تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی

20 سوال برای دوست داشتن(طرح از خودم)

20 سوال برای دوست داشتن

 

 

دوستان این سوالات به ترتیب تنظیم نشده و درهم بودنش برای تمرکز بیشتر شما دوست عزیز هست.

خوشحال میشم اکه منو قابل بدونین و به این سوالاتم بادقت و صادقانه جواب بدین.

مطمئنم اکه در کلبه قلبتون کسی ساکن باشه حتما جواب میدین اسم کسیو که دوست دارید هم بگید.

 

1-بهترین و مهمترین ملاکت برای دوست داشتن یه نفر چیه؟

2-ایا کسیو که دوست داری بهش شک میکنی؟

3-آیا کسیو که دوست داری مورد امتحان قرار میدی؟

 

4-اگه کسیو دوست داشته باشی و بدونی موقعیت بدست اوردنشو نداری چه تصمیمی میگیری؟

5-اگه کسیو دوست داشته باشی ولی ندونی مال تو هست آیا منتظرش میمونی؟

6-اگه کسیو دوست داشته باشی ایا حاضری حتی یک کلمه عاطفی به کسی بگی یا از کسی قبول کنی؟

7-اگه روز تولد کسی باشه که دوستش داری برای خوشحال کردنش چه کاری میکنی؟

8-اگه دلت برای کسی تنگ شده باشه اما نتونی بهش بگی حداقل کاری که میکنی چیه؟

 

9-اگه از کسی که دوستش داری دور بمونی دلت براش تنگ میشه یا دوریش برات عادی میشه؟

10-اگه از کسی که دوستش داری دور بمونی آیا در غیابش خیانت میکنی؟

11-اگه همیشه همه غصه های تو و کسی که دوستش داری باهم بود اما حالا از هم دور باشین برای تسکین درد خودت و اون چه میکنی؟

 

12- اگه کسیو که دوست داری بخواد با کس دیگه ازدواج کنه چه میکنی؟

13- اگه بخوائی برای کسی که دوستش داری گل ببری گل انتخابیت چیه و چه رنگیه؟

14- برای اثبات وفاداری به کسی که دوستش داری چه میکنی؟

15- در رسیدن به کسی که دوستش داری چقدر به خداوند توکل میکنی؟

16-در رسیدن به کسی که دوستش داری چقدر به حکمت و قسمت اعتقاد داری؟

17- در چه شرایطی حاضر به ترک کسی که دوستش داری میشی؟

18-اگه بنا به هر دلیلی نشد به کسی که میخوائی برسی چه عکس العملی نشون میدی؟

 

19_ اگه قرار باشه فقط با یک جمله همه حرفای قلبتو با صداقت به کسی که دوستش داری بزنی اون جمله چیه؟

20- اگه بدونی فقط 60 ثانیه وقت داری با کسی  که دوستش داری حرف بزنی و بعد از اون دیگه هیچوقت اونو نبینی آخرین جمله که بهش میگی چیه؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 6:7 توسط مهرنوش کیانی شاد |

داستانک تقلای پروانه

تقلای پروانه

 

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .

 شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

 ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

 آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

 پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.

 آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

 او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد .

 و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

 گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

 اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم

 به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم.

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 4:51 توسط مهرنوش کیانی شاد |

داستانک سرای من بهشت( نوشته خودم)

 

داستانک سرای من بهشت

در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود چهره ام نورانی و چشمانم پر فروغ بود.

اما اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است!

خسته هستم و پاهای خسته تحمل این جسم سنگینم را ندارد.

دست روی شانه هایم میکشم

خالی هستند و خبری از بالهایم نیست!

بغض مانند سنگ گلویم را می گیرد احساس خفقان میکنم.

صدای قران به گوشم میرسد

 به یاد بهشت میافتم.

آنجا که سرای من بود و اکنون نیست.

دلم می خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود.

نزدیک خدا بود.

...

بهشت که بودم نزدیکترین جا به خدا جایگاهم بود

روی شانه هایم دوبال سفید رنگ بود.

پیراهنم دیبای سبز رنگ بود

فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود.

و دلم از غصه عالم خالی بود.

روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه کردند

آنروز از آسمان زمینیها باران فرو ریخت اما در آسمان ابری نبود.

لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود که معنایش را ندانستم.

آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم

وزمین دنیا فرش زیر پاهایم شد.

در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس میکردم اما اینجا به هر کجا که میروم

خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم.

آنروز فرشتگان می گریستند اما من شادمانه می خندیدم.

آنروز به خدا گفتم نمی خواهم کسی همراهم باشد

گفتم از اینکه همیشه فرشته ای مرا مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها به سفر بروم

به زمینی که گمان میکردم زیباست.

آنروز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : برو

و من تنها از بهشت بیرون آمدم.

به یاد دارم از همان لحظه که پا از سرای بهشت بیرون گذاشتم احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت.

و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم.

هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهرهام لباس تنم عوض میشد!

حتی بالهایم را از دست دادم!

اما آنروز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود .

به یاد دارم آنزمانی را که در بهشت بودم

آنروز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدارا صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم.

اما من معنای دلتنگی را نمی دانستم.

و خداوند گفت : خواهی دانست.

آنگاه به فرشته ای که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد دهد چگونه دعا کنم.

و من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست ؟

کاش هیچگاه از بهشت بیرون نمی آمدم کاش از خدا نمی خواستم تنها باشم کاش همان فرشته را همراهم میکرد

تا مرا از این تباهی نجات میداد.

 

...

بوی خوشی می آید همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانیست

کسی دستهایم را میگیرد و در کنار هم می گذارد و می گوید:

دعا کن.

باورم نمیشود اما او فرشته ای هست که همیشه همراهم بود.

در خاموشی سخن می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت:

از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما خداوند حتی اگر تو نیز اینرا بخواهی او هر گز اینرا برایت نمی خواهد و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد.

گریه می کنم آنقدر که نمی دانم چند قطره میشود؟!

و باری دیگر از آسمان دنیا باران فرو میریزد بی آنکه ابری در آسمان باشد!

و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که اینبار از شوق بازگشت من میگریستند

برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند دعا می کنم.

و در حالیکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم:

تو را سپاس که به من فرصتی دوباره  دادی.

سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای خود بازگردم.

فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است.

 

نویسنده: مهرنوش کیانی شاد

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 5:44 توسط مهرنوش کیانی شاد |