تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی

راز شادی دختر

قبل هر چي از علي آقاي گل يه دنيا ممنونم كه اين داستان زيبارو براي بنده حقير فرستادند.

از صميم قلبم براي ايشون آرزوي بهترينارو دارم.

 

 

افسانه عجيبي وجود دارد كه در آن دختري در چمنزاري قدم ميزد وپروانه اي را روي خاري گرفتار ميبيند دختر با دقت زياد پروانه را رها ميسازد وپروانه پرواز ميكند.

سپس باز ميگردد و تبديل به يك پري زيبا ميشود و به دخترك ميگويد: به خاطر مهربانيت هر آرزويي كه داشته باشي برآورده خواهم كرد.

دختر لحظاتي فكر ميكند و مي گويد: من مي خواهم شاد باشم.

پري سرش را جلو مياورد و در گوش او چيزي ميگويد بعد ناگهان ناپديد ميشود.

 وقتي بزرگ ميشود در ان سرزمين كسي شادتر از او وجود نداشت.

 هرگاه كسي از دختر راز شاديش را سوال ميكند لبخند ميزندو ميگويد: من تنها به حرف يك پري خوب و مهربان گوش دادم.

دختر وقتي پير شد همسايه ها مي ترسيدند كه او بميرد و آن راز شگفت انگيز در پرده بماند.

 آنها التماس كردند تو را به خدا به ما بگو پري به تو چه گفت؟

 پير زن دوست داشتني فقط لبخند زد و گفت :

 او به من گفت :

 اصلا مهم نيست آدمها كه باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند آنها هر كه باشند به من نياز دارند.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 7:10 توسط مهرنوش کیانی شاد |

ولادت حضرت علی(ع)

دوستان اين پست حقيقت مولود كعبه مي باشد.

من اين پست زيبا رو از وبلاگ يك دوست عزيز برداشتم اما متاسفانه اسم وبلاگشونو  فراموش كردم اما قبل اين اقدام براي اين دوست كامنت گذاشتم اميدوارم من وببخشند اين پست به قدري زيبا هست كه من احساس ميكنم همه وبلاگ نويسان محترم بايد در وبلاگشون بگذارند تا همه و همه بشناسن مولايمان علي (ع) چه مقامي دارند.

از دوست خوبم كه اين سعادتو نصيب من كرد بي اندازه ممنونم و خواهش ميكنم براي اينكه خدا نكرده مديونشون نشم اسم وبلاگشونو برام بنويسند تا من درج كنم اين پست ابتدا در چه وبلاگي نوشته شده بود.

 

ولادت حضرت علي (ع)

 

 

 

صبحگاهان روز يازدهم ماه رجب سي سال پس از واقعه فيل است .

نسيم روح نواز و ملايمي مي وزد و شميم دلرباي گل ها و شكوفه هاي

بهاري را به مشام اهل مكّه مي رساند .

عباس پسر عبدالمطلب در نزديكي خانه كعبه ا يزيد بن قعنب مشغول

صحبت است .

جمعيتي از بني هاشم و بني العزي نيز حضور دارند كه به صحبت

و داد و ستد ، سرگرمند. گروهي اندك از مردم نيز كعبه را طواف

مي نمايند .

 

ناگهان زني بلند بالا كه چهره درهم كشيده و خيلي سنگين گام

بر مي دارد و قطرات درشتي از عرق بر چهره دارد و آثار

حمل در اونمايان است به كعبه نزديك مي شود . يزيد بن قعنب

كه پشت به خانه خدا ايستاده دارد با عبّاس صحبت مي كند .

اما عباس كه روبروو نزديك او ايستاده است ، عكس العملي

نشان نمي دهد  و حواسش به سوي كعبه است .

 

يزيد صدايش را بلند تر مي كند و مي گويد :

ـــ عباس ! عباس‌ !

عباس ، ناگهان به خود مي آيد و پاسخ مي دهد :

ـــ هان . چه شده است . چه مي گويي ؟

ـــ تو بگو ، تو را چه شده است كه حرف هاي مرا نمي شنوي ؟

ـــ حواسم به آن زن است . انگار حال خوشي ندارد .

ـــ مگر او كيست ؟

ـــ او همسر برادر من ابوطالب است . فاطمه ! فاطمه بنت اسد .

ـــ او را چه شده ؟

ـــ مطمئن نيستم . ولي گمان مي كنم دارد از درد به خود مي پيچد .

واي خداي من ! نكند همسر برادرم در كنار كعبه و پيش روي

مردان نامحرم ، بارش را بر زمين بگذارد . من بايد به او كمك

كنم . من بايد چند زن خبر كنم تا به ياري اش بشتابند....

فاطمه ، عرق ريز با كلماتي كه گاه قطع مي شوند با خداي

خود راز و نياز مي كند :

ـــ بار خدايا ! من به تو ايمان دارم و به تمامي كتابهايي كه بر

پيامبرانت فرو فرستادي ، و به همه رسولانت . خدايا ! از تو

به حق پيامبراني كه فرستاده اي ، و به حق فرشتگان مقّرب

در گاهت و به حق جنيني كه در شكم دارم و همواره صداي

دلنواز او به « سبحان الله ، لا اله الاّ الله و الله اكبر » مونس

تنهايي من است و به همين جهت اطمينان دارم كه نزد تو ،

منزلتي بس والا دارد ، از تو خواهش مي كنم كه ولادت اين

جنين را بر من آسان گرداني .

 

خدايا مپسند كه آبروي من پيش اين مردم بريزد.....

ناگهان ديوار كعبه شكافته مي شود و نوري خيره كننده كه

نور خورشيد را تحت الشعاع خود قرار مي دهد از آن به

بيرون مي تابد و فاطمه به داخل كعبه كشيده مي شود و

در دل نور گم مي گردد و ديوار به هم مي آيد و اثري از

شكاف باقي نمي ماند !

 

عباس وحشت زده به سوي ديوار كعبه مي دود ساير مردم

هم كه به چشم خويش ماجرا را ديده اند به سوي كعبه هجوم

مي‌آورند وسعي مي كنند ، شكاف را دوباره بگشايند ، اما هر

چه بيشتر تلاش مي كنند كمتر موفق مي شوند .

كسي را مي فرستند به ابو طالب خبر دهد تا  كليد هاي كعبه

را بياورد.

جمعيت كعبه هر لحظه بيشتر مي شوند...

 

ابو طالب دوان دوان و عصا زنان از راه مي رسد در حالي

كه يك دسته كليد بزرگ آهنين در دست دارد .

همه كنار مي روند  ، ابو طالب خودرابه درب كعبه مي رساند ،

يك  به يك كليدها را داخل قفل مي كند و هر چه سعي مي كند

بچرخاند  بي فايده است .

 

عباس مي گويد : برادر اجازه بده من در را با زكنم  چونكه

دستانتان مي لرزد. ابوطالب كنار مي رود و عباس تلاش

مي كند اما نتيجه اي ندارد .

ابو طالب پشت به كعبه مي ايستد و دو دستش را بالا مي كند ،

همه ساكت مي شوند .و مي گويد:

اي مردم ! همه شما شاهد بوديد كه ما هر چه سعي كرديم ،

درب باز نشد  در حالي كه هميشه به راحتي باز مي شده . و

مي دانيد همسر من از يك راه غير معمول وارد اين خانه شده

و بلافاصله آن راه بر روي ديگران بسته شده .

پس بدون شك اين امر ، به خواست خدا بوده و حكمتي در آن

است كه از ما  پوشيده مي باشد . بنابراين بهتر است منتظر

بمانيم  و ببينيم خداوند چه پيش مي آورد....

 

شب سيزدهم ماه رجب است . مكّه حال و هوايي ديگر دارد .

 

آسمان روشن است و ماه و ستارگان ، به مراتب ، پر نورتر

از هميشه مي درخشند. گويا ساكنان آسمان جشن گرفته اند  و يا به

سوي زمين در رفت و آمد مي باشند .خواب از چشمان اهل مكه ،

گريخته است و همه برفراز پشت بامهايشان شده و به تماشاي آسمان

نشسنه اند و بلند – بلند باهم صحبت مي كنند :

 

ـــ چه شب عجيبي است امشب ؟!

ـــ نور ستارگان و ماه نيز امشب چندين برابر شده است .

راستي چرا ؟ مگر چه شده است .

ناگهان صداي مردي كه در كوچه ها از اين سو به آن سو

مي دود و فرياد زنان چيزي مي گويد  . مردم با يكديگر

به پچ – پچ م پردازند :

ـــ اين كيست كه در اين نيمه شب عجيب ، دارد از اين

سو به آن سو مي دود و فرياد مي زند ؟!

ـــ انگار صداي بزرگ و رئيس مكه است . اما اين از

ابو طالب خيلي عجيب است

ـــاي مردم ! حجّت خدا بر شما تمام شد .

ـــ اي ابوطالب بگو چه شده ؟

ـــ نگران نباشيد . خطري در كار نيست . من خبر خوشي

براي شما دارم .

امشب كودكي متولّد شده است كه اواز اولياي مقّرب درگاه

خداوند است  و داراي

خصوصيات منحصر به فردي است ، او پايان بخش

اوصياي پيامبران ، پيشواي پرهيزگاران و.... است .

 

ناگاه كعبه ، تكاني به خودميدهد و ديوار پشت آن شكافي بر

مي دارد و دو نيمه ديوار از يكديگر فاصله مي گيرند و

نوري از داخل كعبه به بيرون مي تابد . نفسها در سينه ها

حبس مي شود و از درون نور ، بانويي پاي بيرون مي نهد

كه نوزادي پيچيده شده در پارچه اي بس سفيد و لطيف در

آغوش دارد .

كودكي درشت و قوي ، با چشماني سياه و بزرگ و چهره اي

درخشنده تر از خورشيد!

فاطمه گام به پيش مي نهد و مردم عقب عقب رفته ، برايش

جا باز مي كنند. و فاطمه لب از لب  بازمي كند :

 

ـــ اي مردم ! خداوند متعال مرا از ميان خلق بر گزيد و بر

تمامي زنان پيشين و زنان بر گزيده اي همچون آسيه ،

همسر فرعون و مريم ، مادر عيسي  ، برتري بخشيد .

 

ميهماناني در خانه ابو طالب منتظرند تا فاطمه سخن بگويد.

 

« به زحمت خود را به ديوار خانه خدا رساندم و با هر دو دست

به آن چنگ زدم . حالا درد به جاي خود ، ترس من از اين بود

كه نكند در كنار خانه خدا و پيش روي آنهمه مرد نامحرم ،

بچه ام را به دنيا بياورم . ازش خواستم كه مرا توي خانه اش

راه بدهد . همين كه او را به حق همين نوزاد قسم دادم ، ديوار

كعبه شكافته شد و نور شديدي از ان بيرون زد و يك نفر كه ديده

نمي شد مرا گرفت و به داخل كعبه كشيد ، البته خيلي با مهرباني !

بعد هم شكاف بسته شد. فضاي داخل كعبه به اندازه تمام دنيا بزرگ

شده بود و فرشتگان الهي كمر به خدمت من بسته تودند و بهترين

ميوه ها و خوراكي ها ي بهشتي را برايم فراهم كرده بودند.

نوزادم بر روي سنگ مرمرين قرمزي به دنيا آمد . نه دردي !

نه ناراحتي !  عجيب اين بود كه اين نوزاد به مجرّد متولد شدن

، سر بر سجده گذاشت . سجده اي كه طولاني بود .

دو دست كوچكش را به سوي آسمان بلند كرد و شروع كرد به

ناله و تضرع و راز و نياز با خداي خودش .

از تعجب دهانم باز مانده بود . توي حال و هواي خودم بودم كه

ديدم 5 بانوكه هر كدام به ماه مي مانستند بر من وارد شدند .

آنها همه با هم گفتند :

ـــ سلام بر تو اي فاطمه بنت اسد .

بعد گرفتند روبروي من نشستند . توي دست يكي از آنها يك

عطردان زيبا بود.

تا خواستم لب تر كنم و چيزي بپرسم ، پسر كوچولويم به زبان

آمد و شروع كرد به اسم بردن هر كدام از انها و احوال پرسي

و سلام و عليك كردن.

آن هم چقر مؤدبانه ، تازه فهميدم آن خانمها عبارتند از :حواء ،

مريم ، كه عطردان در دست داشت و موقع احوالپرسي با پسرم

به او عطر هاي بهشتي مي پاشيد ، آسيه همسر فرعون و

دختر مزاحم، ساره همسر حضرت ابراهيم خليل (ع) و مادر

حضرت موسي (ع) بعدش هم گفت :

ـــ شهادت مي دهم كه جز الله ، معبودي وچود ندارد و نيز

شهادت مي دهم كه محّمد ، پيامبر و فرستاده اوست كه

پيامبري با او پايان مي ياد و ولايت نيز با من ختم مي شود...

 

همه مي دانيد كه اين نوزاد ، يك نوزاد معمولي نيست .

 

هديه اي است از جانب خداوند كه در سن 65 سالگي به

ابوطالب داده شده ، كه البته اين هديه ، نه تنها هديه اي به

ابوطالب يا بني هاشم بلكه هديه اي است پر بركت به همه

جهان و به تمامي بشريّت .

 

و «علي » از نام خداوند «الاعلي» مشتق شده است .

«علي » برگزيده خداوند عليّ اعلي مي باشد.

****

ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر به همه به خصوص پدرای گل این کره خاکی مبارک باد.

 

یا علی مدد

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 8:20 توسط مهرنوش کیانی شاد |

پنجره فولاد( نوشته خودم)

 

 

چشمانش را به گنبد طلائي دوخته بود باورش نميشد اما حقيقت داشت درست تو حياط حرم ايستاده بود و پرواز كبوترهارا بر فراز  گنبد زرين نظاره ميكرد و بي امان ميگريست.

همه جاي حياط پر بود از آدمهائي كه با يه دنيا آرزو و حاجت از راه دور و دراز زائر امام شده بودند.

خيلي شلوغ بود نتونستم داخل شم نگاهم به پنجره فولاد افتاد انگار يه نفر منو صدا ميزد.

بي اختيار به سمتي كه پيرمردي پسر معلولش را كه روي ويلچر نشانده بود رفتم.

پيرمرد اشك ميريخت و زير لب اقارو صدا ميزد.

نگاهم به چهره جوان افتاد.

خدايا مانند قرص ماه زيبا بود اما پاهايش كه بعدا فهميدم بر اثر يه تصادف توان حركت را از دست داده بود.

جوان معصومانه و بي صدا چشم به پنجره فولاد دوخته بود.

بغض داشت اينو از لرزش لبهايش ميشد فهميد اما ساكت بود بر خلاف خيلي از كساني كه فرياد ميزدند و مي گريستن او همچنان ارام بود.

فراموشم شده بود برم جلو و براي خودم عرض حاجت كنم فراموشم شده بود كه سالها انتظار اين روزو داشتم كه بيام و با آقا حرف بزنم به پيرمرد و پسرش نگاه ميكردم.

پشت چهره اروم پسر غوغاي فرياد بود در يه لحظه ديدم از گوشه چشمانش سيل اشك روانه شد بغض پسر شكسته شده بود و داشت گريه ميكرد به خودم اومدم ديدم منم دارم گريه ميكنم بدون اينكه بفهمم براي چي اما اشكهاي پسر منو به گريستن وا داشته بود.

دلم ميخواست بدونم براي چي اينگونه اشك ميريزد اما با خودم گفتم خوب معلومه براي شفاي پاهاي معلولش.

اما اين جواب برام كافي نبود احساس ميكردم پسر غمي بزرگتر از اونچه من فكر ميكنم در دل داره غمي كه نميدونستم چيه.

خواستم از پيرمرد سوال كنم اما ديدم غرق در دعا خواندن و ذكر براي فرزندش هست.

با اينكه ميدونستم شايد اين كار من اسمش دخالت باشه انتظار هر گونه عكس العملي و از جانب پيرمرد و پسرش داشتم اما يه ندائي در دلم بود كه منو به سوي اونا و دانستن راز دلشون سوق ميداد.

در همين فكر بودم كه پيرمرد صدام كرد و گفت دخترم چيزي شده؟!

منكه حسابي غرق در افكارم شده بودم بي آنكه متوجه باشم به پسر خيره شدم و اشك ميريزم با حالتي از ترس به خودم اومدم و گفتم بله با من بودين؟

پيرمرد كه متوجه ترس من شده بود گفت نترس دخترم.

چيزي شده كه اينگونه اشك ميريزي؟

انگار خدا نداي دلمو شنيده بود و خود پيرمرد سر صحبت و با من باز كرد.

گفتم نه راستش من براي خودم گريه نمي كنم.

حقيقتش .. بعد به پسر جوان اشاره كردم .

منو پيرمرد كمي از پسر جوان فاصله گرفتيم انگار پيرمرد ميخواست بهم حرفي بزنه كه نميخواست پسرش متوجه بشه.

بعد گفت چرا براي پسرم گريه كردي؟

گفتم آقا حقيقتش اين جوان جاي برادري بسيار زيبا هستن و من وقتي ديدم از پا معلولن دلم واقعا سوخت اما بيشتر براي اينكه ميديدم آرام و بي صدا اشك ميريزن بدون اينكه فرياد بزنن و از آقا شفا بخوان.

اين چيزا باعث شد كه من بي اختيار اشك بريزم.

پيرمرد نگاهشو از من به پسرش دوخت و بعد آهي كشيد و به من نگاه كرد.

اولش ترسيدم شايد كار اشتباهي كردم و الان مورد خشم پيرمرد قرار ميگيرم براي همين بلافاصله بابت نگاهم و گريستنم عذر خواستم.

اما پيرمرد لبخندي زد در حالي كه چشمانش لبريز اشك شده بود.

رو به من كرد و گفت : نه دخترم تو كار اشتباهي نكردي تو قلب مهرباني داري براي همينم به جاي اينكه براي خودت و حاجت دلت اشك بريزي براي پاهاي فرزند من گريستي من خوشحالم كه هنوز آدمهائي پيدا ميشن كه جز خودشون به كسان ديگر هم فكر كنن.

اين صحبتاي پيرمرد باعث شد دلم آروم بگيره نفس راحتي كشيدم .

پيرمرد ادامه داد اما دخترم پسرم براي شفاي پاهاي خودش اينجا نيامده .

در حالي كه حسابي جا خورده بودم پرسيدم پس براي چه اينطور اشك ميريزد؟

پيرمرد ادامه داد: براي نامزدش .

 حسابي كنجكاو شده بودم  با اشتياق بيشتري منتظر شنيدن حرفاي پيرمرد بودم.

اما پيرمرد گفت  الان نميتونه حرفي بزنه و ميترسه پسرش ناراحت بشه.

اما من اصرار كردم كه ميخوام بدونم براي لحظه اي از اصرار خودم خجالت كشيدم اما پيرمرد كه متوجه شد خنده اي آروم كرد و گفت باشه دخترم ما به خواسته پسرم اينجا ميمونيم تا آقا نظر كنه بلكه حاجت پسرم برآورده بشه.

تو برو زيارتتو بكن حيفه تا اينجا اومده باشي و بي نصيب از زيارت اقا بخواهي به پر حرفي هاي من گوش بدي.

من كه انگار دنيا رو بهم داده بودن با خوشحالي از پيرمرد تشكر كردم و گفتم پس من ميرم و وقتي اومدم شما هم به قولتون وفا كنيد.

پيرمرد لبخندي زد و با تكان سر حرفمو قبول كرد.

منكه بعد سالها به زيارت اومده بودم همه چي فراموشم شده بود و نميدونستم بايد چيكار كنم اما با راهنمائي خادمين اقا به زيارت و خواندن دعا پرداختم.

خدارو شكر در زندگي چيزي كم نداشتم و بيمار و رنجوري هم نداشتم كه براي شفا امده باشم من فقط و فقط براي زيارت و تشكر از اقا امده بودم.

تنها بعد سالها برام خيلي سخت بود اما اين نذري بود كه خودم كرده بودم و بايد ادا ميكردم هميشه دوست داشتم اگه روزي به حاجت دلم رسيدم براي يكبارم كه شده تنها اين راهو بيام تا تنها با آقا صحبت كنم نميدونم چرا شايد براي اينكه هميشه يه نفر در كنارم بود و منو راهنمائي ميكرد كه كجا برم و چه بايد بكنم اما ميخواستم خودم رو پاي خودم و با اراده خودم به پابوسي بيام و كسي مجبورم نكنه شايد به همين خاطر چنين نذري كردم.اما برام سخت بود و در عين حال لذت بخش.

وقتي رفتم زيارت آقا فقط ياد اون جوان و سيل اشكهايش بودم نميدونستم در دلش چي ميگذرد اما از آقا خواستم حاجت دلشو بده و خوشحالش كنه بعد براي سلامتي خانواده خوبم كه هميشه همراهم بودن دعا كردم.

در يه آن ديدم همه با عجز و زاري به اقا التماس ميكنن به خودم گفتم خدارو صد ها بار شكر كه از همه نعمات برخوردارم و براي همين براي همه اون آدما دعا كردم و از آقا به خاطر اينكه يه روزي از روزا حاجت دل دو عاشق و برآورده كرده بود تشكر كنم.

دو عاشقي كه اقا امام رضا اونارو به هم رسونده بود اونم بعد تحمل سختيهاي روزگار.

خيلي كوتاه از خودم گفتم و بعد دوباره ياد اون جوان افتادم از اقا خواستم كمكم كنه تا حداقل سنگ صبور دردهاي دلشان شوم درست مثل ايام مجردي كه سنگ صبور خانواده بودم.

زيارتم كه تمام شد با عجله رفتم دم پنجره فولاد خيلي شلوغ بود در يه ان احساس كردم پيرمردو جوان رفتند ناراحت شدم اما صدائي منو متوجه خودش ساخت

برگشتم ديدم پيرمرد منو صدا ميزنه با خوشحالي به سويش دويدم .

پسر جوان در حالي كه اشك ميريخت آرامو آهسته فقط به پنجره فولاد خيره شده بود.

منو پيرمرد رفتيم در گوشه ديگر از حياط و از جوان فاصله گرفتيم اما طوري كه از ديدمان خارج نبود.

پيرمرد شروع كرد به گفتن زندگينامه فرزندش و من مانند خبرنگارا با دقت تمام گوش ميدادم شايد اگر امكانش بود در همان لحظه نوت برداري هم ميكردم .

...

زندگي سختي داشتيم بعد فوت مادر سعيد تنها و بيكس شدم هيچ يارو ياوري در زندگي نداشتم براي سعيد هم مادر بودم هم پدر.

با كارگري اونو بزرگ كردم و فرستادم دانشگاه ادامه تحصيل بده الحق پسر سختكوشي بود بعد دانشگاه و سربازي با پشتكاري كه داشت توانست در يه شركت ساختماني استخدام بشه با علاقه اي كه به كار نشان ميداد و صداقت و درستي كه در كار داشت باعث شد رييس شركت سعيد و به عنوان مدير عامل انتخاب كنه به اين ترتيب پله هاي ترقي و پيشرفت و يكي پس از ديگري طي ميكرد.

با ديدن سعيد در اوج موفقيت خوشحال ميشدم و احساس ميكردم خدا پاداش تحمل سختيهاي زندگي را به من داده.

سعيد روز به روز جوان شايسته تر و زيباتري ميشد ارزوي ديدنش در لباس دامادي آخرين آرزوي من بود.

و بعد آن شايد پوشيدن لباس آخرت برايم دشوار نبود.

اون روز كه سعيد گفت قصد ازدواج با منشي شركتو داره ناراحت شدم براي لحظه اي غرور منو در بر گرفت و گفتم با منشي؟؟؟؟

سعيد جان لياقت تو بالاتر هست.

اما سعيد حرفي زد كه تمام بدنم را به لرزه انداخت گفت پدر فراموش كردين ما چه بوديم؟

ما هم روزگاري از مقام منشي بالاتر را هم تصور نميكرديم خداوند خواست و ما اكنون در اين جايگاه هستيم ما نبايد...

حرف سعيدو قطع كردم وگفتم بسه پسرم متوجه شدم بعد اونو در آغوش گرفتم و گريستم گفتم درسته پسرم من اشتباه كردم خدايا شكرت كه چنين جوان شايسته اي كه خودش را به مال دنيا نميبازد به من عطا كردي.

بعداز سعيد خواستم در رابطه با اون دختر كه كي هست و چطور اخلاقي دارد صحبت كند.

گفت اسمش مريمه يه دختر از يه خانواده فقير كه فقط يه پدر دارد و تمام خانواده اش را در يه تصادف از دست داده بي اختيار ياد مادر سعيد و ايام تنهائي خودمو سعيد افتادم.

سعيد ادامه داد دختر خوب و نجيبي هست در اين مدت همه جوره نظارت داشتم و چيزي كه اعتقادمو نسبت به مريم خدشه دار كنه نديدم.

سعيد ازم خواست تا به خواستگاري مريم بريم و من با خوشحالي تمام استقبال كردم و از همه مهمتر خودم را در چهارچوب براورده شدن ارزويم كه داماد كردن سعيد بود ميديدم.

...

روز خواستگاري منو سعيد حسابي خوش تيپ كرديم با گل و شيريني رفتيم خواستگاري اخه اخلاق سعيد كه روي سر و وضعش وسواس داشت رو منم تاثير گذاشته بود.

خانه مريم در يكي از محله هاي پائين شهر بود جائي كه ما قبلا بوديم تمام كوچه ها منو ياد ايام بدبختي و تنهائي هايمان ميانداخت.

سعيدو كه خوشحال ميديدم خوشحالو راضي قدم بر ميداشتم.

خانه اي محقر اما با صفا پدرو دختر مهربان و دوست داشتني بودند.

به حدي كه در همان جلسه اول با پدرش رفيق شدم سعيد و مريم حرفاشئنو به هم زدن.

و خلاصه قرار شد با هم ازدواج كنن.

...

روز موعود فرا رسيد همه چي براي جشن و برپائي مجلل ترين عروسي فراهم بود.

سعيد رفت دنبال مريم تا اونو از آرايشگاه بياره تا عقد بشن.

منو پدر مريم هم ميزبان مهمانها بوديم براي لحظه اي ديدم چشمان پدر مريم از اشك لبريز شده.

دست روي شانه اش زدم و گفتم چي شده رفيق دلتنگ دخترت شدي حالا بذار بره بعد.

لبخندي زد و گفت مريم از حالا به بعد دختر شما هست و من...

گفتم خوب اينكه درست امامنظور اصليت چيه حرف دلتو بزن اتفاقي افتاده؟؟؟؟

پدر مريم حرفي زد كه من داغون شدم.

اون از بيماري خودش كه چند صباحي بيشتر زنده نميمونه حرف زد پدر مريم سرطان خون داشت و اميدي به زنده ماندنش نبود دكترا گفته بودند شايد چند ماه شايدم چند هفته...

پدر مريم اون شب مريم و به من و پسرم سپرد و گفت ازش مراقبت كنيد گفت كه با چه خون جگري مريم و بزرگ كرده.

منم لبخندي با بغض زدم و گفتم بيخيال رفيق عمر دست خداونده اين دكترا عادت كردن همه چيو بزرگ جلوه بدن تو پدر مريمي خودت هم موظفي مراقبش باشي فهميدي؟

اما پدر مريم حال درستي نداشت ازم قول خواست گفت قول بده از مريم مراقبت كني.

منم گفتم باشه باشه باشه حالا راضي شدي بيا بريم به مهمانها برسيم كه الان عروس و داماد ميان و خوب نيست مريم چشمان پدرشو اشكالود ببينه.

...

در حالي كه چشم انتظار سعيد و مريم بوديم روزگار صفحه اي از زندگي را كه غم بود و دلواپسي در برابر ديدگاننمان باز كرد.

تلفن زنگ خورد در همان لحظه احساس بدي كردم و دلشوره گرفتم با ترس و لرز گوشي تلفنو برداشتم.

الو منزل آقاي تقوائي .. من از بيمارستان تماس ميگيرم.

ديگه هيچي نفهميدم اتاق دور سرم چرخيد.

...

وقتي سعيد و مريم از آرايشگاه به سمت خانه ميامدن در راه با كاميوني كه راننده اش مست بود تصادف ميكنن.

سعيد از ناحيه پا دچار ناراحتي شده بود ولي مريم بيهوش و خون آلود بود.

پدر مريم كه حال درستي نداشت با شنيدن اين خبر سكته كرد و اونو به بيمارستان منتقل كردن.

مريم هم بعد يه عمل جراحي سخت در كما بود و دكترا اميدي به زنده ماندنش نداشتن .

سعيد از هر دو پا فلج شده بود اما نداشتن پا براي سعيد راحت تر از نداشتن مريم بود.

پدر مريم كه تاب ديدن دخترشو در آن وضعيت نداشت زودتر از آنچه دكترا تخمين زده بودن با دنيا خداحافظي كرد اما در آخرين نفسهايش مريمو به من و سعيد سپرد و گفت مريمو نجات بدين اون حق زندگي و خوشبخت شدن را دارد مريمو نجات بدين....

...

در همان مدت كوتاه من ده سال پير شدم ديدن پسرم روي صندلي چرخ دار  ديدن دختري كه قرار بود عروسم باشه و دخترم نيز شده بوددر چنان حالي كه بيهوش چون فرشته ها روي تخت خوابيده بود عذابم ميداد.

سعيد توجه اي به پاهاش نداشت فقط به مريم نگاه ميكرد و اشك ميريخت.

...

پيرمرد شروع به گريستن كرد و من پابه پاي حرفاي پيرمرد گريه ميكردم.

با بغض گفتم و در آخر آقا سعيد طبيب دل دردمندارو براي درمان عزيزترين كس زندگيش پيدا كرد و حالا اومده تا اين طبيب دلسوز گل باغ زندگيشو از طوفان درد و رنج نجات بده ...

پيرمرد گفت آره دخترم.

روزي كه سعيد بالا سر مريم اشك ميريخت و ازش التماس ميكرد كه تركش نكنه از گردن مريم چيزي افتاد رو زمين وقتي سعيد خم شد كه ببينه چي بوده بلند بلند گريه كرد طوري كه در آنهمه مدت اينطور گريستنش را نديده بودم.

پلاكي از طلا كه روي ان نوشته شده بود امام رضا.

همون لحظه سعيد شتابزده و با اشك ازم خواست كه بيائيم اينجا و شفاي مريم و از خود اقا بطلبيم.

ديگه اشك امانمو بريده بود نميتوانستم حرفي بزنم به اينهمه احساس پاك قبطه ميخوردم اما از ته دل غمگين بودم براي سعيد براي مريم براي خوشبختيشون كه داشت از دست ميرفت براي زندگيشون كه داشت خراب ميشد اونم به خاطر كه راننده مست كه همه چيزو خراب كرده بود.

در دلم به همه بدو بيراه ميگفتم چون دلم واقعا براي سعيد و مريم ميسوخت.

پيرمرد سرش را مابين دستانش گرفته بود و ميگريست.

صداي همهمه اي مارو به خودمان آورد سعيد را فراموش كرده بوديم خدايا چه اتفاقي افتاده اونجا دم پنجره فولاد چه خبر شده خدايا پس سعيد كجاس؟

پيرمرد با عجله دويد طوري كه به زمين خورد اما با كمك من دوباره بلند شد و به سمت پسرش دويد.

نميدانستم چه كنم خيلي شلوغ شده بود  نميتوانستم  سعيدو پيدا كنم.

خدايا چه بلائي سرش آمده بود ديدم سعيد از روي صندلي افتاده و دستانش را به پنجره گرفته و فرياد ميزنه آقا ديگه نميتونم تورا به خدا شما بيائيد شما بيائيد...

انگار كسيو صدا ميزد انگار التماس گرفتن چيزيو از آقا ميكرد هيچكس نمي فهميد سعيد از چي داره حرف ميزنه اما تلاش سعيد براي ايستادن روي پاهاش همه مارو به وجد آورده بود.

پيرمرد به پسرش كمك ميكرد انگار سعيد داشت روي پاهاي خودش مي ايستاد همه فرياد ميزدن.

من سعي ميكردم جمعيت و از دور سعيد و پدرش دور كنم كه سعيد اسيب نبينه.

خدايا باور نميكردم اما اون ايستاده بود و فرياد ميزد گرفتم  گرفتم.

اما اون از چي حرف ميزد؟؟؟

خدايا باور نميكردم اما سعيد شفا پيدا كرده بود وقتي سعيد به خودش اومد باور نميكرد روي پاهاي خودش ايستاده.

منو پيرمرد سعيد و از جمعيت دور كرديم خادمين آقا كمكمون كردن تا  اسيبي نبينيم.

به اتاقكي كه مخصوص خادم آقا بود رفتيم.

سعيد گفت ميتونم يه تلفن بزنم و خادم با مهرباني گفت البته.

منو پيرمرد از سكوت سعيد تعجب ميكرديم سعيد باز هم پاهايش را نميديد اون دنبال ديدن كس ديگري بود.

...

الو بيمارستان. ميخواستم حال مريضمون و بپرسم خانوم مريم مولائي...

و بعد سعيد فرياد زد خدايا شكرت خدايا شكرت.

بعد دوان دوان به حياط حرم رفت و رو به امام رضا گفت آقا يه دنيا ممنونم آقا ممنونم سعيد مينشست و بلند ميشد مينشست و زمين و ميبوسيد و از اقا تشكر ميكرد.

من و پيرمرد رفتيم كنار سعيد و سعيد  بدون اينكه از من كه كي هستم و اونجا چه ميكنم حرفي بزنه گفت:

بابا  ميدوني چي شد؟

پيرمرد گريه ميكرد با تكان سر فهماند كه نه سعيد ميخنديد از ته دل بلند بلند گفت.

آقا بهم گفت ميخوائي شفاي مريم بگيري؟ گفتم بله مولاي من.

گفت خوب بيا بگير تو دستمه بلند شو از دستم بگير.

اما من هر چي خودمو به جلو خم ميكرده دستان مبارك و نوراني اقا بالاتر ميرفت و من براي گرفتن دست آقا و شفاي مريم از صندلي جدا ميشدم اما درد داشتم.

اما آقا ميگفت بايد خودت بيائي و من جلو نميام.

نميدانم چرا در ان لحظه كسي دور و برمان نبود فقط من بودم و اقا خواب بود يا بيداري اما واقعي بود من آقا رو ديدم آقا برگه شفاي مريم و در دست داشت و من گرفتم.

...

اشكهايم بند نمي آمد خدارو شكر ميكردم به گنبد زرين نگاه كردم آقا جون ممنونم آقا جون واقعا ممنونم.

بعد به سعيد و نگاه پر از شوقش نگاه كردم و گفتم آقا سعيد خيلي خوشحالم كه امام رضا بهمه ثابت كرد طبيب حاذقي هست .

سعيد كه تا اون لحظه منو نديده بود و اطلاعي از حرفاي منو پدرش نداشت با تعجب به من نگاه كرد و گفت شما؟

 خنده اي كردم و گفتم يه آدم فضول.

پيرمرد لبخندي زد و گفت اين چه حرفيه دخترم.

سعيد جان بعدا برات تعريف ميكنم.

حسابي خوشحال شده بودم انگار اين من بودم كه حاجتمو گرفته بودم.

خواستم خداحافظي كنم كه پيرمرد صدام زدو گفت:

دخترم ميتونم شماره يا آدرسي ازت داشته باشم ؟

گفتم البته اما ميتونم بپرسم چرا؟

گفت يعني عروسي برادرت نميخوايي شركت كني؟

با خوشحالي گفتم چراكه نه حتما البته ما دو نفريم منظورم شوهرم هست اشكالي كه نداره؟

پيرمرد خند ه اي كرده گفت شما با همه فاميلاتون دعوتين مگه نه سعيد؟

طفلي سعيد كه از همه جا بيخبر بود با تعجب منو نگاه ميكرد و گفت: چي؟ آهان بله بله دعوتين همتون دعوتين.

منو پيرمرد از حالت سعيد حسابي خندمون گرفته بود.

...

هيچوقت فراموش نميكنم لحظه ايوكه چشمانش را به گنبد طلائي دوخته بود باورش نميشد اما حقيقت داشت درست تو حياط حرم ايستاده بود و پرواز كبوترهارا بر فراز  گنبد زرين نظاره ميكرد و بي امان ميگريست.

سعيد هم شفاي خودش را گرفته بود وهم شفاي مريم شريك زندگيش را آقا شفاي هردوي اونارو با كرامت تمام داده بود.

...

صورتم خيس اشك بود نگاهي به محمد همسرم انداختم باورم نميشداما اون هم داشت گريه ميكرد.

آقا جون منتظرمون باش كه داريم ميائيم اما اينبار با هم نه تنها.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 6:29 توسط مهرنوش کیانی شاد |