فرهنگ و ادب( عشق جاودان)
شعر و داستانک و متون ادبی
نشاني بگذار بدانم هنوز عاشقم هستي،بدانم هنوز دستان و بازوانت قدرت دارند تا سنگها را از ميان راه بردارند. بدانم هنوز در قلبت اميد سو سو ميزند و من برايت انگيزه زندگاني و دوام ان هستم. نشاني بگذار تا بدانم دست از تلاش برنداشته اي و هنوز گاهگاهي براي ديدنم حتي از پشت پنجره هاي دور ميائي. بدانم از اينكه يكروز با تو خنديدم با تو گريستم پشيمان نيستي و به دنبالم همچون سايه اي از خودم هستي. نشاني بگذار بدانم خاطراتم در تو زنده و جاويد است بدانم بيهوده دل در گرو قلبت نداده ام. بدانم اگر دعايت ميكنم و از خدا ميخواهم صدايم به گوشت برسد تو پيغامم را دريافت ميكني. بدانم ميداني كجا هستم چه ميكنم و در چه حالي هستم. نشاني بگذار تا بدانم به ديدارم مي ائي. اگر زنگها بيصداس اگر كوچه از قدم تو خاليست اگر همه دنيا فرياد بزند تو عاشق نيستي به همه دنيا خواهم گفت تو عاشق تريني. اما نشاني بگذار بدانم اي عاشق ترين در دنيا، ايا تو عاشق من هستي؟؟؟؟ هيچوقت دستانش را به روي كسي دراز نكرده بود هيچگاه از كسي كمك نخواسته بود حتي از خدا. اما او مغرور نبود او شرمسار بود .خجالت ميكشيد از خدا چيزي بخواهد وقتي با خدا تنها ميشد با انكه نيازمندش بود تا دستش را بگيرد و كمكش كند اما دم نميزد و سكوت ميكرد و فقط ميگفت چگونه از تو چيزي بخواهم كه نه قابلم و نه لايق و نه روي اين را دارم كه حتي در ذهن با تو سخن بگويم و انقدر خود را سرزنش ميكرد كه بي اختيار اشك ميريخت و خود را محاكمه ميكرد و حكم سكوت و بي صدا بودن براي خود صادر ميكرد. او وجودي يكتا نبود او وجودي از هر وجودي بود كه براي خود هزارگونه مشكلات تعريف شده يا مبهم مانده داشت او كسي بود كه خداوند به او حرمت بخشيده بود و با انكه نه علمي داشت كه اورا عالم بدانند و نه ثروتي كه او را اشراف زاده و نه كس خاصي كه امتيازاتش زيادتر از ديگران باشد اما نگاهش قدمهايش عظيم بود چون خداوند اين عظمت را به اوداده بود . ارزوهاي زيادي داشت دوست داشت معروف و مشهور باشد غني از علم و غني از مال باشد و تمام دنيارو ببيند محدوديت نداشته باشد بخواهد و به ارزوهايش برسد اما گذشت زمان او را از خامي و ناپختگي و حسرت ها جدا كرد بزرگ شد و ديگر برايش هيچ چيز جز خدارا داشتن مهم نبود. او خدارو كم كم احساس كرد داشتنش را در تمام لحظات زندگي، او كم كم داشت ميفهميد كه خداوند ازخيلي قبل با او بوده اما اين او بوده كه هيچگاه اين همراهي را احساس نكرده و غافل بوده است. خيلي دلش ميخواست با خدا راحت حرف بزند ازش عذر خواهي كند و التماس كند تا او را به خاطر همه بلند پروازيها و ناديده گرفتنها و ناسپاسيهايش ببخشد و بخواهد دستش را بگيرد و از زمين بلندش كند اما شرم نميگذاشت او حرف بزند چون انقدر عهد بسته بود قول داده بود و نتوانسته بود وفادار بماند ميترسيد حتي از اينكه دستش را به سوي خدا دراز كند ميترسيد خدا رو دستش بزند و ازش رو برگرداند و بگويد ديگر نميخواهم ببينمت. اين بدترين مجازاتي بود كه براي خودش تصور ميكرد.اما خداوند چون اورا دوست داشت و نميخواست اميد او نااميد شود وقتي ديد چقدر نيازمند دستگيريست پس به دستان او ندا داد به سويم بلند شويد و به قلبش الهام كرد به رحمتم اميد داشته باش و به زبانش گفت بگو خدايا دستم را بگير. او به خودش امد و ديد دستش در دست خداست و قلبش در اغوش خداوند ارام گرفته است. خداوند قصه اي نوشت و آنرا طوماري كرد و انرا گستراند تا هر كس انرا بخواند و آنگونه كه خود ميخواهد آنرا روايت سازد و سپس طومار را در هم خواهد پيچاند و انرا برخواهد چيد. نام اين طومار دنيا و نام اين قصه زندگيست. و ما خوانندگان و راويان اين قصه بندگان مخلوقات و افريده هاي خداوند بوده و هستيم و خواهيم بود چراكه ما نباشيم نسلهاي بعد از ما هستند و هر رفته اي جايگزيني به دنبال داشته و دارد. هر كي در اين داستان خود قهرمان قصه ميشود و با غولهاي ان بايد بجنگد و هفت خوان كه نه بلكه هفت ها خوان بايد بگذراند تا به سر منزل مقصود دست يابد و ان جائي نيست جز منزل رضايتمندي خداوند. قهرمان قصه ميشويم و در اين راه خداوند براي ما هر آنچه بخواهيم فراهم ميكند تا ما آنگونه كه ميخواهيم به قصه خود پيچ و خم بدهيم و آنرا انگونه كه خود ميخواهيم بسازيم و خداوند به ما ياري ميرساند اما در ابتدا توضيحي ميدهد كه برايمان ابهامي باقي نماند و آن اينست كه اگر دلخوش اين طومار شوي هر چه براي ساختن و پردازشش بخواهي ميدهم اما كتاب حقيقي زندگيت و جاودانه زيستت را نخواهي يافتو ترديد نداشته باش كه اين طومار به زودي بسته خواهد شد و هميشه گسترده نخواهد بود و تو نيز هميشه قهرمانش نخواهي بود. اما اگر به دنبال كتاب واقعي هستي ميگردي شايد هر چه بخواهي به تو ندهم و سختيهاي زيادي براي ساختن و ويرايش داستانت متحمل شوي اما بي ترديد تو را ياري ميرسانم تا در زير نظر من به آن منزل برسي و تو را از كاستيهاي طومار باخبر ميكنم و نميگذارم دلبسته ان شوي و تو را به شوق اصلي ترين كتاب زندگي جاودان هدايت خواهم كرد. ودر راهت نشانه هائي ميگذارم كه اگر به انه دقت كني به من خواهي رسيد. كساني دوست تو ميشوند كه با حرفهايشان من را به تو بيشتر معرفي ميكنند و تورا به رسيدن به زندگي جاودان هدايت ميكنند. حال اين تو هستي كه دلخوش طومار موقت باشي يا اشتياق يافتن كتاب هستي بخش و زندگي جاودان را داشته باشي. لذت بي دوام دنيا را بخواهي يا لذت جاودان آخرت را. خداوند هر آنچه بايد بدانيم ميگويد اما افسوس كه فراموشكار ميشويم افسوس كه ديدن زيبائيهاي اين داستان مجازي اين حواشي دروغين اين طومار كه به آن زينت بخشيده ما را چنان فريب ميدهد كه گمان ميكنيم هميشگي خواهد بود و خود نيز هميشگي قهرمان ان خواهيم بود. اما به قول يك دوست يك همراه و به قول يك نشانه از نشانه هاي پروردگار: اين دنيا جاي عمله و بايد بنده خالص خداوند بود. كمتر بگيم و بيشتر عمل كنيم. هر چه در گذشته شد ديگه شده از حالا در صدد جبران برائيم و نااميد نشويم كه نااميد از رحمت خداوند با كافر بودن برابراست. پس بگيم الهي به اميد تو و ازش بخواهيم از شر وسوسه هاي نفس اماره كه همواره ادمي را به بدي سوق ميدهد و از شر شيطان رانده شده كه ادمي را وعده دروغ ميدهد به پناهگاه امن خداونديش پناه دهد . از همه دوستان عزيز و از همه شما نشانه هاي خداوند كه سبب شدين اين افكار به رشته تحرير در ايد سپاسگذارم. به خصوص از كسي كه خيلي مديون محبت هاي خالصانه اش هستم . چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد : در انهنگام كه ديگر تواني در وجودش نبود و همه هستيش را از دست داده بود خداوند به او اب حيات بخشيد و اورا كه فقط يك زمين موات و بي جان بود جاني دوباره داد در سينه تاريك خاك قلب دانه اي ضربان گرفت و تپيد و شكافته شد تا خداوند هستيش را نمايان سازد. شاخسار خشكيده و بيرنگ را رنگ جواني و شادابي بخشيد و لباس مندرس انهارا گرفتو ديباي سبز تازگي و طراوت هديه داد. شانه بر سرشان كشيد و شكوفه را زينت موهاي افشانشان كرد. و اين بود معجزه خداوند كه زمين را پس از موات شدنش زنده كرد همانگونه كه انسان را پس از موات حيات ميدهد . مائده اي از پاكي گسترده ايم تا نعمتهاي خداوند را همچون سمبلي در آن بگذاريم تا با ديدن هر يك يه راز افرينش و حكمت خداوند پي برده و او را هر لحظه شاكر باشيم. خداوندي را كه خدائيش را در حق ما كامل كرده و ما بندگي خود را نصفه نيمه عرضه ميكنيم. هر يك در اين نمايش خلقت نقشي ايفا ميكنند كه مارا به خداوند ميرساند و هريك حرفهائي براي گفتن دارند كه مارا به راز هستي ميرسانند و چون چراغي براي روشني زندگي تاريك ما ميباشند. اب و ايينه كه روشني دل و ديده هستند . دانه اي كه از شكافته شدن قلبش تا به سامان رسيدن عشقش را ميبينيم. خورا كيها و نوشيدنيها و نعمتهائي كه خدا از براي شفاي دل دردمند ادميزاد انهارا آفريد. چون شيريي كه تلخي را دوا ميكند . و نيز نمايش زندگي يك ماهي كوچك درون تنگي از آب كه او را به اين باور ميرساند كه دنيا به همان كوچكي و تنگي تنگ اب است. كه ماهي با انكه در اب است اما باز اب ميخواهد اين به ان معناس كه تو خداوند را داري اما خداوند را صدا ميزني و او را هر لحظه ميخواني چرا كه تنگي تنگ دنيا حضور خداوند و داشتنش را براي تو محدود ساخته و اورا در بيكران ميخواهي نه در تنگي تنگ دنيا . و اين است معجزه خداوند تا تو را با پاي خودت به منزل برساند. قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود :شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای. اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را ......دختر نخستین گره را باز کرد و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود نیمه شب از خواب پرید گونه هایش از شبنم اشک خیس بودند اما کنارش نبود . پنجره اتاقش را باز کرد وبه اسمان خیره شد دل اسمان ابری و گرفته بود اما قطره از قلب اسمان دل نمی کند. فریاد زد ای آسمان ببار تا اشکهای مرا کسی نبیند تا شکستن غرورم را دنیا نفهمد. اشک میریخت و زیر لب زمزمه میکرد: «دلم براش تنگ شده اما فاصله بین من و اون یه دنیاس دیگه دارم دق میکنم عادت به دوریش ندارم. رفته از نگاهمو گم شده بین آدما اما من ، حسش میکنم اگه بین قلبامون دیوار باشه هر جا هستم اون با منه تو خیالم توی قلبم دنبال صداش ،چشای بیگناش همه دنیا رو میگردم اگه دنیا بگه دیوونه ام کاری به هیچکس ندارم من یه دنیا حرف دارم یه عالم شکایت ؛ اما همش پیش خداس. ای اسمان من عاشقش بودم...، نفهمید. نمیخوام چوب حراج به قلبم بزنم!» قطره از اسمان دل کند و به چشمان او دل بست تا دنیا باور کند باران یعنی گریه عاشق. یکی بود یکی نبود واسه من جز خدا کسی نبود. قصه سرنوشت من از اونجا شروع شد که چشم باز کردمو دیدم سقف بالا سرم اسمان هست و فرش زیر پایم زمین خاکی. لباس تنم مندرس و دیده پدرو مادرم گریان. دور و برم شلوغ بود اما از بچه های قد و نیم قد که صورتشان کثیف و لباسشان پاره بود. گوئی خواهر و برادر های من بودند اینرا بعدها بیشتر دانستم که مانند من چقدر زیاد هستند و من تنها غریب و مظلوم واقع نشدم . دنیارا فقیر باور کردم تا وقتی غیر خود را نمی شناختم. به خیالم همه با من برابرند. اما برابر نبودند برابر نیستند و نخواهند شد. ما آدمهای بی رنگی بودیم که زندگی را در بی رنگی شناخته بودیم بزرگتر که شدم پا فراتر گذاشتم و در کمال تعجب ادمهائی دیدم که بی رنگ نبودند انها رنگی تر از هر رنگی بودند که من حتی در خواب ندیده بودم. تو دوست من شدی نمی دانم چرا اما شاید دلت میخواست دنیای بیرنگ مرا احساس کنی و من چقدر دنیای تو را دوست داشتم چون تو همه چیز داشتی و من هیچ چیز نداشتم .تو اصرار داشتی که احساس مرا میفهمی اما به تو ثابت کردم که هرگز احساس مرا نخواهی فهمید. تو از ماهی گفتی که خداوند آنرا برای برابری ما قرار داده است تا سیر از گرسنه ای چون من با خبر شود اما کمی فکر کن توئی که در سحرگاهت آنقدر میخوری تا در طول روز گرسنگی را بهتر تحمل کنی و در هنگام افطار دوباره انقدر میخوری که شکمت باد میکند و تاب بلند شدن از جایت را هم نداری چگونه مرا احساس میکنی؟ منی را که تمام روزهای عمرم روزه هستم نه سحر را میشناسم نه افطاری دارم. تا به حال زباله گردی کرده ای ؟ روزگاری در سرزمینی که مردمش معنی عشق و دوست داشتن را نمیفهمیدند دختر و پسری زندگی میکردند که با همه ناباوریها عشق را باور داشتند و این موهبتی بود که خداوند به قلبهایشان بخشیده بود. رویاهایشان سپید بود و قلبهایشان این سپیدی و پاکی را احساس میکرد. اما دنیائی که جایگاه انها شده بود انقدر سیاه بود که سپیدی دل آنها به چشم هیچ کس نمی آمد. اما این شامل چشم خداوند نمیشد. الهه عشق بانوی سپیدی بود که خداوند اورا مامور کرده بود تا برای قلب آدمهای زمینی قاصد عشق بفرستد تا انها را به یاد عشق خداوند و پیغام محبت و مهربانیش بیاندازد. الهه عشق از خداوند یاری خواست تا به او بگوید چگونه قاصدی بفرستد تا ادمها با دیدن او یاد کسانی بیافتند که روزی دوستشان داشتند و حالا از هم دور هستند ودلهایشان پر از حرفهائی شده است که میخواهند آن را به گوش قاصدی بگویند تا او پیغام رسان دلهایشان باشد. خداوند به الهه عشق بانوی سراسر سپیدی و پاکی گفت من مژگان تو را سمبل مژده و پیغام خوش قرار داده ام پس بی درنگ از مژگان خود مژه ای کنده آن را به دست باد بسپار باد آن را به خاکی میسپارد که آن را پرورانده و هزار هزار برابرش میکند و تو چشم باز خواهی کرد و گلی را خواهی دید که پر گشته از مژگان توست . و خداوند به وعده اش وفا کرد. دشتها پر شد از گلهائی از مژگان الهه عشق . و خداوند آن را گل قاصدک نامید. باد به آن دمید و قاصدکهای کوچک سفر خود را به سوی قلبها اغاز کردند. و دو قاصدک مامور دل دختر و پسر قصه ما شدند و از آنجا که عشق موهبت خداوند است دلهای انها بی آنکه یاد بگیرند چه باید بکنند میدانستند که این مژگان سپید به هم پیوسته چیزی نیست جز قاصدکی از جانب خداوند و از آسمان خداوند و انها برای هم در گوش قاصدک نجوائی کردند و ان را باری دیگر به دست باد سپردند . قاصدکها نشانی را میدانستند و خداوند انها را به درستی هدایت میکرد. دختر پیغام دل پسر را شنید و خدا کاری کرد که هر دو صدای قلبهایشان را به گوش همدیگر برسانند. و این بود قصه قاصدک و و لطف خداوندی که هیچگاه قلبهای عاشقان را فراموش نخواهد کرد. از سیب سرخی پرسیدم : این قرمزی خوشرنگ از برای چیست؟ پاسخ داد: خون دل خوردم. با تعجب پرسیدم : خون دل؟! در حالیکه اشک میریخت گفت : این قرمزی را از خون دل عاشقی به ارث بردم که بار ها در زیر سایه این درخت که امروز تو مرا از آن چیدی برای کسی گریه میکرد که قدر عشق پاکش را ندانست و او را تنها گذاشت. قطره های اشک عاشق به پای این درخت مادر آنقدر ریخت تا در رگ و ریشه من که در حال شکل گیری بودم نفوذ کرد . در حالیکه تعجبم بیشتر شده بود پرسیدم: اما اشک بیرنگ است حداقل میدانم که قرمز نیست. دوباره بغضش ترکید و گفت : تو میدانی که عاشق از دلش گریه میکند؟ هر قطره اشک عاشق از قلبش عبور میکند و خون دلش را میشوید و میبرد. و تو وقتی انرا میبینی که نه قرمز است که انرا خون بدانی و نه رنگی دارد که انرا رنگ اشک بخوانی. بیرنگ میشود تا بر رنگها غالب شود. من سیب سرخی هستم که عاشقان مرا دوست دارند و عطرم به آنها نفس زندگی میبخشد چرا که من خون دل عاشقی را خوردم که عشقش پاک بود. امروز روز دادگاه خودش بود چند وقت یکبار خودش را دادگاهی میکرد تا ببیند چقدر میتواند از خودش دفاع کند اما هر بار که پای محاکمه میرسید عاجز میشد و میدید حرفی برای گفتن ندارد دفاعی در حق خودش نداشت که انجام دهد چراکه همیشه راه برایش باز و روشن بود بهانه ای نبود برای اینکه بگوید" چشمانم در تاریکی بودند و من نمیدیدم و راه برایم دشوار بود و یاوری نداشتم و اینچنین گم شدم گمراه شدم" چون میدانست که همیشه یاوری در کنارش حضور داشت کسی که همیشه اورا بر پا نگه داشت و از بلاها حفظ کرد اما این ضعف و این عجز به خودش برمیگشت و تقصیر تنها گردن خودش بود نه کس دیگر. و در هر دادگاه انقدر میگریست که صدایش میگرفت و چشمانش جائی را نمیتوانست ببیند میترسید زیرا در دادگاه خودش خود را محکوم دیده بود و از دادگاه اصلی که نمیدانست موعدش کی هست میترسید. یکبار دیگر کسی را صدا زد که تنها او بود که میتوانست به او یاداور شود که ناامید نشود و او تنها خدا بود. خداوند را از ته قلبش از اعماق وجودی که وجودش به او وابسته بود صدا زد و او مهربانتر از همیشه او را پاسخ داد. خداوند برایش یادآور شد که تو بد نبودی بد نیستی و بد نمی توانی باشی وگرنه من اینجا نبودم تو فقط قوی نیستی و به قدرتی نیاز داری تا بر نفست بر شیطان غلبه کنی که آن را هم من به تو میدهم تو صبور نیستی و به صبر نیاز داری تا بر مصائب روزگار و زندگی صبوری کنی و نسبت به حکمی که من میدهم صبور باشی تحمل کنی و منتظر باشی تا تو را به آنچه به صلاحت نزدیکتر هست هدایت کنم که آنرا هم من به تو میدهم پس دیگر از چه نگرانی؟؟؟؟ وقتی تو به خدائی که من باشم توکل و تکیه کنی و اعتماد داشته باشی نه ترسی داری و نه غمگین میشوی. اینبار از دادگاه خودش ناامید نشد امروز امید پیدا کرد تا با کارهای شایسته بدیهای گذشته اش را محو کند و تنها به دنبال یک چیز بگردد و ان رضایت خداوندی بود که به او نیکی کرده بود و تنها از او میخواست که نیکی کند. خداوند به او یادآور شد که من اگر موعد دادگاه اصلی تو را فاش نمیکنم برای اینست که تو تلاش کنی و من در برابر تلاش تو پاسخ و پاداش دهم. بعد دادگاه برایش پیغامی فرستاد تا یک سدی برای جلوگیری از سیل گناه و وسوسه ایجاد کند و ان تنها یک کلام بود: شاید این دم دم آخر تو باشد. لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. اول تكه اي فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." داستان مادر داستان زیبائی هست که گمان میکنم با خوندنش قلبتون متاثر بشه و خیلی محبتها رو به یادتون بیاره . این داستان زیبارو از وبلاگ تنهای تنها برداشتم که ایشون هم خودشون از وبلاگ دختر ایرونی برداشتن . داستان مادر embarrassment. She cooked for students & teachers to support the family. پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند . زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است ...! در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. عکس و مطلب بزرگترین درخت کریسمس دنیا بعد مدتها دوری از نوشتن دلش خواست برای آدمک قلبش نامه بنویسه. نمی دونست بعد این سالها چی بنویسه نمی دونست باهاش صمیمی باشه یا سنگین و رسمی نمی دونست کدوم واژه رو انتخاب کنه که قلبش آروم شه و بتونه حرفاشو خالی کنه. آخه میترسید که نکنه کارش اشتباه باشه عقلش نهیب زد این کارو نکن به سکوتت ادامه بده اما قلبش گفت نه براش بنویس و بهش بگو بگو که چقدر نگرانشی. دخترک خواست بنویسه اما یاد تعهدات قلبش افتاد که عهد کرده بود دیگه حرف نزنه اما چرا امروز میخواد حرف بزنه؟ کسی خبر نداشت خدا دلیلشو می دونست. بین طوفان تردید توکل به خدا کرد و دلشو قرص کرد و خدارو صدا کرد تا بهش یاری بده. میدونست که این نامه که مینویسه جواب نداره اون آدمک هم میدونست که دخترک خیلی وقتا خیلی چیزارو جلوتر میفهمید و از ندیده ها باخبر میشد چون خدا در گوش دلش زمزمه میکرد اما کسی اینو نمی دونست. واسه شروع حرفاش یه دشت گل شقایق تقدیم آدمکش کرد و بعد حرفاشو نوشت. آدمک نامه دخترو خوند اما همونجور که دخترک میدونست جوابشو نداد . دخترک به خدا گفت: آدمک نامه رو خوند ولی هرگز نفهمید که چرا من نگرانش بودم. دخترک یاد تک تک محبتای خودش و آدمک افتاد لبخندی با بغض زد و به قاب روی دیوار خیره شد. این بیت و خوند و دیگه هیچی نگفت. آدما از خاطرشون میگذره محبتم ولی هیچ محبت از یادم نمیره یا علی یه گوشه تنها نشسته بود و دلش از عالم و عالم گرفته بود تصمیم گرفت با تنها کسی که حتم داشت دوسش داره حرف بزنه و قلم و کاغذ و برداشت و اینجور شروع کرد: " سلام خوبی؟ وقت داری به حرفام گوش کنی یا از من واجبتر انقدر هست که تو ام منو نمی بینی؟ اما قلبم بهم میگه تو واسه منم وقت داری و الان میخوائی که حرفامو بزنم باشه میگم بذار برم سر اصل مطلب هیچکس دوستم نداره هیچکس دلش برای من تنگ نمیشه هیچکس یاد من نمی افته و آرزو نمی کنه منو ببینه. نمیدونم تو کدوم بازار مهره مار میفروشن شدیدا بهش نیاز دارم آخه شنیدم هر کی اونو داشته باشه همه بیقرارش میشن اما خیلی جاها رو گشتم ووقتی پرسیدم آدما بهم خندیدند یکی بهم گفت تو گوشتت تلخه واسه همینه که دوستت ندارند سعی کردم تا میتونم شیرینی بخورم که گوشتم شیرین شه اما هیچ اثری نداشت جزاینکه تا دلت بخواد جوش زدم. یادمه همه جا خودمو سپر بلا کردم از اونجا که میگن یه رگی به نام غیرت داریم . خلاصه تاب و تحمل زور و بد و بیراه شنیدنو نداشتم و طاقت نمی اوردم ضعیف کشی ببینمو صدام در نیاد خلاصه کاسه از اش داغ تر بازی در میاوردم. آخرش اینجا رسیدم که هیچکی منو دوست نداره. تا جائی که یادمه واسه هیچ آدمی بد نخواستم اما چرا بهم ضربه میزنن موندم. دلمو به امید تو خوش کردم و فقط همین امیده که میگم عیبی نداره هیچکیم منو نخواد تو که منو میخوائی. نرسه روزی که توام منو نخوائی. خودمونیم البته گاهی دلم ازخودم میگیره که قدر اینهمه محبتتو اونجور که باید نمی دونم گاهی خطاهائی میکنم که بعدش پشیمون میشمو از روت خجالت میکشم. خیلی وقتا به خودم گفتم تا یادم نره جائی نیست که تو نباشی و شرم حضورت نذاره گناه کنم اما لعنت به دل سیاه شیطون که چشم دلمو میبنده و اگه تو زود به دادم نرسی کور دل میشم. خلاصه اینکه خیلی وقتا دستمو گرفتی و اگه تو منو بلند نکنی زیرپای این آدما که اصلا منو نمی بینن له میشم. بعضی وقتا از دوری آدما دلم میگیره و میگم واسشون سیاهم اما... شاید واسه همه آدما سیاه باشم اما برام بسه که پیش تو روسفید باشم. تا حالا دقت کردی با آدما که حرف میزنم سعی میکنم کلمات باکلاس به کار ببرم و دیگه با احترام" شما" خطابشو میکنم اما با تو که مقامت از همه اونا بالاتره و بزرگتر از هر بزرگی و غنی تر از هر غنی اما به حدی راحتم که محاله بتونم "شما" خطابت کنم و همچین میگم" تو "که صمیمیت از عمقش بیرون میزنه. اصلا ناراحت نمیشم پیش تو سوتی بدم یه چیزی بگم؟ از اینکه پیشت بشکنمو خوردم بشم واهمه ای ندارم اما همیشه گفتم نرسه روزی که جلوی ادمی که تورو نمیشناسه خورد بشم. اگه عزتی واسم مونده از تو دارم و میدونم که اگه همه ستونا فرو بریزه یه ستون همیشه واسم هست که بهش تکیه کنم اونم توئی. میدونم از من تنها تر هست باز من یه بابا مامان خوبو گلی دارم که نه واسشون سیاهم نه گوشتم تلخه اما اونی که اینم نداره چی بگه؟ اما حالا بهش میگم که تو واسه اونم رفیقی مگه نه؟ میخوام یه چیز دیگه بگم حقیقتش چندین بار بین امیدو ناامیدی دستو پا زدم بماند که منظورم چیه خودت که میدونی .... یه اعتقاد دارم که البته بهم ثابت کردی که فراتر از اعتقاد داشتنه و خودش یه حقیقت محضه اونم اینه که اگه به موئی آویزون بشم تو نخوائی جدا نمیشم. دیگه همین خیلی حرف زدم میدونم اما هنوز هه حرفامو نزدم. اونی که عزیز تو باشه هیچکی نمیتونه خوارش کنه." و اینجا بود که نامشو تموم کرد و منتظر جواب خدا شد. مثل همیشه ندائی در قلبش صدا زد که تو تنها نیستی و علت اینکه احساس میکنی تنها شدی و دوستی نداری اینست که افرادی که تو حسرت دوستی آنها را میخواهی برای تو دوست نیستند و تو دوستانی داری که خیلی والاتر و برتر از اینان هستند کافیست بگردی و بیابی و فراموش نکنی در دل هر اتفاقی حکمتیست و تنهائی تو بی حکمت نخواهد بود. وقتی که دلش آروم شد در جواب خدا گفت: پس به امید تو نه به امید خلق تو." دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یه چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد.شایدفکر میکردکه هرچه این قلب را بزرگتر درست کند،یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد ! بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش راصیقل بدهد تا صاف صاف بشود،شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش میبرد، این قلب ماسه ای جایی گیر نکند ! از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد،شاید میخواست اینطوری آن را بشناسد و مطمــئن بشود،همان چیزی شده که دلش می خواست به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یه چشمک به قلب ماسه ای اش هدیه داد.دلش نیامد که یه تیر ماسه ای رابه قلب ماسه ای اش شلیک کند. برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پــــــیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.حالا دیگر کامل شده بود وفقط نـــــیاز به مراقبــــت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای وبا دسش قلب را نوازش کرد ودر سکوت به قلب ماسه ای قل داد تا همیشه مراقبش باشد.سپس برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلــش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه ای کرد ورفـــــت چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت وبه قلب ماســه ای قول داد که زود بر میگردد وبقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش.وقتی به قـــلب ماسه ای اش رسید آروم همانجا نشست وگلها را پرپر کرد وبر روی قلب ماسه ایش ریخت قلب ماسه ای با عبور یه آدم بی احساس شکسته شده بود... این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت. چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شدیدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم. هر روز کلی براش pm میاد اما اون علاقه ای به خوندن اونا نداره چون احساسی به هیچ کدومشون نداره می دونه که همه اون هاpm شدنSend to all نوار پنجره هاروoff line بالا و پائین می بره یهو لبخند روی لباش نقش می بنده این همون ID بود که می خواست حالا همه هارو pm بدون اینکه بخونه Delet می کنه تا فقط pm این ID بمونه .متن pm امیدوارش میکنه و از خوندن اون جملات شیرین و با احساس که حتم داشت به اون تقدیم شده خوشحال میشه. اما خیلی زود میفهمه که اون همpm Send to all شده.
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
" هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد.
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
عبادت عشقيست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول است که به اوج تماميت رسيده باشي.




يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
- "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي فايده پرتاب نكن."
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed.
How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only going to make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"
گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از
دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother.
مادرت
![]()
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد




