فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد : در انهنگام كه ديگر تواني در وجودش نبود و همه هستيش را از دست داده بود خداوند به او اب حيات بخشيد و اورا كه فقط يك زمين موات و بي جان بود جاني دوباره داد در سينه تاريك خاك قلب دانه اي ضربان گرفت و تپيد و شكافته شد تا خداوند هستيش را نمايان سازد. شاخسار خشكيده و بيرنگ را رنگ جواني و شادابي بخشيد و لباس مندرس انهارا گرفتو ديباي سبز تازگي و طراوت هديه داد. شانه بر سرشان كشيد و شكوفه را زينت موهاي افشانشان كرد. و اين بود معجزه خداوند كه زمين را پس از موات شدنش زنده كرد همانگونه كه انسان را پس از موات حيات ميدهد . مائده اي از پاكي گسترده ايم تا نعمتهاي خداوند را همچون سمبلي در آن بگذاريم تا با ديدن هر يك يه راز افرينش و حكمت خداوند پي برده و او را هر لحظه شاكر باشيم. خداوندي را كه خدائيش را در حق ما كامل كرده و ما بندگي خود را نصفه نيمه عرضه ميكنيم. هر يك در اين نمايش خلقت نقشي ايفا ميكنند كه مارا به خداوند ميرساند و هريك حرفهائي براي گفتن دارند كه مارا به راز هستي ميرسانند و چون چراغي براي روشني زندگي تاريك ما ميباشند. اب و ايينه كه روشني دل و ديده هستند . دانه اي كه از شكافته شدن قلبش تا به سامان رسيدن عشقش را ميبينيم. خورا كيها و نوشيدنيها و نعمتهائي كه خدا از براي شفاي دل دردمند ادميزاد انهارا آفريد. چون شيريي كه تلخي را دوا ميكند . و نيز نمايش زندگي يك ماهي كوچك درون تنگي از آب كه او را به اين باور ميرساند كه دنيا به همان كوچكي و تنگي تنگ اب است. كه ماهي با انكه در اب است اما باز اب ميخواهد اين به ان معناس كه تو خداوند را داري اما خداوند را صدا ميزني و او را هر لحظه ميخواني چرا كه تنگي تنگ دنيا حضور خداوند و داشتنش را براي تو محدود ساخته و اورا در بيكران ميخواهي نه در تنگي تنگ دنيا . و اين است معجزه خداوند تا تو را با پاي خودت به منزل برساند.
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
" هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد.
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
عبادت عشقيست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول است که به اوج تماميت رسيده باشي.


