تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 و درخت‌ زير لب‌ گفت:

 ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

 مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

 و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

 هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

 اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

 جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

 زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت:

هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت:

 زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و

 

پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 7:9 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

امشب  شب قدر است شب منزلت دعا

شب نزول قرآن شب بخشایش بیکران  شب بخشیده شدن خلق.

شب گشوده شدن درهای بهشت شب دوباره متولد شدن برای خوب خواستن و خوب زیستن.

شب دعا شب نیاز شب التماس برای پاک شدن و پاک ماندن.

امشب شب نوزدهم ماه رمضان هست شب ضربت خوردن مولایمان علی ( ع).

کسی که وقتی  خواست پا به دنیا بگذارد سینه کعبه به خاطرش شکافته شد و وقتی خواست از دنیا رخت بربندد فرق آسمان  شکافته شد و کلام حق نازل شد.

بیائیم امشب برای خودمون و همه بندگان خدا دعا کنیم بیائیم دستهامونو به سوی آسمان تاریک اما نورانی خدا بلند کنیم و از صمیم قلبی که شکسته و غمگین به خاطر هزاران گناه و اشتباه شده خدارو صدا کنیم و بگیم :

))خدایا به حق این ماه مبارک به حق این شب عزیز به حق مولایمان علی  مارو ببخش و بیامرز.

خدایا ایمان و اراده و اعتقاد قوی و استوار بهمون عطا کن.

خدایا مریضارو شفا بده.

گرفتارارو از بند گرفتاریو مشکلات رها کن.

خدایا آبرومونو حفظ کن.

سعادتو سلامتو سربلندی و آخر عاقبت به خیریو نصیب تک تکمون بکن.

 خدایا هیچ پدر ومادریو شرمنده اولاد و هیچ اولادیو شرمنده والدین نکن.

 خدایاهر چی که صلاح میدونی برامون رقم بزن.

خدایا برای تک تک بندهات بهترینو می خوائیم پس تو بهترینو برامون بخواه.

 خدایا مارو از شر شیطان رانده شده و هوی و هوس درونی در امان نگه دار.

مارو هدایت کن و به حال خودمون وا نذار.

 خدایا روز حساب تک و تنها و بی یاورمون نذار.

خدایا به تو تکیه کردیم پشتمونو خالی نکن.

به حق این ماه و این شب قدر دست نیازمونو خالی از درگهت برنگردون.((

 

آمین یا ربالعالمین.

 

 

    به ذره گر نظر لطف بوتراب (ع) كند                   " به آسمان رود و كار آفتاب كند "

 

مصرع دوم بيت بالا از خود حضرت علي (ع) مي باشد .

 

سالها پيش يكي از طلابي كه در نجف اشرف درس مي خواند بر اثر ضعف شديد وسختي روزگار شكايت خود را به حرم اميرالمومنين برده وبا حضرت در ميان مي گذارند

 حضرت در عالم رويا به وي اين مصرع را تعليم فرموده وبه او مي فرمايند به هند مي روي واين مصرع را براي فلان تاجر معروف هندي مي خواني.

 قضيه تاجر هندي هم به اين شكل است

 كه وي مصرع اول بيت بالا را در وصف اميرالمومنين مي سرايد و نمي تواند  آنرا تكميل كند وبه تمام شعرا اعلام مي كند اگر كسي مصراع دوم را  تكميل كند نصف ثروتش را به اضافه امكان ازدواج بادخترش را به فردي كه تكميل كند هديه مي دهد

 اما كسي نمي تواند مصراعي بگويد كه در شان امام علي (ع) باشدوبه دل تاجر بنشيند تا اينكه ان طلبه آنچه از امام ياد گرفته بودند مي خوانند وتاجر نيز به وعده اش وفا نموده اما از وي مي پرسد :

اي جوان تو را به خدا اين كار تو نيست بلكه كار هيچ شاعر ديگري نمي باشد اين طور نيست ؟

 ووي نيز حكايت خويش را تعريف مي نمايد.

 ( ازمقدمه كتابي با موضوع شعر واهل بيت)

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:0 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

روز قسمت بود.

خدا هستي را قسمت ميکرد.

خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشدشما را خواهم داد .

سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.

و هر که آمد چيزي خواست.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.

يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.

نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....

تنها کمي از خودت.

تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

 نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.

حتي اگر به قدر ذره اي باشد.

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي

و رو به ديگران گفت:

 کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 5:47 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

راه بهشت...

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي (مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.)

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

 بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 6:39 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

 سلام به شما دوستای خوبم

اولین ساعات روز سه شنبه 4 مهر هست  هنوز اذان صبح ونگفتن خواستم برگردم و اگه قبولم کنید دوباره براتون بنویسم.

   امروز روز عزیزی برام هست

دومین روزاز ماه مبارک رمضان ماهی که نام خداست

ماهی که اولش رحمت میانه اش مغفرت و آخرش رهائی از آتش جهنم هست اینو رسول خدا حضرت محمد (ص) فرموده اند.

 

خواستم بیام و دم این وقت عزیز از خدا آرزوی بهترینارو براتون داشته باشم.

چه در این ماه چه در ماهای دیگه سال.

محبت شما منو به خودم اورد که امید تو قلب آدمه حتی اگه قلب بشکنه بازم خورده هاش بوی امید به خدارو میده .

نا امیدی مساویه با بی ایمانی.

کار خدا بی حکمت نیست نباید از خدا نا امید شد.

گاهی لازمه دل بشکنه تا بفهمیم کی توش هست و من اینو فهمیدم.

 

به خدا نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم من لایق اینهمه محبت و مهربونی شما نبودم منو شرمنده خودتون کردین

از روی همتون خجالت میکشم که در این مدت نتونستم جوابگوی نظرات خوبتون باشم.

منو ببخشین امیدوارم بتونم جبران کنم.

به قول یه دوست عزیز اینا همه امتحان خداس.

  

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 4:26 توسط مهرنوش کیانی شاد| |