7ترانه مورد علاقه من

با سلام و عرض ادب خدمت شما دوستان عزیز.
امیدوارم ایام عید ایامی پر از شادی و سلامتی و موفقیت برای شما و عزیزانتان بوده
و نوروز امسال برای تک تک شما سراغاز یک زندگی پاک و خدائی بوده باشد.
امیدوارم امسال محبت های ادمهای فراموش شده را به خاطر آورید و فراموش نکنید که آدمی مهلت زندگیش شاید کمتر از یک دم باشد.
پس چه بهتر که انسان باشیم نه انسان نما.
دوستان خیلی وقت بود که براتون صحبت نکرده بودم و دعوت یه دوست عزیز و قدیمی عشق جاودان برای بازی وبلاگ نویسان سبب شد یه دو خطی صحبت کنم پای نصیحت نذارین که خودم بیشتر از شما بهش نیاز دارم.
و اما بازی اینبار:
دوست عزیز که با عنوان حسنک وزیر همیشه نظراتشون بوده و اوایل بیشتر به این وبلاگ قدم میذاشتن از بنده خواستن تا 7 موسیقی یا اهنگ یا ترانه دلخواهمو بیان کنم به قولی اینهم یه جور اعتراف گرفتنه دیگه.
خوب من معمولا هر آهنگی که به دلم بشینه و منو یاد خاطراتم بندازه و برام جذاب باشه دوست دارم
وقتی خیلی شاد باشم مسلما داریوش گوش نمیدم و هر خواننده ای که حتی ازش متنفرم که باشم ولی چون اهنگش خیلی شاده و بدرد جشن میخوره گوش میدم و اما وقتی دلم گرفته باشه و دلم از عالم و ادم پر باشه میگردم سوزناک ترین آهنگو پیدا میکنم که حرف دلمو بزنه و باعث بشه یکی دو قطره که
نه سیل وار گریه کنم بلکه اروم شم.
اما خوب بین همه اینها همیشه یه اهنگائی هست که آدم همیشه دوستشون داره مثل :
1- آهنگ کعبه معین
2- گل گلخونه عارف
3- اخرین تلاش ستار
4- لحظه خداحافظی حمیرا
5- چشم من بیا منو یاری بکن داریوش
6- سرگرمی تو شده بازی با این دل شکسته من از چاوشی
7- گفتی از یاد تو میرم از سعید که این آهنگو اقا حمید در زنجیز عشق گذاشتن.
اینم 7 اهنگی که من بیشتر دوست دارم اما خوانندگانی هم مثل معین هستند که خیلی از کاراشونو دوست دارم و جدیدا این البوم جدید پویا و کارای زیباش مثل مادر مثل یارب و یه اهنگ که میگه با وفا بودنتو با صفا بودنتو با خدا بودنتو دوست دارم خیلی خیلی دوست دارم.
خوب بهتره این پستو تموم کنم وگرنه اینجور پیش برم دیگه کسی نمیمونه که اسمشو نبرده باشم.
خوب موفق باشین و یادتون نره که برای هم دعای خیر کنیم تا خدا برایمان خیر رقم بزند. آمین.
یک تکه ابر ( نوشته خودم)
یک دوست عزیز و محترم که نام وبلاگشون متولد ماه مهرهست از من حقیر دعوت کردند در بازی جالب دیگه ای شرکت کنم و نام این بازی یک تکه ابر هست.
اگه یک تکه ابر مال من بود چه میکردم؟
اگر یک تکه ابر مال من بود اونو به شکل عزیزترین کسی که تو زندگی دارم ولی سعادت دیدارشو ندارم در می آوردم تا هر لحظه در آسمان خدا ببینمش و دلتنگ نباشم.
اگه یک تکه ابر مال من بود اونو به چشمانی میبخشیدم که بغض گلوشونو گرفته ولی ابری در نگاه ندارند که بگرینو راحت شن.
اگه یک تکه ابر مال من بود میرفتم جلوی خورشید و میگرفتم تا با تازیانه های سوزانش تن و صورت بنده های خدائی که در این گرما عرق ریزان تنها برای یک لقمه نون این سو و ان سو میدوند نسوزاند.
اگر یک تکه ابر مال من بود اونو تو آسمون قلبائی میذاشتم که همیشه افتابیه تا بفهمن درد کسانی و که دلشون همیشه گرفته و ابریه.
اگه یک تکه ابر مال من بود وقت دل تنگی اونو میذاشتم رو آسمون کویر که دل خشک کویر هم به اشک تکه ابرم سیراب شه.
اگه یک تکه ابر مال من بود روی سر و صورت بچه هائی اشک زلال میریختم که عمری در خاک و گلند وآرزوی حمام کردن با آب پاک بزرگترین ارزوشونه
اگه یک تکه ابر مال من بود اونو میبردم تو آسمون هفتم نزدیک ترین جا به بهشت مینشوندم تا هر وقت که میخواستم به تکه ابرم سر بزنم تا اسمون هفتم خودمو بالا ببرم.
اگه یک تکه ابر مال من بود اونو تقسیم میکردم تا همه آدما یک تکه ابر داشته باشن کوچیک و بزرگ نداشته باشه مهم این باشه که همه یک تکه ابر داشته باشند که باهاش بتونن آرزوهاشونو بسازن و تو آسمون خدا ببینند.
اگه یه تکه ابر مال من بود اونو روزا و شبای غمگین به خدا قرض میدادم تا اسمون خدا هم بباره و سبک شه و غم دوری و انتظار عزیز آزارش نده.
غافل از اینیم که هممونو صاحب اون تکه ابر هستیم اما گاهی فراموش میکنیم.
تکه ابر ما تکه قلب ماست که میتونی باهاش هر کاری بکنی و ارزوهای خودتو دیگرانو براورده کنی.
5 تا از آرزوهای من
سلام دوستان اگه یادتون باشه برای شب یلدا دوستان وبلاگ نویس یه بازی ترتیب دادند که در اون 5 نفر از دوستانشونو برای ادامه بازی دعوت میکنند منم اون روزا از طرف آقا سهیل به بازی دعوت شدم تا 5 اعتراف کنم از شیطنتها و... و حالا از طرف یک دوست عزیز دیگه به نام اقا دانیال به بازی متشابهی دعوت شدم که اینبار باید 5 تا از ارزوهامو بگم .
خوب به دیده منت منم قبول کردم حالا با اجازتون 5 تا از ارزوهامو میگم.
ا- ارزو دارم تا زمانی که زنده هستم خداوند خانواده و عزیزانمو که بهترین نعمت زندگیم هستند برام حفظ کنه و اگر روزی خواست یکی از مارو جدا کنه اولین نفری که میره من باشم.
2- ارزو دارم یک روز به جائی برسم که خدا ائمه اطهار و خانوادم ازم راضی باشن و من سربلند و سرافراز باشم و در قبالشون روسفید باشم نه روسیاه و شرمنده.
3- ارزو دارم بتونم یه روزی ارزوهای عزیزترینامو برآورده کنم.
4- آرزو دارم یه روزی یه کتاب از نوشته ها ی خودم به چاب برسه و همه منو به عنوان یه نویسنده که دوستش دارند بشناسن.
5- آرزو دارم یه روزاگر خدا خواست با شی شی خودم به پابوس اقا امام رضا برم.
و حالا من از این دوستان دعوت میکنم تا ۵ تا از آرزوهاشونو بگن:
بازی وبلاگ نوسیا ( 5 اعتراف)
سلام دوستان این پست با همه پستای قبلی فرق می کنه چراکه دوست گلم اقا سهیل در وبلاگ صبح بهاری منو به بازی جالبی دعوت کردند که در این بازی من بایستی ۵ اعتراف از کارهایم پیش شما داشته باشم و در آخر ۵ نفر از شما دوستان گلمو که وبلاگ دارین معرفی کنم تا شما هم در این بازی شرکت کنید.

و اما اعترافات بنده صبر کنید بذارین از این چراغها که جلوی چشم متهم تکون میدن بیارم واقعی تر بشه شوخی کردم فقط بهم نخندینا باشه؟
اولین اعتراف:
تا دلتون بخواد سوتی های تاریخی میدم یکیش که از همه برام جالب تر بود اینه که یه سال ماه رمضان بود و یادمه جائی بودیم که برف زیادی هم اومده بود و ما با چند تا از بستگان داشتیم رو برفا قدم میزدیم و از غذا و خوردنی حرف میزدیم منم که حسابی گرسنم بود فکر غذا دیوونم کرده بود.
و کلی تا افطار مونده بود تا اینکه بین صحبتها یهو فامیلمون گفت: بریم دیزین منم که فکر کردم میگه بریم دیزی یعنی بریم دیزی بخوریم بلند گفتم نه من چلو کباب میخورم!!!!!
تا دلتون بخواد همه خندیدن و از اون موقع این سوتی نقش تاریخی به خودش گرفت.
و اما دومین اعتراف:
بچه که بودم خیلی شیطون بودم و همه محله دوسم داشتن یادمه محرما که میشد قابلمه به دست تو صف نذری بودم.
انقدر شیطون بودم که جوونای محل که اون موقع عموهای من بودن تا منو میدیدن برام صندلی میذاشتنو میگفتن تو بشین خسته میشی ما خودمون برات میگیریم با این حال اینکه ادم خودش دو دره بازی در بیاره و نذری بگیره اونم زیاد کیف بیشتری داره.
جاتون خالی یه بار ۷ بار نذری گرفتم اونم از یه جا هر بار میگفتم اقای فلانی گفته برام نذری بدین.
اما کوچولو بامزه ای بودم.
سومین اعتراف:
بچه بودم عادت داشتم از اول هفته تا آخر هفته هر چی درس داریم کتاب دفترشو بذارم تو کیفم تصور کنید چه کیف سنگینی میشد یه بار رفتم نانوائی و هیچکی نبود که معلوم شه صف زن و مرد کجاس .
منم همینجور ایستاده بودم و کیفمو تکون میدادم به جلو و عقب که یهو صدای آخ شنیدم چشمتون روز بد نبینه اقائی که پشتم بود دلش داغون شده بود یهم عصبانی شد گفت برو تو صف زنا با داد گفتا منم فهمیده بودم عصبانیتش طبیعیع هیچی نگفتمو زیر زیرکی خندیم.
چهارمین اعتراف:
سال یکی مونده به آخر دبیرستان یادمه سر کلاس تاریخ بودم با اون معلم بداخلاق.
اما من سوگلی کلاس بودم چون شاگرد اول بودم از طرفی عشق میز اول داشتم.
اهل تقلب نبودم نه میرسوندم نه میذاشتم کسی از روم نگاه کنه به قولی میافتادم رو ورقم.
هر چند دوستان زیرابی می رفتنو تقلبشونو میکردن اما من اهلش نبودم تا اینکه یه روز سر همین کلاس تاریخخواستم به یکی از بچه ها که داشت امتحان شفاهی میداد تقلب برسونم و داشتم با علائم دست و کشیدن رو دیوارو خلاصه با حرکات دست و صورت بهش میفهموندم که یهم دیدم با چشماش داره بهم اشاره میکنه یهو به خودم اومدم دیدم همه کلاس و به خصوص سر لشگر خانوم تاریخ داره بهم چپ چپ نگاه میکنن و من اروم اروم دستمو از رو دیوار پائین اوردمو سرمو انداختم پائین و خانوممون که بد اخلاق بود گفت دستت در د نکنه تو هم.
بعد خندش گرفت و همه خندیدن.
و اما پنجمین و آخرین اعتراف:
اینکه با همه دوران شیطونی با همه بدیها و شاید اشتباهاتی که در زندگی داشتم هیچوقت به کسی کلک نزدم و در ابراز احساسات قلبم صادق بودم.
محبت هیچ کسو فراموش نمی کنم و تا حد امکان دلم میخواد جبران کنم .
کسیو که مهمترین نقشو تو زندگیم داره فراموش نمی کنم و همیشه یه جوری خواستمو میخوام که بدونه به یادشم و براش دعا می کنم حتی اگه در ظاهر اینو احساس نکنه.
خوب دوستای گلم امیدوارم اعترافاتم منو محکوم به اعدام نکنه بلکه راضیم به حبس ابد در ذهن و قلبتون.
و اما معرفی ۵ تا از دوستان:
و عشق آخرین حرف ما بود( علی اقا)
از این دوستان دعوت میشود در این بازی شرکت کنند.