تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

 

خدا همه جا هست

مردی با یوشع بن کارچاه مصاحبه می کرد :

-چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟

-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که " او " حضور نداشته باشد .

 


نامی دیگربراي خدا

مردی رو به دوستش کرد :

-طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشمهایش را هم می دانی . چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ و او پاسخ داد :

- تو تصور می کنی که دنیا چه طور خلق شده ؟ می توانی معجزه ی زندگی را توجیه کنی ؟

مرد گفت : پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است . همه چیز اتفاقی است . دوستش گفت :

- درست است . پس تصادف نام دیگر " خدا " است .

 


چگونه به خدا برسم؟

لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

 

آن جا که خدا هست

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم


 
شیوه جلب رضایت خدا

طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید .

ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن .

طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .

پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟

- نه .

- پس برو آنها را ستایش کن .

طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت .  پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟

طلبه گفت نه .

پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان .

این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری . 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 6:0 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

خلقت  حضرت فاطمه (س) قبل از آدم بوده است !!!

 

 آدم! فاطمه انسان نیست ،او انسیه الحورا ست.

خدایا نمی فهمم

خدا زهرا را افرید  قبل از آدم

اینگونه که اول نور را آفرید . سپس از ان نور فاطمه را آفرید و از نور زهرا من و علی را خلق کرد

آنگاه از نور وجود علی عالم هستی را خلق کرد

فاطمه را آفرید ، از نور

نور  وجودی او ملائک را متعجب و مبهوت ساخت

عجب نوری است ....

ملائک نا خوداگاه  به درگاه خدا سجده کردند

آنقدر هول شدند که اول سجده کردندو یادشان رفت  بپرسند که  خدایا این نور کیست که تمام تاریکی ها را روشن کرده است

آنگاه خداوند فرمود : هذا النور منی ( این نور من است )

در مقام فاطمه این بس که خدا در سوره اعراف به ملائکه دستور می دهد که به آدم سجده کنید

اما در خلقت زهرا ملائک خود ناخوداگاه به سجده می افتند ، آن هم نه به پای فاطمه بلکه به درگاه خود خداوند باری تعالی

که این چه مخلوقی است که خلق کردی؟

******

خدا آدم رو آفرید

و همسرش حوا را آفرید

سپس خدا  نفخت فیه من روحی  را انجام داد

روح را  دمید

آدم چشم باز کرد ، به خود بالید از صحنه ای که در مقابل چشمانش می دید

تمام مخلوقات به او سجده کرده اند ُملائک همه در حال سجده بر پای او هستند

من کیستم ؟

رو کرد و به حوا گفت :

آیا خدا بهتر از ما انسانی را ساخته است ؟

آیا می شود کامل تر از ما  خلق کرد؟

در اولین دقایق خلقت غرور آدم را فرا گرفت

جبریل امد گفت:

آری... کامل تر از تو خدا افریده است  ، آن هم قبل  از تو ....

آدم ناراحت شد و گفت :

خدایا مگر نگفتی من اولین انسان مخلوق تو هستم؟

پس چبریل چه می گوید ؟

ندا آمد نشانش بده  .....

جبرییل دست آدم را گرفت  و آدم دست حوا گرفت

در بهشت خدا به پرواز در آمدند ، جبرییل آدم را تا  بهشت فردوس بالا آورد  ، تا به بهشت فردوس رسیدند ( بالاترین درجه بهشت)

خدایا چه می بینم

چرا همه جا نور است؟

این نور از چیست ؟

باز هم ندا امد :

ایها الادم هذا نور منی

اما بارالها این نور از کالبد یک زن بیرون می زند !!!

چگونه ممکن است انسانی ظرفیت نور وجود لایتناهی تو را داشته باشد؟

اصلا این کیست که این گونه ملائک به دور نور می گردند و طواف می کنند ؟

منادی گفت:

یا آدم این دختر پیغمبر اخر الزمان فاطمه است

به خود مفتخر باش که  این دختر از نسل توست

خدایا پس این انسان کامل تر از من ، فاطمه دختر محمد است ؟

چه می گویی؟

من ظرفیت این همه کمال را ندارم

انسیه الحورا یعنی چه ؟

آدم  خوب گوش کن

فاطمه انسیه است زیرا اورا در کالبد یک انسان به دنیا عرضه خواهم کرد

ولی حورا( فرشته ) است چون در ذاتش جز نیکی وجود ندارد

گویی می خواهم فرشته را در کالبد انسان به خلق عرضه کنم

آدم این اسم( فاطمه ) را حفظ کن دروقتی که بی پناه شدی او پناه توست ( یا ادم احفظ هذا الاسم ..)

(اشاره دارد به هبوط آدم و توبه او و متوسل شدن به اسما پنج تن )

بیش از این نپرس که طاقت نمی آوری

باز هم  جبرییل دست ادم را گرفت ، آدم دست حوا گرفت

آماده هبوط به اولین جایگاه بهشت هستند

اما آدم طاقت ندارد

تشنه است ، تشنه دیدار دوباره ان مخلوق نورانی

می پرسد جبرییل  این ملائک زیر لب چه می گویند؟

برای چه به دور این مخلوق می چرخند ؟

اینگونه جواب می گیرد :

اینان همه در حال تسبیح هستند

ذکر خدا میگویند

از روز ازل تا ابد  به همین کار مشعول هستند

آدم می دانی ثواب این همه  عبادت برای کیست ؟

به ذات اقدس خداوند تمام ثواب این عبادات برای محبان دختر پیغمبر اخر الزمان است.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 7:0 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

آیا شیطان وجود دارد؟

 

 آیا خدا شیطان را خلق کرد؟


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و

خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن

گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

 

********

 

شیطان از کار خود دست می کشد...!

 

 به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی ، شهوت ، نفرت ، خشم ، آز ، حسادت ، قدرت طلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می رسید ، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

کسی از او پرسید : " این وسیله چیست ؟ "

شیطان پاسخ داد : " این نومیدی و افسردگی . "

آن مرد با حیرت گفت : " چرا این قدر گران است ؟ "

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد : " چون این موثرترین وسیله ی من است . هر گاه سایر ابزارم بی اثر می شوند ، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسان رخنه کنم و کارم را به انجام برسانم . اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی ، دلسردی و اندوه وادارم ، می توانم با او هر آنچه می خواهم بکنم . من این وسیله را در مورد تمامی انسان ها به کار برده ام ، به همین دلیل اینقدر کهنه است .

راست گفته اند که شیطان دو ترفند اساسی دارد که یکی از آنها نومید کردن ماست .به این طریق دست کم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم . ترفند شیطانی دیگر تردید افکندن در وجود ماست ، تا رشته ی ایمانمان که ما را به خدا متصل میکند ، گسسته شود ...

 

********

 

بساط شیطان

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:

من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

 دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود.

 جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.

فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،

صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.

به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:49 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

خدائی هست؟!

 

 

قلب غمگين

چشم پر آب

ذهن مشغول

دست تنها روي پاها

كششي در كار نيست

يه نفر ياري كنه

خبري نيست خدا؟

وعدهايت آنهمه نور اميد

همه جا تاريك است

ماه از ما بيزار

 خورشيد اما

خنده دارست

مگر خورشيد هست؟

دل ميگه خدا خدا

خيلي آشناس اين كلام

انگاري يه جا شنيدم

پس كجا س كيه چرا نميبينم

منكه باور ندارم خدا باشه.

 

 ...

 

ابر دلتنگي سياهه

آسمان چشمهايم تاريك

 قطره اشكي ميچكد

بر كلام نوراني

دستانم ميلغزذ

بر كلام آلله

ميفشارم قلبم را

رازها رسوا شدن

قطره هاي اشك بيتاب

آيه ها خيس شدن

 

... 

 

با خدا حرف زدم

بي تكلم آرام

نور ميشد اشكها

قلبم اما تنها

چشمهايم بسته بودن

در خبال اما شناور

قلب پر زخم و شكسته

نا اميد از آدما

خسته از بودن شدم

وهم تنها و غريبم

اما چون يك حقيقت

 همسفر بودم مبان ابرها

با هزاران بالي از غم

رفتم اما جائي از نور

دل تاريكم نمايان شد

گم شده پيدا شد

يه كسي دستم گرفت

يه كسي قلب منو

يه كسي ذهن منو

 يه كسي چشم منو

...

 

ديگه پاهام سبكن

بار سنگين ندارم

 يه شناختي از نور

حالا دستگيرم شد

معني نور و اميد

ديگه تاريكي نيست

حالا باور كردم

واقعا خدائي هست

 

******

 

شاید دیگه ننویسم

 دلم بیماره

روحم خستس

انگیزه ندارم

امید ندارم

سر دردم برگشته

 شاد نیستم

 

...

چون تو کنارم نیستی

باید باشی تا بشه امید داشت

باید باشی تا بشه نوشت.

تا زمانی که تو کنارم نباشی منم نیستم.

پس اگه دیدی دیگه ننوشتمو ازم خبری نشد بدون دلیلش نبودن تو بوده.

تو از کلام من که از مرگم سخن گفته بودم آزرده شدی و گمان کردی ناامیدی منو در بر گرفته

به حدی که میخوام بمیرم

و بعد عزم رفتن کردی که من اسوده باشم.

اما هیچ به تاریخ اون نوشته ها نگاه کردی؟؟؟؟

افسوس که قضاوتت زود بود.

قسم به ذات پاک که طاقت دل شکستن ندارم دلی چون دل تورو

اما بی انکه خودم بخوام اینکارو کردم اینو رفتنت گفت.

...

 گلم مراقب خودت باش میدونی چقدر؟

اندازه آسمونا ( ۷ طبقه عمودی  N طبقه افقیه).

منو ببخش

خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 6:19 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

ايمان به خدا

داستاني واقعي از كتاب نشانه لياقت عشق

 

مرد جواني كه مربي شنا بود و دارنده چندين مدال المپيك بود به خدا اعتقادي نداشت و چيزائي كه در باره خداوند و مذهب ميشنيد مسخره مي كرد.

يكي از شبا مرد جوان به استخرسر پوشيده آموزشگاهش رفت چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.

 مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه رود

ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد احساس عجيبي تمام وجودش را گرفت. از پله ها پائين اومد و به سمت كليد برق رفت چراغها رو روشن كرد

 آب استخر براي تعمير خالي شده بود

 

با تشكر از گل نازنيني كه لطف كرد و اين داستان زيبارو برام فرستاد.

اميدوارم هميشه  مثل الان در پناه خدا پاك و با ايمان زندگي كنه .

 

گله عاشق و معشوق

 

 

((چشم من بيا منو ياري بكن گونه هام خشكيده شد كاري بكن))

 

 بهم گفتي ميري تا باعث  ناراحتيم نباشي گفتي ميري تا مايه عذابم نباشي.

گفتي شكايتم و به خدا ميكني گفتي ميري و ديگه هيچ حرفي باهام نميزني.

چون ازم توقع نداشتي ازت گله كنم.

اما نازنينم گل قشنگ و پاكم چرا همچين فكري ميكني.

تو عذاب من نیستی تو زندگی من هستی.

درسته من بارها خسته شدم نااميد شدم گله تو رو به خدا كردم ناراحت شدم اما نه از تو از دوريمون از اينكه نمي تونم مرهم دردا و غصه هات باشم ...

اما تو ميگي ميخوائي بري. شايد خسته شدي شايد ...؟

قصه هاي من فقط وقتي مال منن كه از وفاي به عشق و تقدس تو سخن ميگن باقي همه روايت ديگران هست و بس.

دل شکستنیه خیلی وقتا میشکنه

دل منم شکسته اما نه از تو از جدائیمون از دوریمون

که البته اونم حکمتی پشتش هست مگه نه؟؟؟

دیگه نشنوم از مرگ حرفی بزنی که حسابی از دستت عصبانی میشم

بیا قول بدیم به زندگی فکر کنیم و امید داشته باشیم.

مگه مابه صداقت و وفاداري قلبمون ايمان نداريم؟؟؟ مگه ما بهم قول نداده بوديم باهم صداقت و يه رنگي داشته باشيم ؟؟؟ مگه ما به خدا توكل نكرديم؟؟؟؟ كسي كه بالاتر از اون نيست.

 پس ديگه جاي شك نميمونه

 

عاشق كه به معشوقش شك نميكنه .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 12:30 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

دوستان متنيو كه ميخونيد نامه درد دل يكي از همراهاي اين وبلاگه كه با اجازه خودش خواستم بذارم تا همه بخونين آخه احساس كردم حرف دل خيليارو زده.

شايد طولاني باشه اما وقت بذاريد و بخونيد و نظرتونو برام بگين كه معني عشق چيه؟

نظر خودتونو بگين  چيزيو كه بهش اعتقاد دارين نه اينكه فقط نوشته شاعر يا نويسنده ايو كپي كنيد.

 با تشكر از لطف و عنايتتون

 

اينجوري شروع كرد:

 

مثل قديما وقتي ازش باخبر ميشم يه دنيا خوشحال ميشم هر وقتم كه نيست دعا ميكنم خدا هر جوري كه شده منو از حالش باخبر كنه خلاصه اينكه هميشه دلواپسشم.

هميشه با جون و دل به حرفاش گوش ميدم و با خنده هاش مي خندم و با گريه هاش گريه ميكنم.

واسه اهداف و ارزوهاش احترام قائلم و پا به پاش همراهيش ميكنم و به قلب پاك و مهربونش اميد ميدم .

وقتي با هيجان و يه دنيا اميد از تلاشش واسه اهداف زندگيش حرف ميزنه خوشحال ميشم و براش دعا ميكنم تا به ارزوهاش برسه .

وقتي روياهاشو برام تعريف ميكنه لذت ميبرم و به اينهمه پاكي و صداقت قبطه ميخورم  و تعبير همه خواباو روياهاشو به خير و شادي منتهي ميكنم.

هميشه به صداقت دونه دونه حرفاش ايمان دارم و ميدونم هيچوقت واسه خوش كردن دلي دروغ نميگه حتي نميدونم آدرس خونش كجاست بهش اعتماد دارم و هيچوقت نخواستم امتحانش كنم كه.............

اينارو روزي هزار بار با خودم مرور ميكنم كه دلم غمگين نشه اما حقيقت امر اينه دلم خيلي گرفته

از همين آدمي كه يه دنيا بهش اميد و ايمان و اعتماد دارم.

هميشه بين حرفاش منتظر شنيدن بزرگترين ارزوش بودم هميشه بين اهداف و آرزوهاش دنبال خودم گشتم هميشه منتظر بودم ببينم كي به قولش وفا ميكنه اصلا حرفي در موردش ميزنه؟؟؟ .

روند زندگيشو نگاه ميكنم خيلي خوبه  سرش حسابي شلوغه از يه طرف درس از طرفي علاقه مندي هاي ديگه زندگيشو دنبال ميكنه.

خوشحالم درسته خالي از منه اما بازم خوشحالم.

هرچند ديگه از حرفا و جوكائي كه ميگه خندم نميگيره هر چند يه صداقت بعضي حرفاش شك ميكنم و احساس ميكنم از حرفاي خودم برداشت ميكنه و به خودم بر ميگردونه  و خیلی وقتا حتی دروغ میگه اینو احساس مسکنم اما با همه اينا وقتي نيست به اندازه گذشته دل نگرونش ميشم و خدا ميدونه وقتي ناراحته من بيشتر ناراحتم.و براش دعا ميكنم.

راست يا دروغ وقتي ميگه حالش بد بوده گريم ميگيره  طاقت شنيدن حرفي كه به ناراحتي ربط پيدا كنه و به اون مربوط شه ندارم.

نميدونم شايد زيادي ساده ام شايدم زيادي احساساتيم نميدونم اسمش چيه اما فقط اينو باور دارم كه وقتي كسي به خدا و پيغمبرش قسم ميخوره عواقب شكستن قسمشو ميدونه پس حماقت نميكنه.

ووقتي كسي ميبينه طرفش هيچي ازش نخواست جز اينكه سالم و پاك باشه ديگه چرا بايد همينم دريغ كنه؟

نه منكه باور نميكنم يه همچين آدمي باشه كه بخواد دليو بازي بده و سر كار بذاره منكه باور نميكنم  درسته از قولش خيلي وقته گذشته درسته رفت به راحتي دلمو شكست با اينكه ازش خواهش كرده بودم هيچوقت دلمو نشكونه اما جلوي چشم همگان دليو كه به سادگي و پاكيش داده بودم شكست.

بذار يه چيزيو بهت بگم من هيچوقت مجبورش نكردم منو دوست داشته باشه و يا بياد تا براي هميشه براي هم باشيم چراكه اينجوري اندازه ارزنم ارزش نداره.

 هرچي بود خودش خواست و خودش گفت من حتي از خدا هم يه همچين چيزيو نخواستم آخه ميدونم نبايد به زور از خدا چيزيو بخوائيم اگه صلاح باشه خودش شرايطشو جور ميكنه.

اما چيزي كه دلمو ميسوزونه اينه كه براي هر هدفي قدم بر ميداره الا من.

اميد ميده اما چيزي نميبينم قول ميده اما سالها ميگذره از اينكه عروسك باشم تا هروقت خواست سراغم بياد متنفرم و من آدم عروسكي هيچكسي نيستم اينو ميخوام اونم بدونه.

 خيلي تغيير كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!

شايد خودش قبول نكنه اما من ميدونم كه اون آدم سابق نيست اينو ميتونم لمس كنم كه بود و نبودم براش فرقي نميكنه و حتي اگه براي هميشه برم بازم اب از آب تكون نميخوره وبراش چيزي تغيير نميكنه .

اينو از اونجا ميگم كه طاقت نصفه روز دوريمو نداشت اما الان يه هفته چيزي نيست بهانه ها انقدر راحت جور ميشن كه به راحتي ميتونن توجيهش كنن.

تو بگو معني عشق و دوست داشتن اينه ؟ كه با گذشت زمان همه چي عادي بشه و سردي بشينه اگه عاشق بودن اينه نميخوام عاشق باشم.

و اگه زندگي كردن وازدواج اينه كه براي هم عادي بشيم حاضرم تنها بمونم تا به وقتش در تنهائي بميرم.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 6:40 توسط مهرنوش کیانی شاد| |