فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
یک دوست عزیز و محترم که نام وبلاگشون متولد ماه مهرهست از من حقیر دعوت کردند در بازی جالب دیگه ای شرکت کنم و نام این بازی یک تکه ابر هست. اگه یک تکه ابر مال من بود چه میکردم؟ اگر یک تکه ابر مال من بود اونو به شکل عزیزترین کسی که تو زندگی دارم ولی سعادت دیدارشو ندارم در می آوردم تا هر لحظه در آسمان خدا ببینمش و دلتنگ نباشم. اگه یک تکه ابر مال من بود اونو به چشمانی میبخشیدم که بغض گلوشونو گرفته ولی ابری در نگاه ندارند که بگرینو راحت شن. اگه یک تکه ابر مال من بود میرفتم جلوی خورشید و میگرفتم تا با تازیانه های سوزانش تن و صورت بنده های خدائی که در این گرما عرق ریزان تنها برای یک لقمه نون این سو و ان سو میدوند نسوزاند. اگر یک تکه ابر مال من بود اونو تو آسمون قلبائی میذاشتم که همیشه افتابیه تا بفهمن درد کسانی و که دلشون همیشه گرفته و ابریه. اگه یک تکه ابر مال من بود وقت دل تنگی اونو میذاشتم رو آسمون کویر که دل خشک کویر هم به اشک تکه ابرم سیراب شه. اگه یک تکه ابر مال من بود روی سر و صورت بچه هائی اشک زلال میریختم که عمری در خاک و گلند وآرزوی حمام کردن با آب پاک بزرگترین ارزوشونه اگه یک تکه ابر مال من بود اونو میبردم تو آسمون هفتم نزدیک ترین جا به بهشت مینشوندم تا هر وقت که میخواستم به تکه ابرم سر بزنم تا اسمون هفتم خودمو بالا ببرم. اگه یک تکه ابر مال من بود اونو تقسیم میکردم تا همه آدما یک تکه ابر داشته باشن کوچیک و بزرگ نداشته باشه مهم این باشه که همه یک تکه ابر داشته باشند که باهاش بتونن آرزوهاشونو بسازن و تو آسمون خدا ببینند. اگه یه تکه ابر مال من بود اونو روزا و شبای غمگین به خدا قرض میدادم تا اسمون خدا هم بباره و سبک شه و غم دوری و انتظار عزیز آزارش نده. غافل از اینیم که هممونو صاحب اون تکه ابر هستیم اما گاهی فراموش میکنیم. تکه ابر ما تکه قلب ماست که میتونی باهاش هر کاری بکنی و ارزوهای خودتو دیگرانو براورده کنی. هر روز کلی براش pm میاد اما اون علاقه ای به خوندن اونا نداره چون احساسی به هیچ کدومشون نداره می دونه که همه اون هاpm شدنSend to all نوار پنجره هاروoff line بالا و پائین می بره یهو لبخند روی لباش نقش می بنده این همون ID بود که می خواست حالا همه هارو pm بدون اینکه بخونه Delet می کنه تا فقط pm این ID بمونه .متن pm امیدوارش میکنه و از خوندن اون جملات شیرین و با احساس که حتم داشت به اون تقدیم شده خوشحال میشه. اما خیلی زود میفهمه که اون همpm Send to all شده. خدایا فاطمه کیست؟ چرا آنگونه که باید و شاید نمی دانم؟ چرا نمی توانم تجسم کنم این بانوئی که همه میگویند بهترین هست چه شکلیست چگونه بهترین بوده چه کرده که بهترین شده و چرا همه ادمیان زن و مرد از مقام او می گویند چرا از علی بیشتر میگویم و اورا بیشتر میشناسم چرا نمی دانم کسی که الگوی من است کیست؟؟؟؟ خدایا اینها را کسی یا دلی میگوید که خود را درمانده دیده و به سویت رو کرده تا او را هدایت کنی اینها را دلی میگوید که در وادی دانائی و جهل سرگردان و متحیر شده است و نمی داند کیست . خدایا همه جا شنیده ام که فاطمه پاک و پاکدامن بوده صبور و مقاوم بوده انیس و رازدار بوده و شنیده ام که خلقت او قبل ما بوده و شنیده ام که اسوه زماه بوده و هست. خدایا اما با چه زبونی بگم میترسم ناراحت بشی میترسم بانوی دو عالم از م برنجه اما مگه نه اینکه تو بهتر ازما از درونمون با خبری پس چه چیز را پنهان کنم در حالیکه میدانی. میخوام ازت بخوام کمکم کنی رابطم با خانوم فاطمه زهرا بیشتر بشه یه جورائی دلم میخواد مثل یه مادر که مدتهاس ازش دور موندم پیداش کنم به مهر و محبتش برسم تو اغوش گرمش جا بگیرم. میخوام همونجور که شبا با عکس مولا امام علی حرف میزنمو میگم برام دعا کنه میگم یا علی مدد کن میخوام خانومو یه جور صمیمی تر صداش کنم احساس غریبی دارم احساس میکنم از خانوم دورم و دلم میخواد وقتی باهاش حرف میزنم فکر کنم کنارمه بهم میگه بیا بشین کنارم دست رو سرم بکشه و وقتی از غصه هام میگم برم تو اغوشش و گریه کنم و بگم برام دعا کن بگم منکه پیش خدا جائی ندارم از بس روسیاهموگنهکار اما مهربونم عزیز جونم الهی من فدات بشم برام دعا کن تا خدا هم منو ببخشه بگم بی بی دو عالم اون دنیا یادت نره یه بچه داشتی که ازت خواسته و التماست کرده اون دنیا به دادش برسی و به خدا بگی این عزیز منه و بگی به خاطرت منو ببخشه. ای خدا چی بگم که انگار جوابمو همین حالا دادی. چون دارم اشک میریزمو با خانومی که تا یه دقیقه پیش فکر میکردم ازش دورم انقدر صمیمی حرف زدم که خودم هم باورم نمیشه الان که اینارومیگم خودمو تو اغوش خانوم میبینم با همون چادر سیاه و روبند سفید و نورانی و دستان نرم و با محبت نمی تونم چهره خانومو ببینم اما از زیر روبند نگاهشو حس میکنم باهام گریه میکنه میگه گریه نکن اما خودش گریه میکنه داره بهم میگه اروم باش خدا بزرگه و خیلی مهربون اما من دلم میخواد گریه کنم اخه اولین باره تو اغوش خانوم دارم اشک میریزم و انقدر محکم بغلش کردم که ضربان قلبشو میفهمم که با هرطپش به قلبم ارامش میده و یه امید به اینکه خدا منو و همه مثل منو میبخشه. اگه نوشتمو تموم کنم از اغوش خانوم کنده میشم اما خانوم منو نوازش میکنه و میگه همیشه باهام حرف بزن من همیشه کنارتم و تو هر وقت بخوائی تو آغوش من میتونی گریه کنی و باهام حرف بزنی. اینا یه دردو دل بود خودمم فکر نمیکردم اینجوری بشه اما در یه ان همه اینا که گفتم واسم پیش اومد و من واقعا دلم آروم شد. واسه همین دلم خواست این احساس پاکیو که خدا به قلبم بخشید این مهربونیو صمیمیتی که با خانوم فاطمه زهرا پیدا کردم با شما قسمت کنم. شاید این نوشته از نظر دستوری هیچ توازن و تعادلی نداشته باشه اما خدا میدونه همش از دلم برخاسته و امیدوارم دل برخاسته به دلتون بشینه. منتظر حرفای خوبتون هستم. تقسيم عادلانه من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستي. پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند، من کار مي کنم و درس نمي خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است: سود آن براي تو ، دود آن براي من. من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني. من بار مي کنم ،تو انبار مي کني. من رنج مي برم،تو گنج ميبري. من در کارخانه ي تو کار ميکنم. و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست: وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي، وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي، وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي. من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه کارها به نوبت است: يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني، روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم. من در کارخانه ي تو کار مي کنم کارخانه ي تو بزرگ است. اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد، از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست. کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است. و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است، در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود. در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند. در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.




