فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
از سیب سرخی پرسیدم : این قرمزی خوشرنگ از برای چیست؟ پاسخ داد: خون دل خوردم. با تعجب پرسیدم : خون دل؟! در حالیکه اشک میریخت گفت : این قرمزی را از خون دل عاشقی به ارث بردم که بار ها در زیر سایه این درخت که امروز تو مرا از آن چیدی برای کسی گریه میکرد که قدر عشق پاکش را ندانست و او را تنها گذاشت. قطره های اشک عاشق به پای این درخت مادر آنقدر ریخت تا در رگ و ریشه من که در حال شکل گیری بودم نفوذ کرد . در حالیکه تعجبم بیشتر شده بود پرسیدم: اما اشک بیرنگ است حداقل میدانم که قرمز نیست. دوباره بغضش ترکید و گفت : تو میدانی که عاشق از دلش گریه میکند؟ هر قطره اشک عاشق از قلبش عبور میکند و خون دلش را میشوید و میبرد. و تو وقتی انرا میبینی که نه قرمز است که انرا خون بدانی و نه رنگی دارد که انرا رنگ اشک بخوانی. بیرنگ میشود تا بر رنگها غالب شود. من سیب سرخی هستم که عاشقان مرا دوست دارند و عطرم به آنها نفس زندگی میبخشد چرا که من خون دل عاشقی را خوردم که عشقش پاک بود. امروز روز دادگاه خودش بود چند وقت یکبار خودش را دادگاهی میکرد تا ببیند چقدر میتواند از خودش دفاع کند اما هر بار که پای محاکمه میرسید عاجز میشد و میدید حرفی برای گفتن ندارد دفاعی در حق خودش نداشت که انجام دهد چراکه همیشه راه برایش باز و روشن بود بهانه ای نبود برای اینکه بگوید" چشمانم در تاریکی بودند و من نمیدیدم و راه برایم دشوار بود و یاوری نداشتم و اینچنین گم شدم گمراه شدم" چون میدانست که همیشه یاوری در کنارش حضور داشت کسی که همیشه اورا بر پا نگه داشت و از بلاها حفظ کرد اما این ضعف و این عجز به خودش برمیگشت و تقصیر تنها گردن خودش بود نه کس دیگر. و در هر دادگاه انقدر میگریست که صدایش میگرفت و چشمانش جائی را نمیتوانست ببیند میترسید زیرا در دادگاه خودش خود را محکوم دیده بود و از دادگاه اصلی که نمیدانست موعدش کی هست میترسید. یکبار دیگر کسی را صدا زد که تنها او بود که میتوانست به او یاداور شود که ناامید نشود و او تنها خدا بود. خداوند را از ته قلبش از اعماق وجودی که وجودش به او وابسته بود صدا زد و او مهربانتر از همیشه او را پاسخ داد. خداوند برایش یادآور شد که تو بد نبودی بد نیستی و بد نمی توانی باشی وگرنه من اینجا نبودم تو فقط قوی نیستی و به قدرتی نیاز داری تا بر نفست بر شیطان غلبه کنی که آن را هم من به تو میدهم تو صبور نیستی و به صبر نیاز داری تا بر مصائب روزگار و زندگی صبوری کنی و نسبت به حکمی که من میدهم صبور باشی تحمل کنی و منتظر باشی تا تو را به آنچه به صلاحت نزدیکتر هست هدایت کنم که آنرا هم من به تو میدهم پس دیگر از چه نگرانی؟؟؟؟ وقتی تو به خدائی که من باشم توکل و تکیه کنی و اعتماد داشته باشی نه ترسی داری و نه غمگین میشوی. اینبار از دادگاه خودش ناامید نشد امروز امید پیدا کرد تا با کارهای شایسته بدیهای گذشته اش را محو کند و تنها به دنبال یک چیز بگردد و ان رضایت خداوندی بود که به او نیکی کرده بود و تنها از او میخواست که نیکی کند. خداوند به او یادآور شد که من اگر موعد دادگاه اصلی تو را فاش نمیکنم برای اینست که تو تلاش کنی و من در برابر تلاش تو پاسخ و پاداش دهم. بعد دادگاه برایش پیغامی فرستاد تا یک سدی برای جلوگیری از سیل گناه و وسوسه ایجاد کند و ان تنها یک کلام بود: شاید این دم دم آخر تو باشد.


