ندارم تا تو رو بالا بکشم دیگه وقت ندارم الان شب ساه میرسه و من باید برم شاید یه روز برگشتم. آب در حالی که شکه شده بود با حالت گریه به خورشید گفت ولی قرار ما این نبود خواهش میکنم منو اینجا تها نذار .. ولی خیلی دیر شده بود آب تنها شده بود و حالا به اشتباه غودش پی برده بود و دیگه راه برگشتی نداشت . او از روی زمین خجالت میکشید او ن زمین رو تنها گذاشته بود و حالا زمین خشک و تنها اون پایین بود . آب فریاد زد :زمین عزیز بیداری ؟ منم آب . خیلی پشیمون هستم . میخوام برگردم پیشت تو آغوشت ..... ولی دیگه دیر شده بود و دیگه کاری از دست زمین هم بر نمی آمد. سالها از ان ماجرا می گذرد و این دو معشوق از هم دور افتاده اند . باران روزها و شبها گریه میکند تا شاید با قطره های اشک خود که همان باران است زمین را شاداب و سرسبز کند تا شاید بتواند اشتباه خود را جبران کند او باران عشق خود را بر سر زمین میریزد و زمین هم عاشقانه آغوش خود را باز می کند تا قطرات عشق را در آغوش بگیرد که بوی یارش را میدهد. قسمت آخر(پایان راه) فرداش بلیط قطار گرفتم وبه سمت تهران حرکت کردم بدون اینکه خبرش کنم چون میدونستم یا ازم خیلی دلخور میشه یامانع برگشتنم میشه ولی من دیگه هیچ چاره ای نداشتم . به تهران که رسیدم واز اونجا اومدم اصفهان.وقتی رسیدم شبش زنگ زدم کلی دلخوربود از دستم ولی من دیگه چاره ای نداشتم حالا هم برگشته بودم باید کلی جواب پس میدادم که کدوم قبری بودم وچیکار میکردم.خلاصه دلم خوش بود که هنوز منو دوست داره .تا اینکه من کم کم بهش گفتم که خوب دیگه ادامه رابطه ما از نظر من اینطوری درست نیست چون من اهل دوستیهای اینجوری نبودم وهمیشه دوست داشتم پاک زندگی کنم وراه پدر شهیدم رو تا جایی که میتونم ادامه بدم .هر چند که من تا حالا کلی از خط اونا دور شدم ولی خوب به قول معروف ماهی رو هر وقت ازآب بگیری تازه است. خلاصه اصل مطلب رو بهش گفتم وبهش گفتم که اگه راضی هست میام خواستگاریش وهر جایی که اون خواست من زندگی میکنم چه کشور من چه ایران هرجایی که اون بخواد. اولش چیزی نگفت از حرفاش میفهمیدم دودله نمیدونستم برا چی ولی اون چند تا شرط برام گذاشت شرطهایی که دیگه اثری از دوستی من واون در بینشون نبود شرطش این بودکه باید حق طلاق وحق مالکیت خانه و فرزند در صورت طلاق وحق تعين مکان زندگی رو به اون بدم توی عقد نامه. من فهمیدم که من رو فقط برا دوستی چند روزه میخواسته ولی چی گیرش میومده نمی دونستم و الان داره با گذاشتن این شرطها به طورغیرمستقیم بهم میگفت عزیزم برو گمشو.من علتش رو پرسیدم جمله جالبی گفت که کاش همان شب اول آشنایی میگفت گفت من وتو به درد هم نمی خوریم .که تو یه روزی برمیگردی کشورت ومن باهات نمیتونم بیام ولی من بهش گفته بودم که پسرخاله هام همشون خانم ایرانی دارن والان دارن زندگیشون رو میکنن واگه یه روز خانواده من برگردن من میام مشهد زندگی میکنم اونجا تا شهرماهمش پنج شش ساعت راهه و دلیلی نداره که نگران باشی یه مرزه من مال اونطرفم تو این طرف ولی فرهنگمون وهمه چیزمون یکی هست همون چیزی که تا حالاعلت وابسته بودن من وتو بهم شده بود . قبلا بهم گفته بود که تا دیپلم خونده والان توی مهد کودک پیش خواهرش کار میکنه ولی اونروزگفت که دانشجوهست وترم آخر برای اینکه میدونست من آدمی هستم که نمیخوام تحقیر بشم و کم نیارم بهم دروغ گفته بود خوب دیگه من گرفتم که درد ما درد بیکلاسی است وخودمم گرفتم که اگه فردا یه مشکلی بینمون پیش بیاد احتمال نفهم شدن بنده نود درصده چون سوادم کمتره واین حرفا.ولی به نظر من انسان بودن همیشه حرف اول رو میزنه نه سطح سواد وپول وچیزای دیگه. بهم گفت که من خودم خونه دارم زمین دارم که همش ارث باباش بود که شهید شده بود ولی محمد تو چی داری؟ اگه فردا از اینجا بری همه چیز رو باید بذاری وبری اونجا هم چیزی نداری .اگه من جای تو بودم میمردم بهتره از این که تو دنیا حتی جایی برای زندگی نداشته باشی!میدونستم چرا اینجوری با من صحبت میکنه برا اینکه از دستش ناراحت بشم وبیخیالش بشم ولی تو این همه مدت من رو نشناخته بود.من همونطور که اول قول دادم تا آخرش بودم واگه اون میخواست تا دم مرگ هم سر قولم میموندم ولی افسوس که عشق وقسم های عاشقانه برای بعضی ها حرف ناچیزیست بر روی زبان. بهر حال من که دلم واقعا شکست ولی برای هیچکس مهم نبود برای هیچکس.من که تازه از گرد راه نرسیده میدیدم که برای چه کسی چی کشیدم وبه کجا ها که فکرشم نمیکردم رفتم ودست آخر این طوری شد. اشک تو چشمام بود ولی صداش رو درنیاوردم گفتم خوب پس الان دیگه با من وقتت رو تلف نکن وحرف نزن داری حیف میشی دیگه هیچ وقت من مانعت برای خوشبختی نمیشم برو عزیزم هر جای دنیا که هستی همیشه دلت شاد وروزگار به کامت باشه. این حرفا رو که زدم بهم گفت محمد تو پسر خوب وبا ایمانی بودی من همیشه دوستت خواهم داشت ولی میترسم تو من رو نفرین کنی؟ در جواب گفتم نه من کسی رو که دوست دارم هچ وقت نفرین نمیکنم شاید من لیاقت با توبودن رو ندارم ولی ای کاش همون اول میگفتی .و میتونستی همه این حرفارو منطقی وآروم بهم بگی نه با تحقیر کردن من .مونده بود چی بگه گفت نمیدونستم چیکار کنم اون شرایط رو گذاشتم تا شاید تو بیخیال بشی ولی دیدم نه تو بازم من رو میخوای از یه طرف دلم نمیومد دلت رو بشکنم ولی دیگه مجبور شدم!من حرفاش روباور میکردم چون من رو خیلی دوست داشت بیشتر ازمن.یاد اون روزی افتادم که تو شهرشون برف اومده بود واون به خاطرم توی سرما تا مخابرات رفته بود تا بهم زنگ بزنه وباهم حرف بزنیم. آخه تلفن خونشون قطع بود.یاد روزایی افتادم که من بهش قول میدادم بهش زنگ میزنم واون از صبح تا شب پیش تلفن منتظرمن مینشست ولی من یادم میرفت برا همین گفتم همون نامردیهای من وهمین دل شکستن سر به سر. خلاصه اونم برام آرزوی خوشبختی کرد و برای همیشه خدا حافظی کرد.راست میگن هر کی رو بیشتر دوست داشته باشی بیشتر دلت رو میشکنه. تلفن رو قطع کردم ورفتم تو فکر .برگشتم به گذشته علت این همه اتفاق چی بود؟ شاید خدا این کارا روکرد که تنهایی زیاد بهم فشار نیاره.آخه درست چند روز بعد از فوت پدر بزرگم با این دختر خانم آشنا شده بودم پدر بزگی که خیلی دوستش داشتم آخه اون جای خالی پدرم رو برام پر میکرد ولی دیگه حتی پدر بزرگمم نبود که ببینمش وباهاش حرف بزنم وازش کمک بخوام واون مثل همیشه دست مهربان وپینه بسته اش رو روی سرم بکشه وهمه غصه های عالم رو ازم دور کنه. آره. اون دیگه رفته وخدای مهربون شاید اونوفرستاده بود تا زود فراموشش کنم ولی انگاردرد نبودنش رو تازه حس کردم.حس تمام بیکسیهای عالم.حس تنهایی بیشتر از همیشه الان هروقت یادخاطرات گذشته ام میافتم نا خود آگاه گریه میکنم .
بر اساس حقیقتی از زندگی آقای م.ع قسمت دوم(قرار) دیگه گفتم حتما نتونسته بیاد ومشکلی براش پیش اومده رفتم پنجره آهو(ضریح بیرونی)رو زیارت کردم وگفتم آقا جان ما که قصد بدی نداریم اگه شما نمیخوای خوب بهم نمیرسیم ولی من رو دست خالی بر نگردون . همینکه راه افتادم از صحن برم بیرون دیدم یکی داره طرفم مياد تا اومدم بجنبم بهم رسید و سلام کرد منم یکمی تو قیافش دقت کردم دیدم خودشه همونی که توی عکس بود چشمام رو از روی کنجکاوی به صورتش دوخته بودم . نگاهمون لحظه ای کوتاه ولی به یاد ماندنی به هم گره خورد. شرم وحیا مانع ادامه نگاه شد اون سرش رو پایین انداخت ومن روم روبرگردوندم تا دیگه چشمم تو چشمش نیفته.حالم رو پرسید منم گفتم خوبم شما چطورین اونم متعاقبا گفت خوبم. خلاصه باهم راه افتادیم وهمینطوری که داشتیم از صحن بیرون میومدیم با هم حرف میزدیم . اون میگفت من عجله دارم وزود باید برم بیچاره اونم از یه شهر دیگه اومده بود منم برا اینکه دیرش نشه وبراش مسئله ای پیش نیادزیاد پا پیچش نشدم ولی آهسته آهسته راه میرفتم تا یکمی بیشتر باهم باشیم . اون هرچند قدم یه بار سرعتش رو کم میکرد تا مثلا من به پاش برسم ولی من تودلم میگفتم این که نشد قراراین همه مدت منتظرم بودی از این راه دور اومدم حالا اینقده زود میخوای بری. برای من حتی نیم ساعت روهم وقت نداری .به روش نیاوردم بذار تو دلم بمونه سر وقتش میگم. تا ایستگاه تاکسی باهاش رفتم اونجا چند تا سی دی نرم افزار رو که براش آورده بودم طرفش گرفتم وگفتم بیا همون چیزایی که خواستی ولی ازم نگرفت وخلاصه دستمون رو رد کرد من نمیدونستم چی شده که اینکارا رو میکرد زود تاکسی گرفتو ازم خداحافظی کرد وسوار شد حتی از پنجره ماشین نگام نکرد.من همونطورتو خیابان مات ومبهوت وایستاده بودم ورفتن ماشین رو نگاه میکردم اون لحظه رو هیچ وقت از یاد نمی برم دور شدن کسی که من همه چیزم رو رها کرده بودم وبرای دیدنش اومده بودم اونم چند لحظه حتی به یه ربع هم نرسید نمیدونم اگه جای من بودین چیکار میکردین وقتی رفت راه افتادم وهمینطور که به سمت خونه فامیلمون میرفتم تو راه به این فکر بودم که چرا اینقده زود رفت وحتی سوغاتیهام رو نگرفت .نکنه از شکل وقیافه من خوشش نیومده بود ولی عکسم رو که دیده بود؟ خلاصه بد چوری دلم گرفت نفهمیدم فاصله اونجا تا خونه فامیلمون رو چه جوری طی کردم دوستم که گیر داده بود وهی میپرسید چرا کشتیات غرقه.ولی من چیزی نگفتم دلم میخواست زودتر برسه خونشون تا بهش زنگ بزنم ودلیل این کارش رو بپرسم. بعدازظهر رفتم سر خیابون زنگ بزنم ببینم آیا خودش بوده از رفتارش اینقده تعجب کرده بودم که باورم نمیشد همونی باشه که شبها تا صبح با هم تلفنی حرف میزدیم .گوشی رو که برداشت صداش برام آشنا تراز قیافش بود پرسیدم واقعا خودت بودی اونم با خونسردی گفت نه پس عمه ام بوده یه لبخند زورکی زدم و ازش پرسیدم چرا زود رفتی وسوغاتیهام رو نگرفتی ؟ گفت که وقت نداشتم وباید خودم رو تا ظهر به خونه میرسوندم واونا رو هم برای این نگرفته بود که چون خودش دست خالی اومده بود نمیخواست ازمن چیزی بگیره.حرفاش برام قابل توجیه نبود ولی با شناختی که ازش داشتم این کارا ازش بعید نبود بهر حال ازش پرسیدم اگه از قیافه من خوشت نیومده یا مشکل دیگه ای بگو من ناراحت نمیشم تا همینجا هم کلی به خاطر من به زحمت افتادی .من نمیخوام خودم رو به زور به کسی بچسبونم . درجواب گفت من از روی خجالت اصلا نتونستم ببینمت ولی صدا وقدت خوب بود بعدم با یه لحن ملتمسانه کلی خواهش وتمنا کرد که بیا قوچان که تا همدیگه رو دوباره ببینیم تا اونجا حدود سه ساعت راه بود منم مونده بودم چیکار کنم . نا گفته نماند من با اینکه تو ایران برگ شدم ولی اصالتا ایرانی نیستم وطبعا شناسنامه ایرانی هم نداشتم .ازبیست سال پیش از شهرمان هرات که نزدیک مرز ایران بود به علت جنگ وحمله روسها به ایران پناهنده شده بودیم ومشکل اصلی من این بود که برگه تردد نداشتم وطبق قانون ایران هر تبعه خارجی باید برای حتی مسافرت از یک شهر به یک شهر دیگه باید نامه تردد بگیره ومن که میدونستم اون روزا اداره اتباع تعطیله وبه کسی نامه تردد نمیدن به صورت غیر قانونی از نظردولت ایران راه افتاده بودم واومده بودم زیارت . خوب دیگه زیارت امام رضا هم علاوه بر طلب کردن امام. امضای رئیس امور اتباع خارجی رو هم می خواهد البته فقط برای من وامثال من .بهر حال راضی شدم که برم شهر ایشان تا خانم منو ببینن.خلاصه دوستم با خانوادش برگشت اصفهان ومن ماندم . منم صبح روز بعد راه افتادم طرف قوچان که از بخت بد نیروی انتظامی بهم گیر داد و منم که برگه تردد نداشتیم بازداشت شدم ویک شب توی پاسگاه آب خنک خوردم البته توی یه کانتینر آهنی اونم انفرادی که اگه اون چند تا پتوی کثیف اونجا نبود از سرما یخ میزدم.ای بسوزه پدر عاشقی. اونجا حدود 24 ساعت تنها بودم از دوازده ظهر پنجشنبه تا فرداش ظهر جمعه. رئیس پاسگاه آدم خوبی بود ولی بنده خدا کاری از دستش بر نمیومد اون مامور بود ومعذورهر بار که نگاهم میکرد از نگاهش احساس ترحم رو میخوندم ولی غرورم اجازه نمیداد بهش التماس کنم تا آزادم کنه. بیشتر تو این فکر بودم که الان طرفم داره فکر میکنه من بد قولی کردم ونیومدم نمیدونست عاشقش الان به جرم نداشتن یه برگه ساده تردد تنهای تنها برا خودش نشسته و مثل فرهاد کوه کن داره اسم معشوقش رو میکنه البته نه بر روی کوه با تبر بلکه با یه تیکه سنگ روی کانتینر آهنی.خنده داره مگه نه .خوب یکمی خنده هم لازمه به اندازه فقط یک لبخند.روی دیوارش پر بود از اشعار عاشقانه وخلاصه جک وغیره با خوندنش حوصلم زیاد سر نمیرفت. انگارهر کی عاشق شده یه سری هم به اونجا زده.یه شعر قشنگ روی دیوارهک شده بود باحال وهوام جور بود حفظش کردم خاطر خواهات هزار هزار یکی یکی شون چشم انتظار من نبودم شهرو چراغانی کن جای من هزار تا قربانی کن فرداش هم مارو منتقل کردن به اردوگاه مراقبتی سرمرزوخلاصه یه شب هم اونجا مهمون بودیم جایی که من گفتم اگه یه شب دیگه اونجا بمونم حتما سکته میکنم یه سالن بزرگ که حداقل پانصد نفر توش بودن سرو صدایی بود که نگو ونپرس خلاصه از یه طرف بد قول شدنم از یه طرف بیخبری خانوادم واز یه طرف معلوم نبودن سرنوشتم نمیدونستم با بقیه من رو رد مرز میکنن وبه آغوش وطنی که تو عمرم ندیدم برمیگردونن یا نه.خلاصه از این که من رو بفرستن اونور خیلی میترسیدم آخه اونجا هیچ کسی رو نمی شناختم وتقریبا میشه گفت که من هیچ احساس وابستگی به وطن اصلیم نداشتم هم از لحاظ فرهنگی وهم مذهبی آخه اونجا جای خوبی برای ما اقلیت شیعه نیست . فرداش با ارائه کارت شناساییم وهمکاری یه برادر بسیجی که اسمش آقای رضایی بود وانصافا آدم خوبی بود ودرک میکرد که اگه من رو بفرستن سرنوشتی جزمفقود شدن ونابودی برایم نداشت .نامه تردد رو برام جور کرد وآزادم کردن. وقتی درب آهنی پاسگاه رو که مثل در زندان برقی بود باز کردن واومدم بیرون قدر آزادی رو برا اولین بار دانستم واقعا لحظه خوبی بود انگار دوباره متولد شده بودم . دم غروب رسیدم مشهد. اولین کاری که کردم رفتم کیوسک تلفن وزنگ زدم به طرف .وقتی ماجرا رو براش گفتم خیلی ناراحت شد نمیدونم برای به هم خوردن قرار بود یا برای بد بختیهایی که من کشیدم .ولی خوب من زیاد ننه من غریبم در نیاوردم و گفتم من به این چیزا عادت دارم البته الکی آخه اولین بار بود که پای من به اینجور جاها کشیده میشد واونم میدونست خلاصش کردم و ازش خداحافظی کردم رفتم سمت حرم تا جایی که یادمه فرداش تولد حضرت زینب بود وحرم رو چراغانی کرده بودن الان که دارم مینویسم اون صحنه چراغانی حرم ومعنویت فضای حرم رو احساس میکنم یادش بخیر . اومدم وضو گرفتم ووایستادم نماز جماعت. خیلی دلم گرفته بود ولی جز خدا کسی رو نداشتم تا پیشش از این سرنوشت شوم گله کنم . سرنماز نمیتونستم وایستم آخه دوروزودوشب بود که چیزی نخورده بودم بهر زحمتی بود نماز جماعت روخوندم .وقت بیرون اومدن رفتم زیارت کردم وحاجتهام رو خواستم وگفتم آقا جان اگه شما هم برا برآورده شدن حاجت شناسنامه میخواین من برم وپشت سرم رو نگاه نکنم . بعد از نماز رفتم خونه فامیلمون اون بیچاره ها هم کلی نگرانم شده بودن واز این طرف مادرم هم هی زنگ میزد وخلاصه یه وضعی بیا ودرستش کن. فامیل بیچارمون که از رنگ روی پریده من فهمیده بود که اوضاع خرابه زود شام رو آورد نگفتم که این دوروز چیزی نخورم ولی شاید خیلی تابلو بودم شاید اونا از دست من کمی ناراحت بودن ولی وقتی من مقداری پولی رو که اونجا ازشون امانت گرفته بودم رو بهشون پس دادم دیدم که لبخند شادی هم بر لب اونها نشست گویا بیشتر نگران پولشان بودند تا من ولی خوب دستشان درد نکنه اگه روزی مهمون ما شدن حتما از خجالتشون در میام . جالب تر اینجا بود که من هیچی پول واسه برگشتن نداشتم جز یه پنجاه تومنی ناقابل وروم نمیشد به کسی چیزی بگم ولی همون لحظه که تو فکرش بودم اونا گفتن دوستم وقت رفتن مقداری پول رو جا گذاشته واونا به من دادن تا براش ببرم منم خدا رو شکر کردم که هنوزم هوای من روداره و آبروم رو نمیبره ودستم پیش کسی دراز نشد ومیتونستم با پول رفیقم برگردم فردا صبحش خونه خانمی هم زنگ زدم وبهش قضیه برگشتن وبیخیال شدن دوباره دیدن رو گفتم ولی اون یه عیبی داشت که بعضی اوقات خیلی غیر منطقی میشد وگیر داده بود که بازم بیا ولی من با خودم فکر کردم خوب اگه قسمت به دیدن بوده که همون روز اول همدیگر رو دیدیم وخدا نمیخوادبیش از این ما رابطه داشته باشیم واون بلاها سرم اومد برا همین دیگه قید دوباره دیدن رو زدم وگفتم من همینجوری قبولت دارم برا من قیافه زیاد مهم نیست مهم شخصیت و اخلاقه .با تمام اصرار اون من دیگه تصمیمم رو گرفته بودم برا همین دیگه جوابی ندادم وقطع کردم ادامه دارد از اين رو در اين پست داستان يكي از همراهاي هميشگي وبلاگ آقاي م.ع رو ميخونيد كه واقعيت زندگي خودشون هست اميدوارم همراهي كنيد و نظراتتونو در رابطه با اين اقدامم بگين. با تشكر. به نام خدا قسمت اول(آشنایی) داستانی که میخوام براتون بگم واقعیت داره وبرای خود من اتفاق افتاده ولی ای کاش اتفاق نیفتاده بود داستان برمیگرده به یک سال پیش یه روز بعد ازظهر سرد زمستانی مثل همبشه رفتم کارت اینترنت بخرم خلاصه نشستیم وکارت رو باز کردم و استفاده کردم . دوستمم اون روز خونمون بود خلاصه کانکت شدم ورفتم تو چت روم اون زمان چت رومها باز بود ومنم رفتم تو روم مشهدیها که یهو یه پی امی اومد واول سلام وخلاصه بقیه مراسم مکان اسم وجنسیت وغیره تا اونجایی که من سابقه داشتم تو چت میدونستم دخترا ویا شاید اکثرا بچه های اهل چت همه چیزشون رو اول دروغ میگن از اسم گرفته تا همه چیز خلاصه ما هم کلی خالی بستیم ولی ازطرز چت کردن طرف فهمیدم که تازه کاره وبنده خدا اولین بارشه تو همچین فضایی میاد برا همین بود که هول هولکی همه چیز رو میگفت ومیترسید من رو از دست نده. خدایا خودت ما رو ببخش. من ودوستم با هم نشسته بودیم وبه خالی بندیهایی که طرف بد بختمون باور کرده بود میخندیدم .یک ساعتی آن بودیم تا اینکه طرف گفت بعدازظهر دوباره بیام منم بیکار بودم گفتم باشه بعد از ظهر رفتم فوتبال و اصلا یادم رفت شب که اومدم خواستم ببینم کسی برام آف گذاشته یا نه وقتی آن شدم دیدم بله خانم خانما برام آف گذاشته بود و گله کرده بود که چرا نیومدی بعدشم گفته بود فردا ظهر بیا منم اولین بار بود که یکی بهم به ابراز محبت میکرد البته از جنس مخالف برا همین منم کمی ذوق کردم وفردا رفتم تو چت دیدم از من جلوتر اومده ومنتظره خلاصه دوباره حرف زدیم ودرد دل کردیم من ازش شماره خواستم اونم با کمال ناباوری شمارش رو بهم داد برام عجیب بود با دوبار چت کردن کسی به طرفش اعتماد کنه وشمارش اونم منزل رو بده وقرار شد من ساعت ده شب زنگ بزنم. خلاصه اون لحظه قرار ما فرا رسید ومن بخت برگشته شماره گرفتم وبعد چند تا زنگ خوردن گوشی رو برداشتن صداش یکیمی کلفت تر از صدای دخترونه بود گفتم مامانشه با ترس ولرز گفتم خانم فلانی ؟اونم گفت آقامحمد؟ بعد بلافاصله شروع کرد به احوالپرسی واز این حرفا انگار که صد سال سیاهه همدیگرو میشناسیم من که برا اولین بار بود با یه دختر حرف میزدم اونم اینجوری .داشتم از شدت اضطراب میلرزیدم ولی خوب خودم رو کنترل میکرم تا نفهمه وضایع نشیم خلاصه من طبق معمول کلی خالی بستم ولی اون بیچاره همه چیز رو راستش رو بهم گفت حدود یه نیم ساعتی با هم حرف زدیم وخداحافظی کردیم تو حرفاش از من خواست که هفته ای دو تا نامه براش بنویسم ویک شب درمیان زنگ بزنم وخلاصه از این چیزا. منم فکر کردم که خوب ما که تو این راه دور منظور بدی نداریم یه عشق پاک رو میخواهیم بین خودمون داشته باشیم واز این تنهایی هم در میایم.خدارو هم شکر کردم که بین این همه آدم یکی خوبش رو نصیب ما کرد وبه فکر ما هم بود. شب که تا صبح خوابش رومیدیدم. امان از بی کسی . فردا ظهرش مهمون داشتیم که تلفن زنگ خورد تنم میلرزید گفتم این خودشه دویدم وگوشی روبرداشتم خانواده تعجب کردن که چی شده منم خونسردیم رو حفظ کردمم وبا سلام و آوردن یه اسم مستعار شروع کردم به حرف زدن باهاش اون میخواست مثل دیشب کشش بده ولی خوب موقعیت من جور نبود بهش گفتم من بعدا بهت زنگ میزنم . خلاصه شب بهش زنگ زدم واینبار گرمتر از قبل با هم حرف زدیم .انصافا دختر خوب وپاکی بود دلم میخواست نزدیکم بود تا همه حرفای که راجع به عشق میزدم رو براش یکی یکی به واقعیت برسونم ولی افسوس که شهرامون از هم دور بود اون قوچان بود از توابع استان خراسان رضوی ومن اصفهان .نگفته نماند من حدود 7 سالی میشد اصفهان اومده بودم وقبلش تو مشهد سکونت داشتم وخلاصه همزبونی و لهجه اش من رو به یاد خاطرات کمرنگ گذشته ام می انداخت برا همین بیشتر بهش علاقه مند شذم.واز هر دری میگفتیم وجالب اینجا بود که اونم مثل من فرزند شهید بود .با خودم گفتم حتما خدا فرستادش تا ما رو سرو سامونی بده خلاصه روزها میگذشت وعلاقه ما به هم دیگه هرروز بیشتر میشد حدودپنج ماهی میگذشت . هر وقت تنها میشدم به عکسی که از تو ایمیلش برام فرستاده بود نگاه میکردم هر چند زیاد توی عکس خوشگل نبود ولی خوب دیگه من که اسیرش شده بودم .اون همیشه ازم میخواست برم مشهد وبرا یه بارم که شده ببینمش من مونده بودم خانوادم رو چه جوری وبه چه بهانه ای راضی کنم .خلاصه کمی حالم به خاطر این موضوع گرفته بود من تو سرم نقشه کشیده بودم که میرم یه سر میبینمش اگه واقعا همونی بود که تا اونروز برام تعریف کرده بود خوب بعدشم میام وبه خانوادم میگم ومیریم خواستگاری از طرف اونم مطمئن بودم که بله رو میگه خلاصه یه شب جمعه نشسته بودم و طبق معمول دعای کمیل میخوندم اون شب از خدا خواستم که اگه نصیب منه ما رو بهش برسونه وکلی ناله وزاری. فردا صبح رفتم خونه دوستم اونجا باها ش کمی چت کردم که دوستم گفت من امروز با خانواده میخوام برم مشهد تو هم میایی؟ منم که انگار کسی رو که دنیا رو بهش داده بودن همین مطلب رو بهانه گرفتم وزنگ زدم خونه خودمون وبالاخره با رفتن من اونم در معیشت دوستم وزنش موافقت کردن ظهر بلیط خریدیم برا شب خلاصه دل تو دلم نبود بعد هفت سال میومدم به شهری که توش بزرگ شده بودم جایی که همه جاش برام کلی خاطره داشت اما من اون زمان تو فکر یک چیز بودم چیزی که همتون میدونین لحظه پر از اضطراب دیداریار .به محض رسیدن به مشهد زنگ زدم طرفم از خوشحالی داشت پس می افتاد قرار رو گذاشتیم تو صحن حرم امام رضا.میخواستیم فقط همدیگه رو ببینیم برا همین بود که گفتیم خوب ما هم زیارت میکنیم وبعدشم میریم سر قرار.فرداش با خانواده دوست عزیز رفتیم زیارت وقرارمون ساعت نه بود من بعد زیار ت اونا رودست به سر کردم وبهانه آوردم که میخوام برم جای دوستای قدیمم و شما برین من میام.اونا هم رفتن من از ساعت یه ربع به نه وایستادم تا نزدیکهای ده ولی خبری نشد که نشد ادامه دارد دوستان قبل اینکه این داستان و بخونید با توجه به نظراتی که گذاشته بودین باید یه توضیحی بدم. بعضی از داستانها که من در وبلاگم میذارم نوشته خودمه مثل تقدیر مثل قسمی که شکست و. داستانک گل و باغبان و.. اما این دلیل نمیشه من سر نوشت خودم و گذاشته باشم . نمی گم نویسنده هستم چون واقعا نیستم اما اونچه مینویسم بر اساس اتفاقاتی هست که شاهدشونم و گاهی فقط ساخته ذهنم هستن. و اما داستان خدا " عشق " اميد
دختر و پسري تنها هر كدام در گوشه دنيا نشسته بودن و گذشت ثانيه ها عذابشون ميداد هر كدوم در فكر همدمي بودن اما اعتماد كردن تو دنياي پر از دروغ و ريا واسشون سخت بود. بازي كردن با قلبها و دلهارو در كنارشون ميديدن و خند هاي شيطاني پسر هائي كه دختران را به بازي گرفته بودن و دختراني كه از خام كردن پسرها به خود ميباليدن. اونا رو وحشت زده ميكرد. مي ديدن هيچكس عاشق نيست اما هر كس ياري دارد كه به داشتنش ميبالد . پسر تنها بود ولي نمي خواست به مانند دوستاش به بازي دادن قلبي بخندد تنهائيو به جون ميخريد اما حاضر نبود عشق و به منجلاب بكشونه واسه همين فقط ميخنديدو غم بي همدمي و ياريشو به هيچ كس حتي به دوستاش نمي گفت. اما دلش ميخواست تو دلش يكي بشينه تا از اين همه خالي بودن در بياد. خدا نداي دلشو شنيد. دختر در گوشه ديگر خسته و دلشكسته از آدما بود و دلش براي عشق پاك داشتن مي طپيد اما دلش نمي خواس به هر قيمتي از تنهائي در بياد تنهائي و به جون ميخريد تا خودش و عشق به منجلاب كشيده نشه. براش تنها بودن سخت بود اما ديدن اينهمه دروغ و ريا دلشو مي سوزوند و اون از همه آدما وحشت زده ميكرد اما قلبش خالي بود و اينهمه خالي بودن اونو عذاب ميداد. خدا نداي دلشو شنيد. پسر طاقتش تموم شد وارد فضاي پر هياهوي نت شد و ديگه قصد داشت همدمي پيدا كنه دختر نميدونست نت چيه اما اومد و شوكه شد خدايا چقدر آدم خدايا مي ترسم گم بشم. اما قلبشو حفظ كرد تا گمراهش نكنن و سالم رفتار كرد . دختر عاشق جمع كردن عكس بود شايد آدماي نت بهش كمك ميكردن اما آدما بهش خنديدن چون نمي دونست اينجا همه دنبال همه چي و هيچين . دل دختر بيشتر گرفت مگه بايد چي ميگفت تا پنجره ها به روش باز ميموند و جوابشو ميدادن؟؟؟؟!!!! نا اميد شد خواست بره يه پنجره باز شد. و دختر به كمك اون تونست به جوابش برسه حالا يه عالمه عكس داشت كه پسر براش فرستاده بود. حالا هر دوشون با هم آشنا شده بودن. اما همديگرو نديده بودن. هر دو پاك بودن و به خدا اميدوار پس اصراري نمي كردن و خدا شاهد لحظه هاشون بود. پسر خوشحال بود به داشتن دختر با اينكه قرار بود هيچ كس ندونه اما خوشحال بود چون ديگه دلش خالي نبود. دختر مي ترسيد و نمي خواست دلي اسيرش بشه اما دل خودش..... شبها و روزها مي گذشت با هم اما دور از هم . پسر براي يه لحظه خواست تا همدم فلبشو ببينه اما دختر گفت: اگه خدا بخواد همديگرو اتفاقي ميبينن عجيب ترين و دور از ذهن ترين حرفي بود كه زد . اما جالبتر اين بود كه پسر قبول كرد چون ايمان داشت. و ديگه حرفي نزد. دختر عكس پسرو ديده بود اما هميشه دور و نا مشخص اما همين هاله براش بس بود. يه حس اشنا داشت تعبير روياشو در واقعيت ديده بود و اين باور نكردني ترين اتفاق زندگيش بود. .... پسر آرزو داشت دختر و ببينه. خدا نداي قلبشو شنيد سورپرايز تولد پسر عكس دختر بود پسر يه دنيا خوشحال شد باورش نميشد اما حقيقت داشت. .... مدتها گذشت هنوز همديگرو در واقعيت نديده بودن اما ايمان داشتن كه يه روز اون اتفاق كه دختر بهش اعتقاد داشت ميافته و اونا اتفاقي همديگرو ميبينن. و خدا باز هم نداي قلبشونو شنيد. اونا همديگرو ديدن درست همونجور كه اعتقاد داشتن وقتي بدون تنظيم جائي بدون قرار .... اما هيچكس از اين عشق خبر نداشت فقط خدا ميدونست پسر دوست داشت دخترو پيدا كنه و بهش بگه كه ميخواد براي هميشه مال اون باشه اما دختر ميترسيد از وابستگي و راهي كه آخرش بن بست باشه ميترسيد از شكسته شدن. پسر قول داد كه هيچوقت تنهاش نميذاره و نميذاره بشكنه. خواست تا اجازه بده بياد بياد تا به همه بگه كه عاشقه. اما دختر هیچ نشونی از خودش نداد. پسر كه دخترو خيلي دوست داشت ناراحتش نكرد و اينبار اون گفت كه اگه خدا بخواد راه باز ميشه واون ميتونه بياد. ..... خدا نداي قلبشونو شنيد. ... آدمائي اومدن كه دختر و دوست داشتن و ميخواستن دختر مال اونا بشه اونا شاد بودن و ميخنديدن اما دختر بغض داشت و چشماش قرمزبود آخه اون نمي خواست مال اونا بشه اما هيچكس از دلش خبر نداشت به خدا گفت تا كمكش كنه. خدا نداي قلبشو شنيد. .... حالا ديگه همه ميدونستن اون اسير شده و پسر خوشحال شد چون اونم فرياد زد و به همه گفت كه دلش اسير شده. هر دو خوشحال بودن و مطمئن بودن ديگه مال هم شدن. اما حالا خدا ميخواست آزمايششون كنه و ببينه چقدر عاشقن. پسر با خوشحالي به دخترگفت: با بهار مياد و ديگه مال هم ميشن. و اينجا بود كه زنگ شروع ازمون خدا زده شد. قصر روياهاشون ويرون شد. راه پسر بسته شد يه كوه مشكلات ريزش كرد و راه پسر بسته شد حالا بايد تلاش ميكرد تا بتونه رد بشه اما اين آسون نبود. بهار گذشت همه فصلاي سال تموم شد اما نتونست رد بشه. پسر دست از تلاش برنداشت چون عاشق بود. خدا دلش براي پسر سوخت اما چون دوسش داشت ميخواست عشقشو صيقل بده و اين بايد با سنگ سخت مي بود نه با حريرو ديبا. ... خدا ازمونشو سخت تر كرد رابطه ها جاشونو به فاصله ها دادن و دوباره از هم دور شدن. پسر بغض داشت اما از دختر خواست ازش نا اميد نشه. دختردل شكسته شده بود اما قبول كرد نا اميد نشه. ... هر بار دختر خسته و نا اميد ميشد پسر از نيروي عشقش بهش قدرت ايستادگي ميداد و هر بار پسر احساس تنهائي ميكرد دختر با نيروي عشقش همراهيش ميكرد و پشتش بود تا از پا در نياد وبه تلاشش ادامه بده. هر دو براي هم دعا مي كردن و از خدا ميخواستن درد طرفشونو به اون بده تا عشقشون درد نكشه و اين عشق بود كه خود نمائي مي كرد. خدا از لجاجتشون خوشش اومد پس آزمونو سخت تر كرد . حالا معلوم ميشد عشقشون و ايمانشون به مدد الهي چقدر قويه. پسر به دختر گفت ازم نا اميد نشو گفت كه اميد داره. و خدا از اين كلام خوشحال شد پس.نا اميد نشدن چون نيروي عشقشون اونارو سراپا نگه داشته بود. خدا امتحانشون ميكرد حالا اونا بايد نداي خدا رو مي شنيدن اونا مي شنيدن و مدام مي گفتن توكل به خدا. .... خيلي خيلي گذشت. پسر خسته شده ديگه نميخواد تلاش كنه آخه هيچكس كمكش نمي كنه پس بهتر برگرده پس ميخواد بدون اينكه حرفي بزنه آروم و آهسته قلب دختر و از كنار قلبش بيرون بكشه چون ميترسه غم قلبش به قلب دختر سرايت كنه پس ديگه اميدي به دختر نميده تا فراموش يشه دختر كم كم داره نا اميد ميشه آخه اميدي از پسر به قلبش نميرسه. بين قلباشون فاصله افتاده و عشق بدون نيروي قلبي پسر و دختر داره ضعيف ميشه خدا دلش از دختر و پسر ميگيره ر و به فرشته ها ميگه: اين ايمان هنوز كامل نيست اين عشق هنوز خدائي نيست. فرشته اي اشك ميريزه و به خدا ميگه: خدايا اينا كه عاشق همن چرا بايد جدا بشن؟ خدايا پسر حق داره خسته بشه دختر حق داره نااميد بشه چرا خداياينكارو كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا لبخندي ميزنه اما دلش براي دختر و پسر ميسوزه چون خدا عاشق هر دوي اوناهست بعد رو به فرشته ميكنه و ميگه: اگه عاشق بودن خسته و نا اميد نميشدن اگه عاشق بودن ايمان داشتن كه من همراهشونم و در اوج بي كسي همه كس و پشتيبانشونم اما منو از ياد بردن. اونا عاشق هم بودن اما عشق و در راحتي ميخواستن و وقتي با مشكل بر خوردن خسته شدن. اما من هنوز اونارو دوست دارم و ميدونم كه ميتونن عاشق باشن. پس گله مكن چرا اينكارو كردم من ميخوام عشقشونو صيقل بدم و اين جز با سنگ سخت ميسر نيست. فرشته به دختر نگاه کرد و گفت: اما گل رز امید دختر خشکیده و داره پر پر میشه. دعا کنید.
جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند. جغد اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو ميريزند، درها ميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد پردههاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگرههاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛ دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه ميفهمد، ميداند آواز او پيغام خداست كه ميگويد: آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد. پس بیائید به چیزی دل ببندیم که پایدار باشه و برامون بمونه نه کسی یا چیزی که مثل نسیم زود گذره و بی احساس. دل آئینه ایست که خداوند به بنده اش عطا کرد تا خود را به وضوح ببیند اما ماین آئینه رو یا به گرد گناه تار میکنیم و یا بی محابا میشکنیم و بعد با نا امیدی میگیم: خدایا تو دلمو شکستی در صورتی که خدا هیچگاه ساخته خود را نمی شکند این ساخته اوست که بی محابا خود را می شکند. هیچ چیز ارزش غصه خوردن نداره جز یه چیز اونم نداشتن نیمه قلبیه که قلبتو به کمال عشق و معرفت برسونه. برام دعا کنید. باد به قلب دختر رسید،هوهوکشان. سرد سرد. - بر خیزو با های نفسهایت بخارم کن، آبم کن بسوزان. دخترسر از تنهایی بیرون کشید . - با من بودی؟ گمان نکنم کسی در کنج ترین نقطه زمین. دور افتاده ترین دختر زمان را لحظه ای دیده باشد. ای کاش گفته باشی شاید! شاید با من بودی. باد بر بلندای مژگان دختر نشست و حلقه در اندامش زد. - با تو بودم دختر! رحمانم گفته که از تمام رودهای جهان در تو قطره هست،از تمام باغهای جهان در تو غنچه هست. پس پای بکوب، چرخ بزن . دختر به قعر تنهائی خزید و نامیدی بر او چیره گشت. - در پنج قاره هفت آسمان و میلیون میلیون کوچه تنها کوچه بن بست من از رحمت رحمانت خالی است! چگونه پای بکوبم؟ چگونه چرخ بزنم؟ وقتی دل خوش ندارم . باد پیچید و پیچید. - تو چنگی ، نازی، آوازی!! رحمانم بهشت را جز به بهانه تو بر پدر و مادرت واجب نگردانید. دختر اشکهایش را فرو خورد وبه سختی خندید . - برو باد،به رحمانت بگو دختر تنها به رحمانیتت تورا می شناسد . باد رفت وابر بر آسمان دختر سایه زد. - منم ابر، مستعانم فرمان داده تا ببارم واز غبار زمینی پاکت گردانم . دختر چشمهایش را بر هم گذاشت . - پس ببارو پاکم کن! ابر بارید . - مستعانم گفته خاک تو را از مهر وگذشت و مهربانی سرشتم ودر تو حتی ذرهای از کینه و نا مهربانی نتافتم پس با خدایت مهربان باش و صبوری پیشه کن! ابر بارید و بارید، اشک دختر در سیل ابر گم شد. - ابر،به خدا بگو، دوستش دارم، بگو کنج زخم خورده دلم را به امید مهر واستعانش التیام می دهم. ابر رفت و دختر هنوز در قعر تنهائیش غمگین بود. خورشید گونه های دختر را عاشقانه بوسه زد . - منم خورشید،خدایم فرموده تا تنها برقلب تو بتابم ،خدایم گفته قلب دختر سردتراز زمین است. دختر قلب سردش را از سینه درید. - بتاب خورشید، بتاب!! روزی در سینه قلبی آتشین داشتم که جزبه مهر خدایم نمی سوخت. خورشید بر بند بند قلب دختر تابید. - تو دختری، دردانه خدا .خدایم بهشت را با همه عظمتش قربانی گامهای تو کرده و صورتت را با مهر ویقین نقش داده است. تو دختری، دردانه خدا.خدایم تمامی جهان را جز به بهانه دختری نیافرید. دختر قلب آتشین را در سینه کرد ،اما هنوز در هاله اندوه گم بود . درخت شاخه اش را بر گردن دخترآویخت . - منم درخت، قادرم فرمان داده تا تورا میوه ای بخشم که وجودت را از یاس و افسوس برهاند .قادرم فرموده تو برکت و رحمتی از چه دلتنگی؟ که خدایم تاب دلتنگی ندارد . دختر قلب آتشین را در سینه لرزاند آسمان را نگاه کرد و خدا را دید. - خـــــــــــدایا من برگ نیستم، من باد نیستم . من دخترم دردانه تو. بر من ببخش نا مهربانی ها و بگذر از دلتنگی هایم که تنها به ذوق محبت تو روز را به شب وشب را به روز میرسانم و جز محبت ومهرت هیچ نمی خواهم.
دعا کنید یه روز تنها اومدم پیشت یه روزم اون تنها پیشت بود اما امروز میگم یا امام رضا هر دومونو با هم دعوت کن تا بیائیم پیشت.









