تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

 

روزگاری در سرزمینی که مردمش معنی عشق  و دوست داشتن را نمیفهمیدند دختر و پسری زندگی میکردند که با همه ناباوریها عشق را باور داشتند و این موهبتی بود که خداوند به قلبهایشان بخشیده بود.

رویاهایشان سپید بود و قلبهایشان این سپیدی و پاکی را احساس میکرد.

اما دنیائی که جایگاه انها شده بود انقدر سیاه بود که سپیدی دل آنها به چشم هیچ کس نمی آمد.

 اما این شامل چشم خداوند نمیشد.

الهه عشق بانوی سپیدی بود که خداوند اورا مامور کرده بود تا برای قلب آدمهای زمینی قاصد عشق بفرستد تا انها را به یاد عشق خداوند و پیغام محبت و مهربانیش بیاندازد.

الهه عشق از خداوند یاری خواست تا به او بگوید چگونه قاصدی بفرستد تا ادمها با دیدن او یاد کسانی بیافتند که روزی دوستشان داشتند و حالا از هم دور هستند ودلهایشان پر از حرفهائی شده است که میخواهند آن را به گوش قاصدی بگویند تا او پیغام رسان دلهایشان باشد.

خداوند به الهه عشق بانوی سراسر سپیدی و پاکی گفت من مژگان تو را سمبل مژده و پیغام خوش قرار داده ام پس بی درنگ از مژگان خود مژه ای  کنده آن را به دست باد بسپار باد آن را به خاکی میسپارد که آن را پرورانده و هزار هزار برابرش میکند و تو چشم باز خواهی کرد و گلی را خواهی دید که پر گشته از مژگان توست .

و خداوند به وعده اش وفا کرد.

دشتها پر شد از گلهائی از مژگان الهه عشق .

و خداوند آن را گل قاصدک نامید.

باد به آن دمید و قاصدکهای کوچک سفر خود را به سوی قلبها اغاز کردند.

و دو قاصدک مامور دل دختر و پسر قصه ما شدند و از آنجا که عشق موهبت خداوند است دلهای انها بی آنکه یاد بگیرند چه باید بکنند میدانستند که این مژگان سپید به هم پیوسته چیزی نیست جز قاصدکی از جانب خداوند و از آسمان خداوند و انها برای هم در گوش قاصدک نجوائی کردند و ان را باری دیگر به دست باد سپردند .

قاصدکها نشانی را میدانستند و خداوند انها را به درستی هدایت میکرد.

دختر پیغام دل پسر را شنید و خدا کاری کرد که هر دو صدای قلبهایشان را به گوش همدیگر برسانند.

و این بود قصه قاصدک و و لطف خداوندی که هیچگاه قلبهای عاشقان را فراموش نخواهد کرد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 5:36 توسط مهرنوش کیانی شاد| |

. اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار كن  (آيات ١و ٢/ سوره مدثر)

 محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد:

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم!

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت:

ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي آورم........

ـ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

 

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد             

                دل رميده ما را انيس و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت        

                  بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد


ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا      

                 فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد


بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست  

               گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد


طربسرای محبت کنون شود معمور  

                     که طاق ابروی يار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا  

                     که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
 

کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود        

                    که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
 

چو زر عزيز وجودست شعر من آری    

                        قبول دولتيان کيميای اين مس شد
 

خيال آب خضر بست و جام کيخسرو      

               بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
 

زراه ميکده ياران عنان بگردانيد        

                 چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 6:6 توسط مهرنوش کیانی شاد| |