فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
یکی بود یکی نبود واسه من جز خدا کسی نبود. قصه سرنوشت من از اونجا شروع شد که چشم باز کردمو دیدم سقف بالا سرم اسمان هست و فرش زیر پایم زمین خاکی. لباس تنم مندرس و دیده پدرو مادرم گریان. دور و برم شلوغ بود اما از بچه های قد و نیم قد که صورتشان کثیف و لباسشان پاره بود. گوئی خواهر و برادر های من بودند اینرا بعدها بیشتر دانستم که مانند من چقدر زیاد هستند و من تنها غریب و مظلوم واقع نشدم . دنیارا فقیر باور کردم تا وقتی غیر خود را نمی شناختم. به خیالم همه با من برابرند. اما برابر نبودند برابر نیستند و نخواهند شد. ما آدمهای بی رنگی بودیم که زندگی را در بی رنگی شناخته بودیم بزرگتر که شدم پا فراتر گذاشتم و در کمال تعجب ادمهائی دیدم که بی رنگ نبودند انها رنگی تر از هر رنگی بودند که من حتی در خواب ندیده بودم. تو دوست من شدی نمی دانم چرا اما شاید دلت میخواست دنیای بیرنگ مرا احساس کنی و من چقدر دنیای تو را دوست داشتم چون تو همه چیز داشتی و من هیچ چیز نداشتم .تو اصرار داشتی که احساس مرا میفهمی اما به تو ثابت کردم که هرگز احساس مرا نخواهی فهمید. تو از ماهی گفتی که خداوند آنرا برای برابری ما قرار داده است تا سیر از گرسنه ای چون من با خبر شود اما کمی فکر کن توئی که در سحرگاهت آنقدر میخوری تا در طول روز گرسنگی را بهتر تحمل کنی و در هنگام افطار دوباره انقدر میخوری که شکمت باد میکند و تاب بلند شدن از جایت را هم نداری چگونه مرا احساس میکنی؟ منی را که تمام روزهای عمرم روزه هستم نه سحر را میشناسم نه افطاری دارم. تا به حال زباله گردی کرده ای ؟


