مهمانی خدا(نوشته خودم)
ماه مبارك رمضان بر همه عاشقان واقعي مبارك باد
اميدست اين ماه ماه سلامتي و خوشبختي و موفقيت براي تك تك بندگان خدا باشد.
خدايا ميگن اگه تو بنده اي رو دوست داشته باشي اونو وسيله ساز خير ميكني و به وسيله اون بنده دست نوازش بر سر بنده ديگري كه دوستش داري ميكشي.
اميدست كه ما آن بنده باشيم .
خدايا ياري كن تا با دلي پاك و قلبي دور از ريا بر سر سفره روزي تو بنشينيم و توانائي ده كه در طعام اين سفره با بندگاني كه اگرچه گرسنه اند اما چشم و دل سير از مال دنيا هستند شريك شويم.
خدايا كمك كن تا در اين ماه بديهامونو به خوبي مبدل كنيم و به نور اميد تو قلبامونو جلا بديم.
اگر تا به حال انسان نبوديم تو كمك كن انسانيت را بياموزيم و يادمان بيايد كه اشرف مخلوقات بودن مرتبه ايست كه تنها با انسان بودن معنا پيدا ميكند.
خدايا در اين ماه كه درهاي رحمت و بخشندگي تو به روي بندگانت باز هست مارا نيز ببخش و به راه راست هدايت كن.
خدايا كمك كن نشانه هايت را ببينيم و درك كنيم و
خوبيهارا حفظ كنيم و بديهارا زير پا له كنيم.
خدايا چه بسيار وقتها كه تو با كلام همجنس و همنوع خودمان با ما سخن ميگوئي و ما گمان ميكنيم كه اينرا انساني خاكي گفته است و تنها ميگوئيم كه چه كلام زيبائي اما نمي دانيم كه ان كلام زيبارا خالق زيبا گفته است تنها با زبان يك ادم خاكي كه روح خدائي در او بوده است.
و چه بسيار صحنه هاكه مانند اخطار و تلنگر از جلوي ديدگانمان گذشته اند و ما آنها را اتفاق قلمداد كرده ايم اما ندانسته ايم كه تومارا بدان متوجه ساخته اي و اينها و انها همه از جانب توست.
خدايا كمك كن بينا باشيم و شنوا تا ببينيم و بشنويم هر آنچه از جانب توست تا عمل كنيم به انچه رضاي توست.
آمين يا ربالعالمين
(سروده خودم)
من تاريك گناه نيست دلم در خور نور
كه من خاكي خودم اين دلو كردم زتو دور
با چه روئي بر سر سفره تو بنسينم
با چه روئي حرمت عشق تورو بشكونم
من سزاوار نه اينم كه مهمون تو باشم
من سزاوار همينم كه دربون تو باشم
پاكرويان و دلان لايق درگاه توان
شمع جان سوختگان عاشق درگاه توان
من پرگشته گناه نيست دلم لايق تو
با چه روئي به تو گويم كه شدم عاشق تو
نامه ای به خدا(نوشته خودم)
یه گوشه تنها نشسته بود و دلش از عالم و عالم گرفته بود
تصمیم گرفت با تنها کسی که حتم داشت دوسش داره حرف بزنه و قلم و کاغذ و برداشت و اینجور شروع کرد:
" سلام خوبی؟
وقت داری به حرفام گوش کنی یا از من واجبتر انقدر هست که تو ام منو نمی بینی؟
اما قلبم بهم میگه تو واسه منم وقت داری و الان میخوائی که حرفامو بزنم باشه میگم
بذار برم سر اصل مطلب
هیچکس دوستم نداره هیچکس دلش برای من تنگ نمیشه هیچکس یاد من نمی افته و آرزو نمی کنه منو ببینه.
نمیدونم تو کدوم بازار مهره مار میفروشن شدیدا بهش نیاز دارم آخه شنیدم هر کی اونو داشته باشه همه بیقرارش میشن اما خیلی جاها رو گشتم ووقتی پرسیدم آدما بهم خندیدند
یکی بهم گفت تو گوشتت تلخه واسه همینه که دوستت ندارند سعی کردم تا میتونم شیرینی بخورم که گوشتم شیرین شه اما هیچ اثری نداشت جزاینکه تا دلت بخواد جوش زدم.
یادمه همه جا خودمو سپر بلا کردم از اونجا که میگن یه رگی به نام غیرت داریم .
خلاصه تاب و تحمل زور و بد و بیراه شنیدنو نداشتم و طاقت نمی اوردم ضعیف کشی ببینمو صدام در نیاد خلاصه کاسه از اش داغ تر بازی در میاوردم.
آخرش اینجا رسیدم که هیچکی منو دوست نداره.
تا جائی که یادمه واسه هیچ آدمی بد نخواستم اما چرا بهم ضربه میزنن موندم.
دلمو به امید تو خوش کردم و فقط همین امیده که میگم عیبی نداره هیچکیم منو نخواد تو که منو میخوائی.
نرسه روزی که توام منو نخوائی.
خودمونیم البته گاهی دلم ازخودم میگیره که قدر اینهمه محبتتو اونجور که باید نمی دونم گاهی خطاهائی میکنم که بعدش پشیمون میشمو از روت خجالت میکشم.
خیلی وقتا به خودم گفتم تا یادم نره جائی نیست که تو نباشی و شرم حضورت نذاره گناه کنم اما لعنت به دل سیاه شیطون که چشم دلمو میبنده و اگه تو زود به دادم نرسی کور دل میشم.
خلاصه اینکه خیلی وقتا دستمو گرفتی و اگه تو منو بلند نکنی زیرپای این آدما که اصلا منو نمی بینن له میشم.
بعضی وقتا از دوری آدما دلم میگیره و میگم واسشون سیاهم اما...
شاید واسه همه آدما سیاه باشم اما برام بسه که پیش تو روسفید باشم.
تا حالا دقت کردی با آدما که حرف میزنم سعی میکنم کلمات باکلاس به کار ببرم و دیگه با احترام" شما" خطابشو میکنم اما با تو که مقامت از همه اونا بالاتره و بزرگتر از هر بزرگی و غنی تر از هر غنی اما به حدی راحتم که محاله بتونم "شما" خطابت کنم و همچین میگم" تو "که صمیمیت از عمقش بیرون میزنه.
اصلا ناراحت نمیشم پیش تو سوتی بدم یه چیزی بگم؟
از اینکه پیشت بشکنمو خوردم بشم واهمه ای ندارم اما همیشه گفتم نرسه روزی که جلوی ادمی که تورو نمیشناسه خورد بشم.
اگه عزتی واسم مونده از تو دارم و میدونم که اگه همه ستونا فرو بریزه یه ستون همیشه واسم هست که بهش تکیه کنم اونم توئی.
میدونم از من تنها تر هست باز من یه بابا مامان خوبو گلی دارم که نه واسشون سیاهم نه گوشتم تلخه اما اونی که اینم نداره چی بگه؟
اما حالا بهش میگم که تو واسه اونم رفیقی مگه نه؟
میخوام یه چیز دیگه بگم حقیقتش چندین بار بین امیدو ناامیدی دستو پا زدم بماند که منظورم چیه خودت که میدونی ....
یه اعتقاد دارم که البته بهم ثابت کردی که فراتر از اعتقاد داشتنه و خودش یه حقیقت محضه اونم اینه که اگه به موئی آویزون بشم تو نخوائی جدا نمیشم.
دیگه همین خیلی حرف زدم میدونم اما هنوز هه حرفامو نزدم.
اونی که عزیز تو باشه هیچکی نمیتونه خوارش کنه."
و اینجا بود که نامشو تموم کرد و منتظر جواب خدا شد.
مثل همیشه ندائی در قلبش صدا زد که تو تنها نیستی و علت اینکه احساس میکنی تنها شدی و دوستی نداری اینست که افرادی که تو حسرت دوستی آنها را میخواهی برای تو دوست نیستند و تو دوستانی داری که خیلی والاتر و برتر از اینان هستند کافیست بگردی و بیابی و فراموش نکنی در دل هر اتفاقی حکمتیست و تنهائی تو بی حکمت نخواهد بود.
وقتی که دلش آروم شد در جواب خدا گفت:
پس به امید تو نه به امید خلق تو."