تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی

مناجات نامه نوروزی (نوشته خودم)

سلام دوستان در استانه سال جدید هستیم .

سالی که با شهادت شاه شاهان آقا امام رضا آغاز میشود.

امسال باید از آقا امام رضا عیدی بگیریم بیائیم هر جا هستیم از آقا عیدی بخواهیم بگیم آقا جون دستمونو خالی بر نگردون شما سرور ماهستی اقا و مولای ما هستی بزرگ ما هستی باید بهمون عیدی بدی .

امیدوارم دوستانی که نزدیک خونه اقا هستن به نیابت ا ز همه ما که خیلی دوریم برن پیش امام رضا و برای هممون عیدی حاجت روا ئی بگیرن.

التماس دعا.

 

مناجات نامه نوروز

  

الهی بهار عمر را خزان نا امیدی مده

به قلب خسته امید زیستن بده

به لب بسته جرات گفتن بده

تا بگویم:

سپاس تور ا به هر آنچه بی منت به من عطا کردی

الهی تو به من قلب ائینه دادی اما شکستمش

نگاه پاک دادی  آلودمش

دست فراخ دادی  بستمش

اما خدایا

تو به من امیدی دادی که هر گز از دست ندادمش

...

الهی به امید تو زنده ام

به امید تو مانده ام

به امید تو اینچنین زار به در خانه تو آمده ام

آمده ام تا در نو بهار زندگی

دلم را نگاهم را دستانم را و قدومم را درآب زمزم و کوثر بشویم

تا مرا دوباره به درگاهت بپذیری.

الهی نو بهار زندگیم را با تو می خواهم

و تولد طبیعت را مولود خود می دانم

بگذار نوروز زندگیم را

فرصت دوباره ام را

در کنار هفت سین مقدس با تو جشن بگیرم

الهی به دستانم برکت ببخش

تا از آنچه بر من عطا فرموده ای به آنکس که روزیش را به من سپرده ای

بی منت عطا کنم.

دست نوازش و مهربانیم ببخش

تا یتیمان را نوازش کنم

الهی به حق مهربانیت به حق بزرگیت به حق خود مطلقت

قلب پاک چشم پاک جسم پاک روح پاک دست پاک و قدوم پاک به من ببخش

و آنرا هیچگاه از من نگیر.

آمین یا ربالعالمین.

 

" نورزتان مبارک "

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 9:54 توسط مهرنوش کیانی شاد |

داستانک هدیه نورزوی( نوشته خودم) ( ویژه سال 1386)

دوستان عزیز با توجه به نظرات شما در باب اینکه تضاد فعلی در داستانم مشاهده میشد آنرا اصلاح کردم و دوباره گذاشتم.

البته باید متذکر بشم که من نویسنده نیستم و درسی هم در این رابطه نخوندم و داشتن مشکلات اینچنینی دور از ذهن نیست و احتمال اینکه دوباره اشکالاتی در داستانم باشه هم کم نیست اما همین قدر هم مدیون شما و راهنمائیهای خوبتونم که کمکم میکنید بیشتر به نوشته هام دقت کنم . از حسن توجهتون ممنونم. این داستان نسبتا طولانی است حق میدم که حوصله نداشته باشین اما به مناسبت فرارسیدن نوروز براتون نوشتم و فکر میکنم اگه به اندازه چند دقیقه وقت بذارین و تا آخرش با دقت بخونید ارزششو داشته باشه.

تا شب عید این آپ میمونه به همه دوستانتون توصیه کنید این داستانو بخونن خوبه قبل عید به بعضی مسائل مثل موضوع این داستان توجه کنیم .

سال نو پیشاپیش به همه شما عاشقان دل پاک و عاشقان عشق جاودان مبارک باشه.

 

 

ازجا بلند میشود سراسیمه هست انگار اتفاق نا خوشایندی در قلب و ذهنش به وقوع پیوسته است !

بلافاصله خودش را به کشوی میز اداری در اتاق کوچکش می رساند میزی که فقط نماد خاطرات دورانی است که او با شور و هیجان کارهای اداره اش را روی آن انجام میداد میزی که هم اکنون بی مصرف مانده است.

کشو را باز می کند و میان کاغذها و دفتر چه ها بدنبال چیزی می گردد.

"خدایا  کجا گذاشتمش من حتم دارم وقتی از بیرون امدم وقتی برای استراحت پشت میز نشستم کشو رو باز کردم و ... پس حالا کجاست؟!

کمی که محتویات داخل کشو را زیر و رومی کند وقتی هیچی پیدانمی کند ناامید میشود و با خود میگوید:

 

" اصلا چه اهمیتی دارد اصلا چرا من باید آنرا می خریدم شاید دلم برای کودک خردسال سوخت شاید  می خواستم به بهانه ای به او کمک کرده باشم وگرنه دیدن تقویم سال نو برای منی که رو به کهنه شدن هستم چه لذتی دارد ؟

کشو را می بندد و به صندلی تکیه میزند و نگاهش را به زمین میدوزد که ناگهان روی زمین درست نزدیک کشو دفترچه ای را با جلد سرمه ای می بیند

 خم میشود و آنرا از روی زمین برمیدارد.

با دست خاک روی جلدش را پاک می کند و میبیند همان تقویمی است که بدنبالش کشو را زیرو رو کرده بود.

تعجب می کند و با خود فکر میکند

  چطور ممکن است آنرا در کشو انداخته بود  حالا روی زمین چه  میکرد؟

اما خیلی زود یادش می اید که وقتی از فرط خستگی و بی حوصلگی پشت میزش نشسته بود و کشو را باز کرده بود تا تقویم را داخلش پرت کند  نگاهش به جائی جز سوی کشو بود

و درست  همان زمان بود که تقویم سال نو را روی زمین انداخته بود بدون آنکه خودش متوجه شده باشد.

از حواس پرتی خود لبخند تلخی میزند و با بی حوصلگی تمام تقویم را باز میکند آهی میکشد و با خود می گوید:

"خدایا این سال جدید هم از راه میرسد اما برای من هیچ طراوتی ندارد خدایا باز باید در مقابل تاریخ هر روز چه  بنویسم که تازگی داشته باشد چه چیزی بنویسم که تکرار غم هایم نباشد؟

چه بنویسم و چه بگویم ؟!

آخر خدایا این چه عیدیست یکی نیست بگوید

وقتی تنها هستی  وقتی هیچکس سراغی از تو نمی گیرد وقتی هیچکس بی قرار دیدار تو نیست وقتی هیچ لبخندی برای تو نقش نمی بندد چه شور و هیجانی برای دیدن عید می ماند؟

بعد به کف دستانش نگاه میکند و اشکی از گوشه چشمانش فرو میریزد و میگوید :

"چه عیدی وقتی دستانم خالیست.!"

همینطور که به دستان پیر و فرسوده اش نگاه میکند دستانی که خالی هستن و فقط یک عکس قدیمی در میانشان هست هاله ای از اشک نگاهش را پرمیکند  واو را میبرد به سالها قبل

 سالهائی که عید را دوست می داشت و نوروز برایش بهترین روز بود و هر لحظه بی قرار بود تا رسیدن نوروز را جشن بگیرد روزی که فقط 10 سال داشت

لباسهای عیدشو به تن میکرد و خیلی شیک کنار سفرهمی نشست  و به ماهیهای سرخ تو تنگ ذل میزد.

وقتی که مادرش دور سبزه را ربان قرمز میبست وقتی پدرش ایه های قرآن را زمزمه میکرد.

وقتی تخم مرغهای رنگینش را میان سفره 7 سین میذاشت.

اوج لبخندش را به یاد می آورد وقتی اغاز سال جدید را  اعلام  می کردن

 آخ که چه شور و هیجانی داشت وقتی بی صبرانه به پدرش نگاه میکرد و منتظر بود تا  از میان دستانش هدیه نوروزی را بگیرد.

و ان نوروز چه لذتی داشت.

سالها جلوتر میرود روزی که خیلی  بزرگ شده بود روزی که خودش پدر شده بود و ایه های قرآنو کنار سفره هفت سین زمزمه میکرد روزی که از دیدن لبخند فرزندش شاد میشد وقتی نگاه بی قرارش را میدید و لحظه ای که هدیه نورزوی را از میان دستانش به دستان کوچک و لطیف کودکش میداد .

و آن عید هم چقدر زیبا بود.

باز هم سالها جلوتر می اید حالا خیلی خیلی بزرگ شده بود آنقدر که کودک فرزندش بی قرار هدیه او بود.

و او باز می خندد چون میبیند خانواده اش با او می خندند و از وجودش احساس شادی میکرد و می گفت خدایا من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم .

آخ که اون سالها عید چقدرزیبابود.

اماهمه آن زیبائیها به خاطر دستانش بود دستانی که پر بودن نه اینگونه خالی.

نمی دانست تا اینکه تنها شد تا اینکه فراموش شد و خاطره دستان پر برایش تلخ ترین خاطره شد.

روزی که با وجود مخالفت همسرش خودش را که فقط 2 سال به بازنشستگیش مانده بود بازخرید کرد تا به تنها پسر و تنها فرزندش پول دهد تا بتواند از زیر بار بدهی هائی که به خاطر بلند پروازیهای خودش و همسرش درست کرده بود قد علم کند و نجات پیدا کند.

او فقط میخواست بار دیگر لبخند را روی لبان خمیده از غم فرزندش ببیند و برایش با آنکه شغلش بسیار اهمیت داشت و سالها زحمت کشیده بود و منتظر آنروز بود که بعد سالها خوشخدمتی طعم شیرین بازنشستگی را بچشد و مزد سالها زحمتش را بگیرد اما تر جیح داد همه آرزوهایش را بفروشد تا لبخند و خوشحالی فرزندش را ببیند.

روزی که با دستان پر از پول مقابل فرزندش قرار گرفت شور و خوشحالی او و نگاه خیره او به دستانش را از یاد نمی برد.

آنروز لقب بهترین پدر دنیا را گرفته بود.

اما چه زود فراموش شد.

حالا فاصله ها به قدر محله نبود به قدر کشور از هم دور بودن اما در حقیقت به قدر این دنیا تا آخرت از هم دور بودن.

همسفر زندگیش بعد سالها همراهی و وفاداری و ساختن با دارائی و نداری رخت سفر بربستو تنهایش گذاشت اما  رفتن او با رفتن فرزندش فرق داشت رفتن او قلب پیرمرد را سوزاند.

طوری که فریاد میزد" خدایا تو حسود هستی نتوانستی ببینی من یار باوفائی دارم نتوانستی همین یک دلخوشی را به من ببینی؟!

مگر ادعا نداری بی نیازی مگر نمی گوئی به کسی نیاز نداری و تنهائی را دوست داری چرا یار زندگیم را از من گرفتی و برای خودت بردی؟!

اما همینکه فریاد ش فرو کش کرد اشک ریخت و روی خاک تربت همسرش زانو زد و رو به آسمان کرد وگفت:

" خدایا مرا ببخش می دانم که اینها همه آزمون توست برای اینکه بدانی من چقدر دوام میاورم و تا چه حد شکر گذار تو یکتا هستم.

پروردگارا تو بی نیازی و من نیازمندم مرا ببخش."

و سر به خاک کوبید و گریست.

آنقدر که هاله اشک از روی چشمانش قطره شد و روی کف دستان ترک برداشته اش روی عکس قدیمی همسرش که میان دستانش  گرفته بودچکید و دانست که برگشته است به کنج تنهائی و بی کسی خود.

ساعت تقویم را نگاه میکند بعد نگاهی به ساعت قدیمی روی دیوار ترک برداشته می کند فقط چند دقیقه ..

فقط چند دقیقه ناقابل به اغاز سالی به اصطلاح جدید اما نه برای کسی که کهنگی را تجربه میکرد

"بهتر است چشمانم را ببندم تا عذاب رسیدن این سال جدید برایم تکرار نشود برای من چه فرقی میکند امسال هم به سالهای پیش میماند نه سفره ای نه تنگ ماهی سرخ و نه سبزه ای با ربان قرمز.

از همه بدتر هیچ نگاهی بی قرار من نیست و هیچ لبخندی از برای من نقش نمی بندد.

سالهاس که کسی جز مامور اب و برق... و گاهی شهرداری زنگ خانه ام را نمی زند.

بهتر است چشمهایمم را ببندم و این دقایق را در خواب سپری کنم."

این جملاتی است که در ذهن با خودش میگوید

در این افکار هست که زنگ به صدا درمی اید.

چیزی در قلبش فرو میریزد

 می خواهد به طرف در برود اما برمی گردد  و با خودمی گوید:

" حتما مامور شهرداریست برای عیدی گرفتن عجله دارد کسی نیست به او بگوید آخر مرد حسابی بگذار عید بشود بعد."

بی تفاوت به صدای زنگ روی صندلی اتاقش پشت همان میز اداریمی نشیند و چشمانش رامی بندد

 اما گوئی مامور شهرداری سمج تر از این حرفهااست.

چون دستش را از روی زنگ بر نمی دارد.

از جا بلند میشود و به طرف در میرود  و با کمی خشونت در را باز میکند  همینکه می خواهد چیزی بگوید و به گمانش آن کس که زنگ را به صدا در اورده مامور شهرداریست زبانش بند می اید چیزی را که چشمانش می بیند  باور نمی کند.

فرزندش همراه خانواده اش با چمدانهائی به دست

دست یکی ازکودکان سبزه و دیگری که کوچکتر بود تنگ کوچکی که یک ماهی سرخ با دم سیاه در آن این سو آن سو میرفت .

نمی دانست چه بگوید  لبخند سالها بود که از لبانش رخت بسته بود.

نمی توانست کاری کند مثل مجسمه خشکش زده بود که با صدای پسرش به خودش امد.

"پدر مارو ببخش خیلی دیر فهمیدیم ما لیاقت انهمه مهربانی تو و مادر را نداشتیم ما آنقدر سنگ دل و حریص شده بودیم که وقتی بهمان خبر دادی مادراز دنیا رفته است فقط گفتم خدا رحمش کند ونتوانستم کارم را رها کنم.

پدر میدانم که توقع بی جائیست اگر از تو بخواهم مرا ببخشی اما  ما از کرده خودمان پشیمان شده ایم ما فهمیدیم که در زندگی هیچ چیز بالاتر از مهربانی پدر و مادر نیست پدر دیر فهمیدیم اما مارو ببخش.

بعد با نگاهی که اشک آنرا براق کرده بود گفت:

دلم برای هدیه گرفتن از دستانت تنگ شده است.

با این جمله نگاه سرد و خسته پیر مرد غمگین میشود  می خواهدچیزی بگوید اما بغض نمی گذارد فقط  کف دستانش را روبه چشمان پسر میگیرد  و با هق هقی از ته قلب می گوید:

 اما اینها خالین خالی خالی!

 با این حرف اشک پسر فرو میریزد  و دو کف دست پدر را میگیرد  و می بوسد  و می گوید:

" ممنونم پدر این بهترین هدیه نوروزی عمرم بود که از دستان تو گرفتم.

بغض سالها تنهائی پدر می شکند و می گرید ودر لابه لای هق هق گریه یگوید:

پسرم  بوسه توهم بهترین هدیه نوروزی امسال من بود.

بعد لبخندی به عروسش می زند ونوهایش را می  بوسد و آنها را به داخل خانه راهنمائی می کند اما قبل  از اینکه خودش به اتاق برود رو به آسمان نگاه میکند و می گوید:

خدایا ممنونم که بهترین هدیه نوروزی را تو به من دادی.

و بعد لبخندی می زند و بلند می گوید:

 امسال هم نوروز زیباست.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 6:15 توسط مهرنوش کیانی شاد |

داستانک حوض خیال ( نوشته خودم)

 

وسط باغچه خیالش یه حوض بزرگ درست کرده بود یه حوضی که خالی بود و نمی خواست آنرا با اب شیرین پر کند

نمی خواست ماهی سرخ توش شنا کند!!!

می خواست حوض زندگیشو با اب دیده پر کند.

دیده ای که گاهی غم دیده بودو گاهی شادی و هر بار به خاطر یکی از انها اشک ریخته بود.

دیگر نمی خواست آب دیده اش روی زمین بریزد نمی خواست روی خاک بریزد نمی خواست پا رویش بگذارد و گل درست کند

 می خواست یه جائی داشته باشد که هر بار اشک میریزد اشکهاشو جمع کند.

به خیالش این تنها آبی هست که همیشه زلال میماند میخواست حوض خیالاتش همیشه پاک و تمیز باشد.

پس تصمیم گرفت حوض خیالاتشو بسازد

 اما قبل از اینکه شروع به ساختن آن بکند

 رو به آسمان کردو گفت:

 خدایا میخواهم این حوض فقط از آب دیده ام پر شود!

پس به ابرهایت بگو در این حوض گریه نکنند!

 این حوض برای اشکهای من هست.

وبه خورشیدت بگو اشکهایم را ندزدد!

 بگو به این حوض کاری نداشته باشد و حتی نگاهش به آن نیافتد.

خدا لبخندی زدو گفت : این حوض خیالات توست و من هرگز نمیگذارم کسی به خیالات تو نزدیک شود.

یک روز که مشغول ساختن حوض خیالاتش بود فرشته ای کنارش آمد و ازش پرسید:

چرا میخواهی اشکهایت را جمع کنی ؟

همینطور که حوض خیالاتشو می ساخت گفت :

برای اینکه تا روزی که این حوض از اشکهایم پر شود من امیدوار خواهم بود و از خدای خود ناامید نخواهم شد.

برای همین می خواهم حوضی بزرگ بسازم و قطره قطره اب دیده در آن بریزم انقدر بزرگ تا هیچوقت پر نشود.

فرشته لبخندی زد و گفت:

جالب است اما

چرا بدون ساختن حوض خیال بدون جمع کردن اب دیده  در آن نمی توانی امیدوار باشی؟

پاسخ داد:

 چون هر بار که اشکهایم زیر پاهایم رفتند هر بار که محو روزگارم شدند هر بار که مردند و فنا شدند  دلم از زندگی گرفت و احساس کردم مروارید های هستیم را یکی پساز دیگری از دست میدهم  بدون آنکه به گنج اصلی زنگیم رسیده باشم.

خواستم آنها را جمع کنم تا دیگر دلم از نابودیشان نگیرد و به خاطر نیست شدنشان امیدم را از دست ندهم.

فرشته لبخندی زد و گفت :

کار عجیبی میکنی و من تابه حال هیچ انسانی را ندیدم که قطره های اشکش را  در حوضی جمع کند تنها برای اینکه به خداوند امیدوار بماند!

اما یک سوال از تو دارم و ان اینست که آدمی در طول زندگیش بارها و بارها به خاطر شادی و غم میگرید پس حوض خیالات تو روزی پر خواهد شد

فراموش نکن که هر چیزی در دنیا ظرفیتی دارد .

آن وقت چه میکنی؟

گفت : گمان نمی کنم آن روز در جهان باشم و پر شدنش را ببینم و بعد لبخندی زدو گفت: محال است تا زمانی که زنده ام این حوض بزرگ پر شود.

و دوباره به کارش مشغول شد.

فرشته لبخندی زد و گفت:

 هیچ محالی محال نیست.

چشم برگرداند و از فرشته خبری نبود او رفته بود.

باز به یاد حرف فرشته افتاد خنده ای بلند کرد و به کارش ادامه داد.

حوض خیالاتش ساخته شد .

سالها گذشت نصف حوض پر شده بود!

چون بارها دلش شکسته بود و نه فقط قطره بلکه سیل اشک در حوض ریخته بود.

بیشتر قطره های اشک از برای غم بودند و قطره های اشک شوق خیلی کم بودند و گاهی حباب وار خودنمائی میکردند.

باور نمی کرد به این زودی نصف حوض از اشکهایش پر شده باشد.

رو به آسمان کرد گفت:

شاید کار ابرها باشد اما همینکه این را گفت یاد حرف خدا افتاد

 با خودش دعوا کرد و گفت :

خدا الکی با کسی عهد نمیبندد.

  بعد به یاد هر بار گریستنش افتاد و با خود محاسبه ای کرد

و دید همه اشکها مال خودش هست پس غمگین شد و برای همین غم  قطره ای دیگر از چشمش در اب دیده هایش ریخت و یک قطره دیگرنیز اضافه شد.

سالها گذشت حوض پر از اشکهای او شده بود

 می ترسید گریه کند میترسید قطره ای ار چشمش فرو بریزد چون او هنوز زنده بود و حوض خیالات و آرزوهایش پر شده بود

 و شاید فقط یک قطره میتوانست آنرا لبریز کند.

فرشته دوباره بعد سالها به کنارش آمد بغض را در گلویش و چشمانش دید

 و گفت:

میدانم که میترسی اما اگر نگذاری قطره اشکت فرو بریزد قلبت فرو میریزد

 و آنوقت بدون قلب چطور میتوانی عاشق باشی؟

با لرزشی در صدا گفت :

 اما اگر حوض لبریز شود من ناامید میشوم.

فرشته گفت :

تو نباید برای اینکه به خدا امیدوار باشی این کار را می کردی !

 اگر یادت بیاید سالها پیش همان روزی که خواستی حوض خیالت را بسازی

به تو گفتم که هر چیز ظرفیتی دارد

 تو باید به کمک خدا و اینکه هر لحظه با تو همراهست فکر کنی

  اینکه او تو را ناامید نمی کند تو باید بی انتها به خدا امیدوار باشی نه محدود به یک حوض از اب دیده.

اینبار اصلا نمی توانست به حرفهای فرشته بخندد

 برعکس می خواست گریه کند

 اما تردید او را در بر گرفته بود و میترسید خدا او را ناامید کند.

فرشته گفت:

 اگر به تو ثابت شود خدا تو را ناامید نمی کند قول میدهی این حوض را رها کنی و تا روزی که زنده هستی به خدا امیدوار باشی و امیدت را به خدا محدود نسازی؟؟؟؟

لبخندی زدو گفت:

 بله قول میدهم.

فرشته گفت : پس بگذار یک قطره اشک در حوض بچکد.

گفت اما فقط یک قطره آنرا سرازیر میکند و ...

مگر نگفتی قول میدهی پس بگذار خداوند به تو ثابت کند.

با شک و تردیدی بی انتها قطره اشک را از نگاهش رها کرد.

اما قبل از اینکه قطره به اب برسد کبوتری از شاخه بالای حوض پرید و پر آن روی حوض اب افتاد و قطره اشک روی آن ارمید و در آب فرو نرفت.

باورش نمیشد اما خدا به او ثابت کرد که نمی گذارد ناامید شود و درست در آخرین ثانیه نیست شدن قطره را نجات داد و حوض خیالاتش را لبریز نساخت.

و از آن روز دیگر نه حوضی ساخت و نه میترسید که ناامید شود

 زیرا حتم داشت خداوند هر لحظه با اوست و هرگز نمی گذارد او ناامید شود.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 13:24 توسط مهرنوش کیانی شاد |