فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد لذا من با اين كوچكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟! خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفته او او از تو نگهداري خواهد كرد. اما كودك مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه. اما من اينجا در بهشت كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند. هر روز به تو لبخند خواهد زد و تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. كودك ادامه داد: من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نم دانم ؟! خداوند اورا نوازش كرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟! اما خدا براي اين سوال هم پاسخ داشت. فرشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين آدمهاي بدي هم زندگي ميكنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟! فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. اگرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهائي از زمين شنيده ميشد. كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند او به آرامي يك سوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد. نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي ميتواني اورا مادر صدا كني. اين داستان و با تمام وجودم و از صميم قلبم به مادر خودم و همه مادران خوب و دلسوزاين كره خاكي تقديم ميكنم و براي همه اين فرشتگان زميني كه قلبي آسماني دارن آرزوي سعادت و سلامت دارم. يادمون نره كمترين كاري كه برامون انجام دادن اين بوده كه 9 ماه ما رو كه وزنه سنگيني بوديم تحمل كردن و آنقدر از ما محافظت كردن تا سلامت پا به عرصه دنيا بذاريم. فراموش نكنيم كمترين هديه تشكر و قدرداني هست . اينو دريغ نكنيم. دوستان داستان جواب ماه به دختر در زیر باران اگرچه نوشته چند سال پيش من هست اما اعتقاد حالا و هميشه منه. اميدوارم به دلتون بشينه. يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود زير سقف اسمون زير اشكاي خدا بارون پاك و مهربون دختري نشسته بود. دستاشو باز و دراز رو به فلك كرده بود و دلش و رو به خدا. بين اشكاي خدا كه مينشست رو گونه هاش اشك چشماي خودشم ميومد. گريه ميكرد و دعا نه فقط براي قلب پاره خود واسه عالمي صدا ميكرد خدارا. بارون هر لحظه شديد ترو شديد ترميشد تازيانه هاش به برگا مثل اين بود كه به قلب دخترك ميزد و ميخورد. قلب پاك و كوچكش شده بود پاره پاره اما اون دست از دعاهاش بر نميداشت آخه اون شنيده بود: وقتي بارون ميادش حاجتش روا ميشه خدا حرفاشو قشنگ گوش ميده و به دلش جواب ميده. ميدونست درد همه محبته يه دله يه دل سنگ صبور و مهربون. اما دخترك واسه درد دلش سنگ صبوري يافته بود اون خدارو زير بارون بين اشكاي خودش توي قلب پاك و ساده ديده بود. ... دل دخترك چقدر تنگ و گرفته مثل ابرا شده بود ديگه طاقتي واسه گريه غصه هاش نداشت. يهو اسمون تاريك و گرفته صاف و مهتابي بشد. ماه زيبا اين چراغ سقف دوستي رو فلك سوار شدوخيره شد به دخترك. منتظر بود دخترك چيزي بگه اما اون محو تماشاي چشاش كه يه عالم غصه دار بود تو اتاقش لب اون پنجره كه ماهو واسش شكار ميكرد نشسته بود . وقتي چشم غصه دار ماهو ديد غصه هاشو از خيال برد و فقط نگاه ميكرد. ميدونست كه ماه داره بهش ميگه: غصه هاي تو آخه غصه اي نيست. وقتي غصه بزرگيو تو نگاه ديگري توي قلبش ببيني. اون موقع ميگي خدايا غصه هام غصه اي نيست. صد هزار بار شكر حق ميكني و واسه قلب ديگري خواهش مرهم. ... دخترك حرفاي ماهو روي كاغذ دلش با قلم زندگي صد هزار بار توي هر گوشه اون نوشت و بوسيد ديگه غصه اي نداشت ديگه اشكي روي گونه هاش نبود. آخه اون حاجتشو وقتي بارون ميومد گرفته بود. اون ميخواست دلش يه خورده آروم بگيره. اون ميخواست غصه نبينه. خدا حرفاشو شنيد ماه زيبارو واسش جواب گذاشت تا نگاه ماه بهش جواب بده. دخترك گنج جوابي از نگاه ماه گرفت. اونو تو صندوق قلبش بين الطاف خدا گذاشت و با قفلي ازطلاي ايمان تا ابد حاقظ اون شد. ***** چراكه من هميشه بارونو دوست داشتم هميشه اعتقاد داشته و دارم كه وقتي بارون مياد دعا كنم براي همه آدماي زميني كه قلب و نگاه اسموني دارن. صداي بارون هميشه يه آرامش خاصي به قلبم ميده احساس ميكنم زيباترين موسيقي طبيعت وقتي نواخته ميشه كه قطره هاي بارون به شيشه اتاقم ضربه ميزنه و قلبمو براي دوباره زيستن صداميكنه. رعد با غرشي منو از خواب غفلت بيدار ميكنه هوشيارانه زيستن لذت بخش ميشه. اسمون شب باروني تاريك نيست حتي اگه تاريكترين ابر ها اونو در بر گرفته باشن. اينو آسمون قلبم هم ياد گرفته. بارون آدمارو عاشق ميكنه و عاشقارو شاعر ميكنه تا با لطيفترين كلمات عشقشونو بيان كنن . مثل اينكه: وقتي دلم برات تنگ شد ميرم پشت ابرا گريه ميكنم ... پس هر وقت ديدي بارون اومد بدون كه دلم برات تنگ شده. عشق خيس شدن دو دلدار زير بارون نيست... عشق آنست كه من چترمو روي دلدار بگيرم و اون نبيند كه چرا زير بارون خيس نشد. ميدوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه؟ اينكه هيچكس نميتونه اشكاتو ببينه. و ووو هزاران ديگه اما من ميگم بارون اشك خداس. گاهي ز شوق گاهي ز غم . خدا هم ميگريد اما از براي ما. اين اعتقاد منه پس دعا ميكنم براي همه تا خدا از هممون راضي باشه و سراي ابدي هممون بهشت برين باشه آمين.


