تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

خواب فرشته

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

دو فرشته

 

 

دو فرشته ي مسافر براي گذراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته ي پير در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي كه فرشته ي جوان از او پرسيد : (( چرا چنين كاري كردي ؟)) او پاسخ داد : (( همه ي امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند . ))
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده ي فقير ولي مهمان نواز رفتند . پس از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند .
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند . گاو آنها كه شيرش تنها گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده بود .
فرشته ي جوان عصباني شد و از فرشته ي پير پرسيد : (( چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد ؟ خانواده ي قبلي همه چيز داشتند ولي با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد.))
فرشته ي پير پاسخ داد : (( وقتي در زير زمين آن خانواده ي ثروتمند بوديم ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه آنها بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي كردم . ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم فرشته ي مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم . ))

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:7 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

خواهش ميكنم بي تفاوت نباشين زندگي آدما براتون اهميت داشته باشه اگه براتون مهمه اين پست و بخونيد و كمكم كنيد تا از سلامت يه انسان باخبر شم.

سلام دوستان.

امروز حال درستي ندارم.

حقيقت اينه با اينكه هيچ كدوم از شمارو نمي شناسم اما از اونجا كه هميشه بهم سر ميزنيد و با نظراتتون سرافرازم ميكنيد برام مهم و با ارزش هستين.

اونائي كه منو خوب ميشناسن ميدونن كه من طاقت ديدن ناراحتي  كسي و ندارم و اگه خودم باعث ناراحتي بشم سعي ميكنم هر طوري شده دلجوئي كنم.

سرنوشت آدما برام مهمه به خصوص كساني كه بهم اعتماد مي كنن و حرف دلشونو بهم ميزنن.

من براي همه دوستان سعي كردم مرهم و سنگ صبور باشم و به حرفاشون گوش دادم.

از بين دوستاي خوب اين وبلاگ شخصي بود كه هميشه بهم سر ميزد و امكان نداشت نياد.

مدتي قبل گفته بود كه از زندگي نا اميد شده منم سعي كردم بهشون اميد بدم كه به زندگي برگردن و تا حدي شد.

اما باز فهميدم نا اميد شدن و ميخوان به زندگيشون خاتمه بدن.

و گفتن نشونش اينه كه اگه رفتمو ديدم وبلاگشو بسته يعني ....البته اميدواربودم كه اين يه شوخي يا يه حرف از دل غمگين بوده نه چيز ديگه.

وقتی رفتم و با وبلاگ بسته روبه رو شدم حسابي حالم گرفته شد و اعصابم  بهم ريخت.

 با خودم گفتم اين شوخيه چيه؟ چرا بايد به من ميگفتن كه چه تصميمي دارن؟؟؟؟؟؟؟؟

ميتونستن مثل هزاران نفر ديگه بيان و كامنتي بذارن در باب وبلاگ اما چرا اين كامنت ها دردو دل خودشون بود چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه برای فهمیدن این موضوع و باخبر شدن از حال این دوست از همه کمک میخواستم که پیداش کنن

حتی خودم از هر تلاشی فرو نذاشتم.

اما دریغ و افسوس که در آخر فهمیدم همه اون حرفا دروغ بوده البته از بابت سلامتیشون یه دنیا خوشحال شدم اما نمیدونم این دوست چرا  این دروغارو میگفت؟!

شايد بگين نبايد برام مهم باشه اما حقيقت اينه من بي تفاوت نيستم

چطور وقتي ميائيد بهم سر ميزنيد خوشحال ميشم همونقدرم كه نباشين ناراحت ميشم .

اما وقتیم میفهمم بهم دروغ گفتین از کمک کردنم به آدما دلسردو نا امید میشم.

چون احساس میکنم سادگی قلبم به بازی گرفته شده.

ازتون یه خواهش دارم

اونم اینه که هیچوقت با احساسات هیچ بنده ای بازی نکنید و به خاطر جلب محبت یا ترحم دیگران

دروغ نگید چراکه این از ارزش خودتون کم میکنه.

برای همه شما دوستان شما همراهان با وفای عشق جاودان آرزوی سعادت و سلامت و سربلندی دارم.

امیدوارم در پناه حق موفق باشین.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 6:38 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

محاکمه عشق

 

جلسه محاكمه عشق بود وعقل قاضي بود ، عشق محكوم بود به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي،

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند

 قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه در حال رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بيزارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟

قلب ناليد و گفت:من بدون وجودعشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم .....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:20 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

سلام

تا حالا شده بخوائین به کسی که دوسش دارین حرفی بزنین اما نتونین یا روتون نشه؟؟؟؟؟؟؟

و بعد یه آهنگ گوش بدین و ببینید ترانه سرای اون آهنگ همه حرفاتونو بیان کرده؟

بعد تصمیم بگیرین این آهنگو به کسی که دوسش دارین تقدیم کنید تا غیر مستقیم حرفای دلتونو بهش زده باشین؟

دوستای خوبم در این پست میخوام بهم بگین اگه قرار باشه شما اهنگیو که بیانگر احساسای قلبیتون باشه به طرف مقابل تقدیم کنید اون چه آهنگی هست؟

قسمتی از متن تراته و شعرو با ذکر اسم خواننده برام بنویسید.

راستی یه خبر داغ  برای کسانی که چت روم میخواستن

یه چت روم ایرانی گذاشتم ببینید چطوره بهم خبر بدین

 

چت روم ایرانی

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:10 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .
يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : (( من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ ))
برادر بزرگتر جواب داد : (( بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . )) سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : (( در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . ))
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .
برادر بزرگتر به نجار گفت : (( من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .))
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : (( نه چيزي لازم ندارم ... ))
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : (( مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ ))
در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست .
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند .
نجار گفت : (( دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم . ))

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 4:42 توسط مهرنوش کیانی شاد| |