از عشقی زمینی تا رسیدن به خدا

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد .
رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت .
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ،
به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .
جوان ، به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .
در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .
جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .
بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : " تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "
جوان گفت : " اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟ "
داستانک دختر و گلش(نوشته خودم)

درشهریکه زیبائی های دنیایش رنگ باخته بودند دختری زندگی میکرد.
که در کنج تنهائیهای قلبش فقط با گلی که داشت حرف میزد
گل با انکه ساکت بود اما دختر حتم داشت که صدایش را میشنود.
اما یکروز احساس کرد قلب گلش گرفته و دلش می خواهد حرف بزند
چون گل به دور دست دختر پیچیده بود و می گریست.
گل به حدی در خودش فرو رفته بود که نفهمید خارهایش دست دختر را زخمی کرده اند.
اما دختر حرفی نزد و حتی دستش را زیر اشکهای گل که به رنگ خون بودند گرفت
تا اشکهایش روی زمین نریزند و پامال نشوند.
سپس رو به اسمان کرد و گفت خدایا گلها هم قلب دارند و احساس اما زبان گفتن ندارند بگذار برای لحظه ای زبان گفتنم برای گل قشنگم باشد تا دردهای دلش را به من بگوید.
و خدا به گل گفت: بگو
و گل شروع کرد به حرف زدن اما نمی توانست همه حرفهای دلش را بگوید
از خواب طلائیش گفت از غم از دست دادن عزیزش گفت ازایام به کام و گاهی ناکامش گفت و ...
اما همه رانگفت.
گل گفت که امروز که با تو حرف میزنم روز تولد توست و
دختر لبخند زد و گفت فردا نیز تولد من و توست.
...
ار آنروز دختر حرفهایش را راحتتر به گلش میگوید چون میداند او صدایش را میشنود.
و او نیز صدای گلش را.
دختر با همه ناراحتی و شکست قلبش برای یگانه گل قلبش دعا میکند
تا خداوند او را تا آخرین ثانیه هستی حفظ کند.
تولدم مبارک

نمی پرسم چرا ؟
چرا امروز به دنیا آمدم
چرا فردا برایم یهتر از امروز و هر روزی دگر هست.
چرا وقتی که احساس نمی کردم وجودت را و در فکر دگر بودم وغرق در منجلاب نا خدایت غافل از غرق شدن بودم
تو همراه دلم بودی و از عالم قدیس برایم 100 هزار پیغام دعوت میفرستادی ولی حالا که محتاج تو هستم ومی خواهم دلم را صیقل مهرت دهم خار بر سر راهم می کاری
نمی پرسم چرا؟
چون تو بهتر میدانی.
پس سکوت میکنم و نگاه می کنم ائینه دلم را.
که شاید هر چه میبینم از زاویه نگاه ائینه قلب خودم میبینم.
پس می خواهم غبار از روی این ائینه بردارم تا به وضوح ببینم نگاه مهربانت را تا ببینم اینده روشنی از خود را.
کوهی از غم بر دلم دارم اما نمی پرسم چرا که تو بهتر می دانی.
سکوت می کنم چون تو حرفهایم را می خوانی.
خدایا می دانم که اگر دورم و فاصله از اینجا تا اسمانهاس برای اینست که قلبم شفاف نیست تا درک کنم که تو بهتر میدانی .
پس سکوت می کنم و با اشکهای چشمانی که فروغش را از دست داده اند غبار گناه از دلم میشویم تا لایق دیدن دوباره تو و سعادت از دست رفته ام باشم.
روز تولدم را به امید تو می خواهم ببینم
و از تو می خواهم که مرا شاد کنی
در ذهنم می بینم که بهترین هدیه را برای روز تولدم کنار گذاشته ای
میدانم که می خواهی شادم کنی
پس بگذارچشمهایم را ببندم تا اشتیاق دیدن هدیه تو برایم بیشتر شود
می ترسم چشمهایم را باز کنم و هیچ چیزنبینم جز اینکه همه چی مثل گذشته سرد و بی روح و غبار گرفته باشد میترسم فراموش کنی امروز چه روزیست.
اما خدایا می دانم که فراموشم نخواهی کرد اینرا بارها در کلامت در نگاهت در وجودت که نا مرئی اما قابل احساس هست دیده و احساس کرده ام
شاید امروز از تقویم دل بنده ای پاک شده باشم اما محالست که تو مرا فراموش کنی .
خدایا چشم انتظار تو هستم چشم انتظارم نگذار.
بازی وبلاگ نوسیا ( 5 اعتراف)
سلام دوستان این پست با همه پستای قبلی فرق می کنه چراکه دوست گلم اقا سهیل در وبلاگ صبح بهاری منو به بازی جالبی دعوت کردند که در این بازی من بایستی ۵ اعتراف از کارهایم پیش شما داشته باشم و در آخر ۵ نفر از شما دوستان گلمو که وبلاگ دارین معرفی کنم تا شما هم در این بازی شرکت کنید.

و اما اعترافات بنده صبر کنید بذارین از این چراغها که جلوی چشم متهم تکون میدن بیارم واقعی تر بشه شوخی کردم فقط بهم نخندینا باشه؟
اولین اعتراف:
تا دلتون بخواد سوتی های تاریخی میدم یکیش که از همه برام جالب تر بود اینه که یه سال ماه رمضان بود و یادمه جائی بودیم که برف زیادی هم اومده بود و ما با چند تا از بستگان داشتیم رو برفا قدم میزدیم و از غذا و خوردنی حرف میزدیم منم که حسابی گرسنم بود فکر غذا دیوونم کرده بود.
و کلی تا افطار مونده بود تا اینکه بین صحبتها یهو فامیلمون گفت: بریم دیزین منم که فکر کردم میگه بریم دیزی یعنی بریم دیزی بخوریم بلند گفتم نه من چلو کباب میخورم!!!!!
تا دلتون بخواد همه خندیدن و از اون موقع این سوتی نقش تاریخی به خودش گرفت.
و اما دومین اعتراف:
بچه که بودم خیلی شیطون بودم و همه محله دوسم داشتن یادمه محرما که میشد قابلمه به دست تو صف نذری بودم.
انقدر شیطون بودم که جوونای محل که اون موقع عموهای من بودن تا منو میدیدن برام صندلی میذاشتنو میگفتن تو بشین خسته میشی ما خودمون برات میگیریم با این حال اینکه ادم خودش دو دره بازی در بیاره و نذری بگیره اونم زیاد کیف بیشتری داره.
جاتون خالی یه بار ۷ بار نذری گرفتم اونم از یه جا هر بار میگفتم اقای فلانی گفته برام نذری بدین.
اما کوچولو بامزه ای بودم.
سومین اعتراف:
بچه بودم عادت داشتم از اول هفته تا آخر هفته هر چی درس داریم کتاب دفترشو بذارم تو کیفم تصور کنید چه کیف سنگینی میشد یه بار رفتم نانوائی و هیچکی نبود که معلوم شه صف زن و مرد کجاس .
منم همینجور ایستاده بودم و کیفمو تکون میدادم به جلو و عقب که یهو صدای آخ شنیدم چشمتون روز بد نبینه اقائی که پشتم بود دلش داغون شده بود یهم عصبانی شد گفت برو تو صف زنا با داد گفتا منم فهمیده بودم عصبانیتش طبیعیع هیچی نگفتمو زیر زیرکی خندیم.
چهارمین اعتراف:
سال یکی مونده به آخر دبیرستان یادمه سر کلاس تاریخ بودم با اون معلم بداخلاق.
اما من سوگلی کلاس بودم چون شاگرد اول بودم از طرفی عشق میز اول داشتم.
اهل تقلب نبودم نه میرسوندم نه میذاشتم کسی از روم نگاه کنه به قولی میافتادم رو ورقم.
هر چند دوستان زیرابی می رفتنو تقلبشونو میکردن اما من اهلش نبودم تا اینکه یه روز سر همین کلاس تاریخخواستم به یکی از بچه ها که داشت امتحان شفاهی میداد تقلب برسونم و داشتم با علائم دست و کشیدن رو دیوارو خلاصه با حرکات دست و صورت بهش میفهموندم که یهم دیدم با چشماش داره بهم اشاره میکنه یهو به خودم اومدم دیدم همه کلاس و به خصوص سر لشگر خانوم تاریخ داره بهم چپ چپ نگاه میکنن و من اروم اروم دستمو از رو دیوار پائین اوردمو سرمو انداختم پائین و خانوممون که بد اخلاق بود گفت دستت در د نکنه تو هم.
بعد خندش گرفت و همه خندیدن.
و اما پنجمین و آخرین اعتراف:
اینکه با همه دوران شیطونی با همه بدیها و شاید اشتباهاتی که در زندگی داشتم هیچوقت به کسی کلک نزدم و در ابراز احساسات قلبم صادق بودم.
محبت هیچ کسو فراموش نمی کنم و تا حد امکان دلم میخواد جبران کنم .
کسیو که مهمترین نقشو تو زندگیم داره فراموش نمی کنم و همیشه یه جوری خواستمو میخوام که بدونه به یادشم و براش دعا می کنم حتی اگه در ظاهر اینو احساس نکنه.
خوب دوستای گلم امیدوارم اعترافاتم منو محکوم به اعدام نکنه بلکه راضیم به حبس ابد در ذهن و قلبتون.
و اما معرفی ۵ تا از دوستان:
و عشق آخرین حرف ما بود( علی اقا)
از این دوستان دعوت میشود در این بازی شرکت کنند.