تبليغاتX
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

فرهنگ و ادب( عشق جاودان)

شعر و داستانک و متون ادبی

هيچوقت دستانش را به روي كسي دراز نكرده بود هيچگاه از كسي كمك نخواسته بود حتي از خدا.

اما او مغرور نبود او شرمسار بود .خجالت ميكشيد از خدا چيزي بخواهد وقتي با خدا تنها ميشد با انكه نيازمندش بود تا دستش را بگيرد و كمكش كند اما دم نميزد و سكوت ميكرد و فقط ميگفت چگونه از تو چيزي بخواهم كه نه قابلم و نه لايق و نه روي اين را دارم كه حتي در ذهن با تو سخن بگويم و انقدر خود را سرزنش ميكرد كه بي اختيار اشك ميريخت و خود را محاكمه ميكرد و حكم سكوت و بي صدا بودن براي خود صادر ميكرد.

او وجودي يكتا نبود او وجودي از هر وجودي بود كه براي خود هزارگونه مشكلات تعريف شده يا مبهم مانده داشت  او كسي بود كه خداوند به او حرمت بخشيده بود و با انكه نه علمي داشت كه اورا عالم بدانند و نه ثروتي كه او را اشراف زاده و نه كس خاصي كه امتيازاتش زيادتر از ديگران باشد اما نگاهش قدمهايش عظيم بود چون خداوند اين عظمت را به اوداده بود .

ارزوهاي زيادي داشت دوست داشت معروف و مشهور باشد غني از علم و غني از مال باشد و تمام دنيارو ببيند محدوديت نداشته باشد بخواهد و به ارزوهايش برسد اما گذشت زمان او را از خامي و ناپختگي و حسرت ها جدا كرد بزرگ شد و ديگر برايش هيچ چيز جز خدارا داشتن مهم نبود.

او خدارو كم كم احساس كرد داشتنش را در تمام لحظات زندگي، او كم كم داشت ميفهميد كه خداوند  ازخيلي قبل با او بوده اما اين او بوده كه هيچگاه اين همراهي را احساس نكرده و غافل بوده است.

خيلي دلش ميخواست با خدا راحت حرف بزند ازش عذر خواهي كند و التماس كند تا او را به خاطر همه بلند پروازيها و ناديده گرفتنها و ناسپاسيهايش ببخشد و بخواهد دستش را بگيرد و از زمين بلندش كند اما شرم نميگذاشت او حرف بزند چون انقدر عهد بسته بود قول داده بود و نتوانسته بود وفادار بماند ميترسيد حتي از اينكه دستش را به سوي خدا دراز كند ميترسيد خدا رو دستش بزند و ازش رو برگرداند و بگويد ديگر نميخواهم ببينمت.

اين بدترين مجازاتي بود كه براي خودش تصور ميكرد.اما خداوند چون اورا دوست داشت و نميخواست اميد او نااميد شود وقتي ديد چقدر نيازمند دستگيريست پس به دستان او ندا داد به سويم بلند شويد و به قلبش الهام كرد به رحمتم اميد داشته باش و به زبانش گفت بگو خدايا دستم را بگير.

او به خودش امد و ديد دستش در دست خداست و قلبش در اغوش خداوند ارام گرفته است.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 6:0 توسط مهرنوش کیانی شاد| |